۰۷ دی ۱۳۸۷
اسکار با «شواليه‌ي سياه» و کريس نولان چه‌خواهد کرد؟
سنگ محک

در فهرست گلدن‌گلاب نشاني از کريستوفر نولان و «شواليه‌ي سياه»ش نيست. تا همين چندماه پيش البته اگر کسي مي‌گفت که «شواليه‌ي سياه» به فهرست نامزدهاي اسکار و گلدن‌گلاب راه پيدا مي‌کند حرف‌ش چندان جدي گرفته نمي‌شد ولي وقتي منتقدان در فهرست‌هاي آخرسال پاي فيلم نولان ايستادند و آن را صرفا يک برگردان تصويري از يک کميک‌بوک قلمداد نکردند، آن‌وقت انتظارها از جايزه‌هاي اصلي سالانه هم بالا رفت. اين‌که نولان براي يک کميک‌بوک مجسمه‌ي طلايي را در دست بگيرد البته کمي بلندپروازانه است اما مگر يک‌بار آکادمي همه را با اسکارش به «تايتانيک» غافلگير نکرد؟ آنها مي‌خواستند پيام دهند که دوران طلايي بازگشته است و حالا مگر غير اين است که «شواليه‌ي سياه» هم يکي از همان فيلم‌هايي‌ست که مي‌تواند تداعي دوران طلايي هاليوود باشد؟ فيلم عظيمي که هنر هم درنهايت سخاوتمندي در آن مصرف شده و نهايت سينماست؛ محل تلاقي صنعت و هنر. اشکال فقط اين است که نولان با فيلمي تا ته‌خط رفته که هيچ‌جوره در قواعد جوايز نمي‌گنجد. مگر مي‌شود به فيلمي جايزه‌ي بهترين اثر سال را داد که قهرمان‌ش يک شنل بلند پوشيده و طرف‌هاش را لت‌وپار مي‌کند؟
کريستوفر نولان نابغه‌ي اين نسل است. يک‌بار ديگر «بتمن آغاز مي‌کند» و متعاقب‌ش «شواليه‌ي سياه» را ببينيد تا بفهميد حد جسارت و جاه‌طلبي به شيوه‌ي آغاز هزاره‌ي سوم تا کجاست. او بي‌توجه به آن‌چه تيم برتون بنا کرده بود، مفهوم بتمن و گاتهام‌سيتي را دوباره از نو تعريف کرد و بي‌اعتنا به اين‌که يک‌بار ژوکري با بازي يکي از بهترين بازيگران تاريخ سينما يعني جک نيکلسون خلق شده، ژوکري دوباره ساخت که بازيگر جوان‌ش مفهوم بازيگري مدرن را بازتعريف مي‌کرد. «شواليه‌ي سياه» مينياتوري از حرکت و رنگ و نور است و ناديده‌گرفتن‌ش يکي از همان گاف‌هاي بزرگ تاريخ که اسکار به انجام‌ش شهره است. اگر سال قبل ميان فيلم متوسط برادران کوئن با شاهکار جو رايت يعني «تاوان» انتخاب «پيرمردها...» بود، امسال هر انتخابي به‌جز فيلم نولان دهن‌کجي به سليقه مردم و منتقداني‌ست که «شواليه‌ي سياه» را ستايش کردند و آن را به جايگاه دومين فيلم پرفروش تاريخ و ستايش‌شده‌ترين فيلم اکران تابستان رساندند. حالا اما با فيلم‌هايي که به‌روال اين چندسال به‌يکباره سر از تخم درآورده‌اند رقابت نابرابر فيلم‌هاي اسکاري با «شواليه‌ي سياه» شروع شده است و نشانه‌هايي که در فهرست گلدن‌گلاب وجود دارد نشان مي‌دهد فاصله‌ي جوايز آخرسال با فيلم‌هاي مردم، سال به سال بيشتر از پيش مي‌شود. در اين ميان فقط يک اميدواري وجود دارد. همان‌چيزي که انتخاب‌هاي اعضاي آکادمي را با انتخاب‌هاي مثلا همين انجمن خبرنگاران خارجي که گلدن‌گلاب را اهدا مي‌کنند تميز مي‌دهد و آن نزديکي اسکار به نظر و نگاه خود هاليوود است. اگر هاليوودي‌ها انتخاب امسال‌شان «شواليه‌ي سياه» باشد، چنان‌که در سال «تايتانيک» فيلم جيمز کامرون را انتخاب کردند و همين سه‌چهارسال پيش «ارباب حلقه‌ها»ي پيتر جکسون را، آن‌وقت اسکار امسال تفاوت فاحشي با جوايز منتقدان خواهد داشت. آنها به سمت «شواليه‌ي سياه» خواهند رفت و همين مي‌تواند مراسمي را که اجرايش هم به يک انتخاب عجيب يعني هيو جکمن رسيده، وارد يک فضاي تازه کند؛ همراهي با آراي عمومي و نظر مخاطبان. اسکار امسال چنين خواهد کرد؟ معلوم نيست. هرچه هست فيلم نولان سنگ محک بزرگي براي اعضاي آکادمي علوم و هنرهاي سينمايي آمريکا خواهد بود؛ چنان‌که ساخته‌شدن‌ش هم سنگ محک بزرگي براي پذيرش يک پروژه‌ي خارج از چارچوب در هاليوود بود.

