باید یادم باشد اردیبهشت هرچهقدر هم که خوب باشد برای من، برای پارسال و امسال، معنیش یک درد بیدرمان است که یکهفتهی تمام -اگر شانس بیاورم- خانهنشینم میکند و بدحال. پارسال سنگکلیه بود، امسال گویا اسمش «شبه وبا» -یا یک همچین مزخرفی- است. باید یادم باشد از اول بهار حساسیت میآید سراغم و مغز سرم شروع میکند به خارش و عطسههای پیدرپی انگار میخواهد دلورودهام را بیاورد وسط پیادهرو و من هم که لجباز، فقط اگر روبهموت باشم خودم را دست دکترها میدهم؛ پس بهتر است یادم باشد عید که شد خودم را برای یک نبرد گلادیاتوری حسابی آماده کنم، که نمیکنم. در عوض اینها، کار میگیرم و اگر هم نگیرم و بگویم نمیرسم به دوستان برمیخورد که دارد خودش را میگیرد و حاصلش بعد دو روز دلخوری میشود باز هم همان کار که روی کارهای قبلی تلنبار شده. دیروز با دوست کارگردانی که همزمان دو پروژه را جلو میبریم خندهمان گرفته بود که این الان بازنویسی کدام متن است و این یکی پرینت اصلاحشدهی کدامیکی. حالا اگر این وسط یک پررویی مثل من نتواند از خیر دیدن «Lost» و «۲۴» هم بگذرد و شبهاش را هم با اینها پر کند، به نظرتان زنده میماند؟
اینها را برای رفقایی نوشتم که گفتند پست سنتی سالگرد تولد ننوشتی. این هم از بیستوهفتسالهگی :)
پینوشت: یادآوریهای دیگری برای زندهماندن...
این دوسهشب را کامل بیدار بودم و «نسیم» این شماره هم بسته شد. شمارهی سختی بود و کلی تغییر دارد برای سال تازه و حسابی خستهام. جای ۲۰ صفحهی شمارههای عادی ۲۴ صفحه بستم که ۱۶صفحهاش دربارهی فیلمها و مجموعههای عید است، با ۵ گفتوگو که یکیدوتاش حسابی ویژه است و یکی دو یادداشت که نوشتهی مهرزاد دانش دربارهی دلایل موفقیت مدیری را خودم خیلی دوست داشتم. درضمن دوصفحهی تازه و سورپرایز هم داریم که سرآشپرش داداشی خودم است و مثل همیشه، صفحهاش معرکه شده...
خوب تبلیغ کردم؟ به سبک آگهیهای مجلهی «سروش» وقتی بچه بودیم، تازهترین شمارهی ماهنامهی نسیم را صبح روز اول هرماه از روزنامهفروشیهای معتبر بخواهید...
:)
ساعت ۱۵:۵۲
آقایان، خانمها...
میدانم این بچه هنوز خیلی کار دارد و اصلا برای همین هم آن بالا مهر خورده «بتا» ولی میشود دربارهاش نظر بدهید؟ چه چیزهایی کم دارد؟ چه چیزهایی خوب درآمده؟ کجاهاش بهدرد میخورد؟
اگر میشود کمی وقتتان را به جواب این پرسشها اختصاص دهید. راه دوری نمیرود. کمک میکنید که بدانم کار تا الان چطور پیش رفته...
در تکمیل:
نگاهی به این دو گفتوگو (یک + دو) بیندازید که به نظرم گفتوگوهای خوبی هستند و خواندنشان را بهشدت پیشنهاد میکنم. این فرم (عکس اول با تیتر، فاصلهی سوالها با هم برای راحتتر خواندهشدن و اینها) برای گفتوگوها خوب است که تثبیتش کنیم؟ پیشنهاد دیگری ندارید؟
توضیح:
کامنتهای این پست را تکتک جواب ندادهام چون میخواهم به یک جمعبندی برسم و بیشتر بشنوم. اگر ممکن است دربارهی سایت بنویسید و اینکه چه چیزهایی از کار را خوب میدانید و چه چیزهاییش را بد. نظرات را که کامل خواندم راجع به موضوعهایی که طرح میکنید، یک نوشتهی تازه مینویسم و توضیح میدهم دلایل را...
سالی که گذشت برای من عجیبتر از سالهای قبلترش نبود. اصلا عجیبتر نبود. اتفاقا آرامتر بود و معمولتر و شاید شبیه آنچیزی که باید. بهخصوص این ماههای آخر که یادم انداخت زندگی شکل دیگری هم دارد؛ که میشود دوستش داشت؛ که میشود دوست داشت...
زیر لب اینها را زمزمه میکنم...