اين يادداشت براي پرونده‌ي كوچك فيلم‌هاي اسكاري «نسيم» دي‌ماه نوشته شد


ساعت ۱۳:۴۵ ...(۶)

۱۷ آذر ۱۳۸۷
درباره‌ي چند فيلم روز
چقدر بلاك‌باسترهاي كمپاني‌هاي معظم خوب است

در اين فرصت اجباري كه مريضي درست كرد و خانه‌نشين شدم –‌و البته دروغ چرا، تا قبر آ آ‌ آ؛ آخرشب‌هاي چند روز قبل‌ترش هم‌– چندتا فيلم از بين چهل پنجاه تا ضروري‌هايي كه روي دي‌وي‌دي تلنبار شده بود جدا كردم و ديدم و هيچ اتفاق خاصي هم نيفتاد. همچنان به‌نظرم «شواليه‌ي سياه» جناب نولان كه نسخه‌ي ناين‌ش را دوباره ديدم، يك سروگردن از همه‌ي فيلم‌هاي امسال بالاتر است.
wall.e/ وال.ئياز آخري شروع كنم كه منتظر مانده بودم تا نسخه‌ي خوب‌ش را ببينم و ديشب وصال داد. «وال‌ئي» پيكسار بيشتر به‌نظرم يك‌جور فخرفروشي‌ست و قدرت‌نمايي؛ كه زورمان مي‌رسد اين‌جوري‌اش را هم بسازيم. انيميشن نياز به‌يك‌جور صداقت دارد و البته سرگرمي‌سازي كه به‌نظرم «وال‌ئي» ندارد. خودم قبلا مثلا درباره‌ي «مورچه‌زي» نوشته بودم كه حركت انيميشن‌ها به سمت سينماي روشنفكري اصلا بد نيست اما در اين‌يكي واقعا ماجرا از حد گذشته است و به‌نظرم كاملا از تعريف انيميشن و شيريني‌هاش دور شده است. چند سكانس به‌شدت جذاب در فيلم هست و باقي، پيام‌هاي اخلاقي و «بازگشت به خويشتن» و از اين‌جور چيزهاي معناگرا كه دوست‌شان نداشتم.
The Counterfeiters/ جاعليندو فيلم تحسين‌شده‌ي غيرآمريكايي پارسال يعني «جاعلين» و «گارد ويژه» هم هردو به يك اندازه بد بودند. «جاعلين» كه نسخه‌ي دست دهم مصائب يهوديان در جنگ‌جهاني دوم است كه ديگر نمي‌دانم پس از «فهرست شيندلر» و «كتاب سياه» -‌كه نمونه‌هاي خوب اين داستان هستند‌- چطور بايد به اين دوستان فهماند كه بي‌خيال يهودي‌كشي‌هاي آن دوران شوند يا حداقل اصل ماجرا را در پس‌زمينه بگذارند. فيلم ده‌پانزده دقيقه‌ي خوب در همان ابتدا دارد و با شروع فلاش‌بك اصلي به‌كلي يك فيلم خسته‌كننده و بي‌روح مي‌شود؛ چهره‌ي غيركاريزماتيك بازيگر اصلي‌اش را هم به اين كسل‌كنندگي اضافه كنيد. اين مشكل آخري را «گارد ويژه» هم دقيقا دارد. فيلم برگزيده‌ي برلين –‌همان جشنواره‌اي كه به رضا ناجي جايزه داد؛ چه انتظاري داريد؟‌- يك اثر شبه اپيزوديك شلخته است بر همان بستري كه چندسال قبل مي‌يرلس، «شهر خدا»يش را ساخته بود و با اين كه همان فيلم را هم دوست نداشتم اما واقعا حالا مي‌شود اصالت آن نسخه را كاملا باور كرد. فيلم تازه، پرگو و شلخته است، هيچ آدم درگيركننده‌اي ندارد و بي‌نهايت دوست دارد بين خط سينماي تحويل‌گرفته‌شده‌ي اروپاي اين سال‌ها و سينماي موردپسند آمريكاي لاتين حركت كند و همين شترگاوپلنگي درست كرده كه بالطبع هيچ كدام‌شان هم نيست.
in bruges/ در بروژيك ترسناك بد با يك پايان استثنايي ديدم به نام «آينه‌ها» با بازي كيفر ساترلند. قسمت دوم‌ش – اگر ساخته شود – به ضمانت پايان فيلم فعلي، قطعا اثر جذابي خواهد شد ولي اين اصل كاري به‌هيچ‌وجه درنيامده است. يك فيلم قديمي‌تر ديدم به نام «هارد ايت/ 8» از پل تامس اندرسن؛ تا ديگر كاملا مطمئن شوم بايد اين جناب را هم به ليست سياه اضافه كرد. واقعا درك نمي‌كنم چرا اين آقا اين اندازه مطرح شده. يك‌بار ديگر «مگنوليا» را ببينيد و بعد هم همين فيلم پر از داد و بيداد آخرش يعني «خون به‌پا خواهد شد» را و بعد به من هم يك توضيح كوچك بدهيد كه چرا آقاي اندرسن فيلمساز خوبي به‌شمار مي‌آيد. فيلم تحسين‌شده‌ي ديگر اين چندوقت يعني «در بروژ» هم درست است كه چند سكانس خوب دارد و ايده‌اش هم جذاب است اما بي‌نهايت كوئني‌ست و از آنجا كه از اصل جنس دل خوشي ندارم، نسخه‌ي بدل‌ش قطعا اتفاق بهتري از اصل نيست.
max payne/ مكس پيندر عوض همه‌ي اين غرغرها و براي اين‌كه به بي‌سليقه‌گي‌ام ايمان بياوريد، از ديدن نسخه‌ي سينمايي «مكس پين» بي‌اندازه لذت بردم و چشم‌انتظار نسخه‌ي بهترش هستم. اگر فيلم را نديده‌ايد «هفت» فينچر را به‌ياد بياوريد، به فضاي شهر ماليخوليايي‌اش در تمام سكانس‌ها يك برف درست‌وحسابي –‌البته ديجيتال‌– اضافه كنيد و كارآگاه خسته و تنهايي را جاي برد پيت‌ش بگذاريد كه مورگان فريمن‌اش خائن از آب درمي‌آيد. حالا اگر خواستيد و فريمن را در «هفت» بيشتر از پيت دوست داريد، جاي اين دو را با هم عوض كنيد. فيلم البته بايد تا حدي به اصول ويديوگيمي كه محل اقتباس‌ش بوده وفادار مي‌مانده و همين اواخر داستان را كمي دچار تغييرلحن مي‌كند اما مارك والبرگ خسته و بدعنق‌اش در كنار خط داستاني پرپيچ‌وخم ماجرا، نشان مي‌دهد امسال هاليوود روي پروژه‌هاي عظيم‌اش بيشتر وقت گذاشته و از ايده‌هاي كارگردانان مستقل‌ حمايت كرده است. آن از «شواليه‌ي سياه»، اين هم از «مكس پين». نتيجه‌ي اخلاقي را هم كه همان بالا گرفته‌ام: چقدر بلاك‌باسترهاي كمپاني‌هاي معظم -‌در مقابل اين مستقل‌هاي فخرفروش و قلابي‌- خوب است...