تا چندساعت دیگر که سال جدید است؛ تا پایان سال... که امسال سال دیگری باشد؛ که یادم بیفتد آرامش و خوشبختی و عشق فقط مختص قصهها و فیلمنامهها نیست؛ که...
خدایا کمک کن همهمان ببخشیم و پشت سر بگذاریم و آینده را باور کنیم...
خدایا کمک کن همهمان همانجایی بایستیم که باید؛ نه کمتر که حقمان نباشد، نه بیشتر که باز هم حقمان نباشد...
خدایا کمک کن همهمان باور کنیم این دنیا میتواند جای بهتری برای زندگیکردن و دوست داشتن باشد، که اگر باور کنیم، جای روبروی هم ایستادن، از بهانههای کوچک خوشبختی هم سر شوق میآییم...
خدایا کمک کن همهمان عاشق باشیم...
خدایا کمک کن همهمان حال بهتری داشته باشیم؛ از همان «بهترین حالها»...
بعدالتحریر (هفتم فروردین)
تهران نبودم. کامنتها را تازه دیدم. ممنون از تبریکهای سال تازه. رفقا را که رودررو میبینم و دربارهی چیزهایی که نوشتهاید حرف میزنیم، دوستانی هم دارم که این مدت همیشه بودهاند و کامنتهاشان دلگرمی بوده و امید؛ حالا هم تبریکتان روحیه است برای سال تازه و متقابلا تبریک ویژهتر و دوبارهی سال نو... که دوستتان دارم :)
اینکه تا عید، هفت هشت روزی بیشتر نمانده خیلی عجیب است. انگارنهانگار که این یکماه همهاش به بستن شمارههای نوروزی و ویژهنامه و اینها گذشته. صبح که حرف میزدیم، دیدم دارند برای مسافرت آخرهفته برنامهریزی میکنند؛ گفتم چه خبر است؟ فرمودند عید است.
بوی عید چهخبر؟ حالا بوی کاغذرنگی و توپ پیشکش... حتی چهارشنبهسوری را هم بچهها شروع نکردهاند. خیابانها هم برای خرید شلوغ نیست. میشود یکی بگوید چرا این سال عزیز هشتادوهفت، اینقدر بیحال دارد میآید؟
یک آهنگی بود که کلی خاطرهانگیزناک شده بود از قدیمترها! :) پرسوجو کردیم، گفتند خوانندهاش روزبه است. خود این آقای روزبه را رودررو هم ملاقات کرده بودم ولی اسمش را و اینکه آلبوم دارد و اینها را نمیدانستم. چندهفته پیش در رادیوگوشکردنهای اجباری تاکسی، ضبطشدهی ترانه را شنیدم و حسابی هواییم کرد. آن روز هم که رفتم رادیو جوان، داشتم برای فرزاد و علی توضیح میدادم که یک آهنگی کشف کردهام و صدای این پسره هم خیلی خوب است که یک آهنگ دیگرش را بین حرفهای ما پخش کردند. اسمش را پرسیدم؛ گفتند روزبه.
چند روز بعد باز همینجوری رفتم توی فروشگاهی که درست روبهروی خانه است و گفتم روزبه میشناسید؟ کلی تحویل گرفتند و گفتند این آلبوم اولش است و دومی هم یکهفتهی دیگر میرسد. یکی دو روز بعد که داشتم از جلوی همان فروشگاه رد میشدم، فهمیدم اینجا فروشگاه آوای باربد یعنی خود ناشر محترم آلبوم است. آلبوم اول را که «سرزمین مادری» نام داشت، دوست داشتم ولی آن آهنگ توش نبود. حالا سهچهارروزیست که آلبوم دوم هم آمده و اسمش هم «هفتهی عاشقی»ست و البته اندازهی آلبوم اول که هیچ، در کل آلبوم خوبی نیست اما آن یک آهنگ را دارد که به سههزارتومان پولی که دادم میارزید دوباره شنیدنش و اصلا داشتنش. اینها را نوشتم تا هم شما بدانید که اجرای روزبه از شعر «بازآمدم» مولانا درآمده و خیلی هم اجرای خوبیست و شنیدنش بهشدت پیشنهاد میشود؛ هم رفقا فلسفهی ماجرا را بدانند که همینجور بر و بر نگاهم میکردند امشب که «این چیه حالا همینجوری رفتی خریدی!»
دو جای این بازآمدم جناب مولانا را مینویسم، باقیش با خودتان:
گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد، من دست دربان بشکنم...
یا اینجاش...
شما مست نگشتید وز آن باده نخوردید
چهدانید چهدانید، که ما در چه شکاریم...