۲۶ آبان ۱۳۸۷
براي همين امشب...

نزديك ده است. منتظر تاييد صفحه‌ام. دوباره تحريريه‌ي روزنامه. سكوت آخر شب تحريريه؛ كه وقتي همه رفته‌اند و تو، له و خسته، روي صندلي مي‌تواني لم بدهي و ترانه‌اي گوش كني و منتظر شوي كه عكسي عوض شود، يا خبري؛ به صلاح ماندن و به‌هم نخوردن زندگي همه‌ي آن هياهوي ساعتي پيش.
حالا دارد مي‌خواند «دو چشم مست می‌گون‌ت، ببرد آرام هوشیاران/ دو خواب‌آلوده بربودند، عقل از دست بیداران/ گر آن عیار شهرآشوب، روزی حال من پرسد/ بگو خواب‌ش نمی‌گیرد، به شب از دست عیاران»...
مي‌دانم كه ربطي به گروه خوني من ندارد، مي‌دانم كه صبح شايد همه‌اش را از ياد ببرم و فكر كنم زندگي همين‌شكلي‌ش كه الان درگيرش شده‌ام، خيلي هم خوب است و دوست‌داشتني؛ ولي الان كه مي‌توانم بنويسم دل‌م تنگ است، تنگ شده و هواي گپ‌هاي تا نصفه‌شب كرده. هواي اس‌ام‌اس و گندزدن به اعصاب هم. روزگار است ديگر. رفاقت‌ها ساده خراب مي‌شوند و بي‌دليل؛ و مدت‌هاست هيچ لزومي نمي‌بينم دوباره احياشان كنم؛ منهاي اين دقايق كوفتي كه يك چيزي، تلنگري، لحظه‌اي، پرت‌م مي‌كند به روزهاي فراموش‌شده. نوشتم‌ش كه بعد يادم باشد اين لحظه‌ها هم هست؛ كه بي‌خودي پزش را ندهم «همه‌ي گذشته را ريخته‌ام دور.» چه جادويي دارد اين «دو چشم مست می‌گون...» لعنتي؟
بگو خواب‌ش نمي‌گيرد...

۱۹ آبان ۱۳۸۷
تهران؛ شب سرخوشي

عکس: ماني لطيف‌زاده/ موسسه گلچين آواي شرق

این از آن اجراهای هیجان‌انگيزي بود که تا مدت‌ها مي‌توانيد خاطره‌اش را تعريف کنيد يا حداقل پيش خودتان مرورش کنيد. بي‌خيال مجري بد و مردمي که هنوز نمي‌فهمند عوض شدن چندباره‌ي گروه‌ها نياز به کوک‌شدن سازهاي هر گروه و آمادگي‌شان دارد و دائم سوت و کف مي‌زنند که نفر بعدي روي سن بيايد. مهم اين است که چندتايي از بهترين ترانه‌هاي زندگي‌ام را در اين کنسرت با صداي خوب و استيج مناسب که نورپردازي‌اش بي‌نهايت خوب بود ـ‌قبول داريد که اين يکي در کنسرت‌هاي ايراني کيمياست؟ـ شنيدم و ديدم و مگر آدم از يک کنسرت چه مي‌خواهد؟ ترکيب چند ترانه‌ي خاطره‌انگيز ماني رهنما در يک قطعه‌ي ده دقيقه‌اي، «بارون» مهران مديري که خيلي دوست‌َش دارم و فقط در کنسرت‌هاش مي‌شود آن را شنيد، «شمال» و «لاله‌زار» و «کافه نادري» رضا يزداني و «حالِ منِ بي‌تو»ي عصار. همين‌ها بس نيست براي اين‌که حال‌َت خوب شود؛ در شهري که اصولا ـ‌شبِ فرهنگي که پيشکش‌ـ، شب ندارد؟
به‌شدت توصيه مي‌کنم ديدن کنسرت چهارنفره‌ي رهنما، مديري، يزداني و عصار را. واقعا خودم بدم نمي‌آيد دفعه‌ي دومي در کار باشد. در اين دوران مهرورزي، شرط مي‌بندم فعلا چنين شبي گيرتان نمي‌آيد.

عکس‌ها:
[يک + دو + سه/ حتما اين لينک‌ها را ببينيد تا وقتي مي‌گويم يک کنسرت درست‌وحسابي با استيج و نور خوب، راجع به چه‌چيزي حرف مي‌زنم]

پي‌نوشت:
يادداشتي درباره‌ي رضا يزداني قبل ديدن نخستين اجراي زنده‌اش نوشته بودم براي کارگزاران که گويا شنبه چاپ شده است. اگر خواستيد مي‌توانيد اينجا بخوانيدش.


۱۷ آبان ۱۳۸۷
جمعه روز بدي بود...

لعنت به اين جمعه‌هاي دلگير و خبرهاي بدي که تبعات‌َش به اين روز تعطيل مي‌کشد. خبر توقيف «شهروند امروز» که ديروز رسيد متعجب نشدم. معلوم بود که آستانه‌ي صبر دوستان اين‌قدرها نيست که چيزهايي از جنس آنچه در اين شماره‌ي آخر منتشر شده بود را تاب بياورند. فقط دل‌َم سوخت که شهروندِ اين آخري‌ها ـ حداقل ده‌پانزده‌تاي آخر ـ بهترين هفته‌نامه‌اي بود که در تمام اين سال‌ها منتشر مي‌شد و واقعا از خواندن‌َش لذت مي‌بردم. يادداشت محسن هم بيشتر دل‌َم را سوزاند. حالا امروز مي‌خوانم که «ارژنگ» هم به‌همان يک‌شماره متوقف شده و جرم‌َش ـ چه جرمي؟ ـ شباهت به «هفت» بوده. «ارژنگ» را البته به‌اندازه‌اي که «هفت» از همان اول سروشکل مرتب و قابل قبولي داشت، موفق نمي‌ديدم اما مي‌شد که جا بيفتد و حداقل طيف فکري علاقه‌مند به مجله‌ي فيلم دهه‌ي شصت را سيراب کند. حال‌َم از اين‌ها بد است که مرگ مايکل کرايتون ـ نويسنده‌ي محبوب نوجواني‌ام ـ هوار مي‌شود روي همه‌ي اين‌ها. کرايتون ۶۶ ساله بود و هنوز خيلي زود بود که يکي از بهترين‌هاي ادبيات فانتزي از دست برود. لعنت به اين جمعه‌ي نحس...

ساعت ۱۲:۱۵ ...(۳)

۱۵ آبان ۱۳۸۷
مچ‌پوينت براي اوباما

ديشب هرچه گزارش زنده‌ي شمارش آراي CNN جلوتر مي‌رفت ترس‌َم از غلط‌درآمدن نظرسنجي‌ها بيشتر مي‌شد. در چند ايالت نخست جان مک‌کين با اختلاف فاحشي جلو افتاد اما اين فقط شروع بازي بود. انگار که باراک اوباما بايد از دل نااميدي «تغيير» به‌وجود آورد. ديروز وقتي به بچه‌ها مي‌گفتم ماجرا مثل ۷۶ خودمان است و مک‌کين مجبور مي‌شود مثل آن تبريک معروف ناطق‌نوري جلوتر از پايان شمارش به اوباما تبريک بگويد همه مي‌گفتند رقابت نزديک خواهد بود اما در همان عکس‌هاي روزهاي گذشته هم که نگاه کنيد چهره‌ي برنده از بازنده مشخص است. واقعا اعتقاد دارم حضور باراک اوباما در راس هرم قدرت ايالات متحده شرايط آرام‌تري را براي ما هم فراهم خواهد کرد.