حوصلهی انتخابات نداشتم و ندارم ولی بعضی وقتها پا روی دم آدم میگذارند و بعد نمیشود حرف نزد. نامهی حمایت اصلاحطلبان را روز اول امضا نکردم. بعد فرداش روبروییها آمدند و شروع کردند به همه زنگزدن، که تکذیب کنید. تلویزیونیها که شاهکار بودهاند. به همه زنگ زدهاند. دوستان خبرگزاریهای جناح مقابل هم. بعد که دیدم این وضع است و گویا در بر همان پاشنه میچرخد، در نوبت دوم امضا کردم نامه را؛ گرچه همچنان از اصلاحطلبان هم مایوسم، اما هرچه باشد دلم برای آن روزهای ۷۷ و ۷۸ تنگ شده و آن روزها را -با خوب و بدش- مدیون خاتمی هستیم. حالا که خودش دوباره اعتبار وسط گذاشته، این شکل حمایت، تنها کاری بود که میشد کرد. این هم باز جهت اطلاع آنهایی عرض شد که تعجب کردند چرا بعد آن موضع سفت و سخت «رای نمیدهم»، امروز دوباره اسمم بین حامیان اصلاحطلبان است.
فیلم جدید چه خبر؟
«جسی جیمز» را دیدم و دوست نداشتم. «مایکل کلایتون» را هم همینطور. فیلم انگلیسیزبان وونگکاروای هم که نمیفهمیدم چطور میشود بد شده باشد، رویت شد و خب آنقدرها هم بیربط نیست ولی حالوهوای کاروای ندارد. اینش بد است. میماند روایت ابتر و بیابتکار مارک فورستر -که اساسا خیلی کارگردان بدیست- از «بادبادکباز» خالد حسینی که بیشتر شبیه یک گزارش از کتاب است، تا فیلم. اگر فقط فیلم را دیدهاید، فراموشش کنید و کتاب را بخوانید. کتاب را هم آنقدرها دوست ندارم، ولی هرچه باشد مستنداتش معرکه است و اینجا صرفا با یک فیلم هالیوودی به سطحیترین شکل ممکن طرفید. در عوض، اقتباس از روی جلد اول «نیروی اهریمنیاش» با عنوان «قطبنمای طلایی»، جاندار و حسابی درآمده و هرچند نمیرسد ریزهکاریهای قصه را کامل بگوید، اما درحد سینما به وظیفهاش عمل میکند. پیشنهاد این بخش، دیدن فیلم در ابعاد بزرگ است، چون در قاب ۲۱ اینچ و ۲۸ اینچ، تقریبا هیچچیزی از جلوههای ویژه و اجرای نفسگیر فیلم نمیگیرید.
یک گزارش کار هم بنویسم و بخوایم که بدجوری خستهام. فردا نگویید چرا اینجا اینقدر نامرتب بهروز میشود.
«نسیم» که چاپ شده و بازخوردهاش خیلی خوب بوده، ویژهنامهی آخرسال روزنامه هم احتمالا اول هفته درمیآید که کار کیوان است و یکچیزهایی نوشتهام برای این سالنامهی «تهران امروز».
بین فیلمنامهها هم، فیلمبرداری «روز هفتم» که همراه علیرضا احدی برای مهدی نوشته بودم تمام شده و احتمالا دوسههفتهی دیگر آمادهی نمایش است، فیلمنامهی یک سریال را هم شروع کردهام که قسمت اولش را تحویل دادهام و دارم بعدیها را مینویسم، دربارهی برگرداندن یکی از محبوبترین قصههای زندگیم هم به یک فیلمنامهی سینمایی حرفهایی زدهایم که اگر تصمیم نهاییاش گرفته شود، عید میروم سروقت آن. یکی از قصههای مارکز است که خیلی دوستش دارم و قبلا هم یک چیزهایی دربارهاش اینطرف و آنطرف نوشته بودم...
ساعت ۰۳:۵۱ شما چه خبر؟(۲۰)
همان روز اولی که این مردک، برند شوستر، آمد و آن خزعبلات را گفت که کهکشان نمیخواهد و قرار است رئال را متحول کند، میدانستم تهش این افتضاح به بار میآید. فوتبال امروز هرچقدر هم که برپایهی تاکتیک تیمی باشد، باز هم روی شاخ ستارهها میچرخد. هنوز هم رائول لازم است تا در اوج ناامیدی یک تیم را احیا کند و به زندگی بازگرداند. حتی اگر بکامی داشته باشی که نود دقیقه در زمین بچرخد، باز فقط اوست که در یک آن میتواند همهچیز را عوض کند؛ چرا؟ چون ستاره است. بخشی از یک کهکشان.
گمانم، حالا، درست پس از باخت خفتبار در سانتیاگو برنابئو مقابل رمیها، این مردک آلمانی، بخشی از این چیزها را فهمیده باشد. حداقل امیدوارم...