يادداشت پايين را شنبه‌ي قبل ـ يعني ده روز پيش از انتخابات ـ درباره‌ي دلايل شکست جمهوري‌خواهان به‌عنوان تيتر دوم «مشق آفتاب» نوشته بودم. فکر مي‌کنم خواندن‌َش حالا نکات تازه‌اي را هم نشان دهد...

دو اشتباه

اگر تاریخ به سبک هزاره تازه دوباره تکرار نشود، این‌بار نوبت دموکرات‌های آمریکایی‌ست تا عنان قدرت را ـ‌حداقل‌ برای چهارسال‌ـ به‌دست بگیرند. سه‌شنبه بعدی انتخابات ایالات متحده در شرایطی برگزار می‌شود که در آخرین نظرسنجی‌های پس از بحران اقتصادی، باراک اوبامای چهل‌وهفت‌ساله با اختلاف هشت تا ده درصدی، بالاتر از جان مک‌کین هفتادودوساله قرار گرفته و این بیش از محبوبیت حزبی هر یک از دو مرد، به انتخاب‌ها و رویکردی برمی‌گردد که آنها برای اداره آمریکا ـ‌یا به‌قول آمریکایی‌های متعصب، اداره جهان‌ـ نشان داده‌اند. کفه ترازو، امسال بیش از حد به یک‌سو سنگین شده است...
جایی برای پیرمردها نیست
هرچند در هفته‌های میانی سپتامبر پیش از مناظره‌های بزرگ و پس از معرفی معاونان هریک از دو نامزد حزب‌های اصلی، این سناتور آریزونا بود که بالاخره در نظرسنجی‌ها بالا آمد و تحلیل‌گران سیاسی متمایل به محافظه‌کاران در ارزبابی‌های شتابزده‌شان خیلی زود مهره‌چینی مک‌کین را ستودند اما غرامت همین بالانشینی دوهفته‌ای، سنگین‌تر از آن‌چیزی بود که مشاوران ارشد جمهوری‌خواهان فکرش را می‌کردند. برگ برنده آنها سارا پی‌لین بود؛ زن چهل‌وچهارساله‌ای که به دو دلیل بزرگ یک‌شبه از فرمانداری آلاسکا به معاونت نامزد جمهوری‌خواهان رسید. دلیل اول، جوانی او به‌عنوان یک سیاستمدار محسوب می‌شد. به‌شکل تلویحی، انتخاب پی‌لین پاسخ به کنایه دموکرات‌هایی بود که مک‌کین را «پیرمرد» می‌نامیدند و می‌گفتند او برای تصمیم‌گیری درباره سرنوشت ایالات متحده زیادی پیر است. سن مک‌کین استعاره‌ای از محافظه‌کاری‌ها و دیدگاه سنتی جمهوری‌خواهان هم داشت و به‌همین‌دلیل آنها در پاسخ باید معاونی جوان را برای نماینده بی‌رقیب‌شان در رقابت‌های داخلی حزب معرفی می‌کردند.
به‌دنبال آرای هیلاری
این اما برای انتخاب پی‌لین کافی نبود. یک امتیاز دوم هم نیاز بود تا معاون جمهوری‌خواهان بتواند اختلاف طولانی‌مدت دو نامزد دو حزب را در نظرسنجی‌ها جبران کند و این امتیاز می‌توانست زنانگی باشد. شاید اولین‌باری که مشاوران سناتور آریزونا به این امتیاز دوم فکر کرده بودند، خودشان هم از طرح مساله بیمناک شده باشند اما طرح عمومی‌اش خیلی‌ها را خوش آمد. معرفی یک زن جوان می‌توانست جمهوری‌خواهان را دوباره به بازی برگرداند و انگار به این ریسک که برای نخستین‌بار در تاریخ آنها یک زن را به عنوان معاون رئیس‌جمهور معرفی کنند می‌ارزید. سارا پی‌لین ـ‌که بی‌شباهت به ستاره‌های دهه هشتاد هالیوود نیست‌ـ هم می‌توانست بخشی از آرای زنان را مال خود کند؛ چرا که در جناح مک‌کین گمان این بود که بخشی از آرای هیلاری کلینتون، نه آرای حزب دموکرات، که آرای زنانه است و هم این توان را داشت تا برچسب سنت‌گرایی را از روی جمهوری‌خواهان بردارد؛ که رقیب با رئیس‌جمهور سیه‌چرده و جوان‌اش، کاملا در جهت چرخ جهان مدرن حرکت کرده بود و با طرفداران افراطی‌اش این رویکرد سنتی در جناح مقابل را بیشتر از همیشه به رخ آنها می‌کشید.
ستاره رسانه‌ای، نه سیاست‌مدار
پی‌لین اما نه‌تنها برگ برنده نبود، که خیلی زود به پاشنه آشیل بدل شد و همان دو امتیاز ـ‌جوانی و زنانگی‌ـ هردو اسنادی به‌دست رسانه‌های طرفدار جناح مقابل داد که توانستند در کمتر از دو هفته پی‌لین را به یک مهره سوخته و جمهوری‌خواهان را به بازنده نظرسنجی‌های پیش‌انتخاباتی تبدیل کنند. پی‌لین بیشتر یک ستاره ارزیابی شد، تا یک سیاستمدار؛ و هفته‌ای نیست که حاشیه تازه‌ای از گذشته او به بیرون درز نکند. مدرنیزاسیون به سبک جمهوری‌خواهان جواب نداد و پس از سپتامبر باشکوه، سقوط آزاد در جدول درصدها، محبوبیت مک‌کین و معاونش را به چهل درصد کاهش داد. این عدد در مواجهه با درصد پنجاه سناتور ایلینویز باراک حسین اوباما فاجعه پیش‌انتخاباتی لقب گرفت.
سیاست اشتباه
در این بین، به‌نظر می‌رسد خود مک‌کین هم قافیه را باخته است. او سیاست‌هایش را روی جنگ با تروریسم، مساله عراق و نگهداری اسلحه گذاشته بود؛ چرا که آمریکای در جنگ، نیاز به یک مدیر امنیت باهوش دارد و مک‌کین نشان داده بود مصالح آمریکا برایش بیش از هرچیز دیگری حائز اهمیت است اما بحران بزرگ اقتصاد بازی را به هم زد. نماینده دموکرات‌ها سیاست‌هایش را روی بهداشت عمومی و اقتصاد گذاشته بود و بر سر همین‌ها هم چندماهی با هیلاری کلینتون جنگید و پس از پیروزی در آن رقابت سخت کاملا بر همه اثبات شده بود که اوباما یک مدیر اقتصادی بزرگ است و حالا کلید خروج از بحران را خیلی‌ها در دستان او جست‌وجو می‌کنند.
مچ‌پوینت
شرایط امروز، شباهت غریبی به سکانس اول فیلم «مچ‌پوینت/ امتیاز برد» ساخته وودی آلن دارد. آنجا دیالوگی هست به‌این‌مضمون: «لحظاتی در یک مسابقه وجود دارد که توپ پس از برخورد با لبه تور، و برای لحظه‌ای، بالای تور می‌ایستد. می‌تواند پیش رود یا می‌تواند بیفتد. با یک شانس کوچک، پیش می‌رود و تو برنده می‌شوی؛ یا این اتفاق نمی‌افتد و تو می‌بازی»؛ و حالا توپ جمهوری‌خواهان پس از برخورد به لبه تور، رو به زمین خودشان دارد. اگر چرخ آخر توپ، آن را باز نگرداند ـ‌یا به شیوه هردو دوره ریاست‌جمهوری بوش دوم، برش نگردانند‌ـ این‌بار اشتباهات خود جمهوری‌خواهان، کار دست‌شان داده و قدرت را پس از هشت‌سال از آنها خواهد گرفت. گویا حساب آنها روی ساده‌انگاری و حماقت آمریکایی در همه این سالیان، حسابی اشتباه درآمده است. همه‌چیز می‌گوید «مچ‌پوینت» برای دموکرات‌ها خواهد بود.


ساعت ۱۱:۵۹ ...(۸)

۱۱ آبان ۱۳۸۷
جمعه‌ي دوم آبان

يک
خب همين وقت‌هاست که دل آدم مي‌لرزد و تازه مي‌فهمد هنوز هم چيزهاي مهمي وجود دارد که ارزش بيشتر ديدن دارند و تو هميشه به‌واسطه عادي‌بودن‌شان به آنها توجه نکرده‌اي.
نزديک غروب اس‌ام‌اس مي‌رسد که «بهروز وثوقي درگذشته است» و تمام پي‌گيري‌هاي بعدي تا همين يک‌ساعت پيش هم بي‌نتيجه است. به‌هرکس که زنگ مي‌زنم فقط خبر را شنيده و کسي تاييديه‌اي نگرفته است. همين که پس از چند ساعت جايي خبر را تاييد نمي‌کند، يعني همه‌اش شايعه است و خلاص؛ و بهترين بازيگر تاريخ اين سينما زنده است. تنها چيز تازه‌تري که شنيدم اين بود که حال وثوقي اين دو سه هفته خوب نبوده و بيماري شديدش خانه‌نشينَ‌‌ش کرده...
اما داشتم فکر مي‌کردم اگر براي وثوقي اتفاقي بيفتد، کدام‌مان، چندتا از اين مجله‌ها و روزنامه‌ها جرات دارند آن‌چه در شان وثوقي‌ست برايش بنويسند؟ وقتي براي رفتن شکيبايي آن همه مرثيه نوشته شد، کسي مي‌تواند جايگاه وثوقي را در يک‌دوجين از بهترين فيلم‌هاي تاريخ اين سينما کتمان کند؟ اميدوارم هميشه زنده باشد، چون مطمئن‌َم خجالت‌زده مي‌مانيم. خبر بد تازه‌تري نيست. اميدوارم همين فردا، با جايي گفت‌وگو کند و مطمئن شويم حال‌َش آن‌‌قدر بد نيست که نگران بمانيم. کسي شک دارد که سينماي ايران بازيگري به توانمندي او به‌خودش نديده است؟
دو
مدام از سر شب دارم با خودم کنار مي‌آيم که فراموش کنم و نمي‌شود. چيزي نوشته‌ام که رويش برچسب «شعاري»بودن خورده و حالا واقعا نمي‌فهمم بايد چه بنويسم. از يکي دو ساعت پيش دو سه بار خواسته‌ام شروع کنم به نوشتن يک قسمت تازه‌ي سريال و هي اين جمله توي سرم چرخ مي‌خورد و هي به خودم نگاه مي‌کنم که يعني هنوز ياد نگرفته‌ام «شعار» را جوري پشت «داستان» قايم کنم که توي ذوق نزند؟ لطفا چيز بيشتري نپرسيد. همين‌حدش هم کلافه‌کننده بود. همين امشب بايد فايل‌َش را در مغزم ببندم و ديليت‌َش کنم. رسم حرفه‌اي بودن‌ست ديگر. بشنوي و چيزي نگويي و دوباره سعي کني.
آره؛ خودم هم از خودم تعجب مي‌کنم. خيلي عوض شده‌ام.
سه
هم مشق آفتاب منتشر شده و هم نسيم؛ و هردوي اين شماره‌ها، از آنهايي‌ست که حسابي دوست‌شان دارم. در مشق آفتاب جدا از صفحه‌هاي مجله خبري که طراحي بخش‌ها و اجرايش جزو بهترين کارهاي مطبوعاتي همه‌ي اين مدت‌َم است، يک تحليل بلند درباره‌ي شرايط جمهوري‌خواهان در انتخابات روز سه‌شنبه نوشته‌ام که حاصل‌َش بد نشد و در نسيم هم که پرونده‌ي «کنعان» و البته شش صفحه‌ درباره‌ي نيومن بزرگ کار سنگين و نفس‌گير چندروزه‌اي شد که حالا مي‌شود حاصل‌َش را ديد. اگر ديديد و خوانديد درباره‌‌شان بنويسيد. خوشحال مي‌شوم نظرتان را بدانم...