پيرمرد همانقدر راحت رفت که داستان ما راحت تمام شد. از پس همهي «دلَم از اون دلاي قديمييه... از اون دلاس»ها و اساماسها و استتوسهايي که حول اين ترانهي نوري ميگذشت و پر از قطعيت ما و او بود، حالا نه مايي هست و نه او. ميبيني فاصلهاش هم چه کم بود؟ پايان ما. پايان پيرمرد.
دلَم براي جفتشان تنگ شد الان. هم براي چيزي که بينمان بود، هم براي محمد نوري. همهي اتفاقهاي خوب دنيا، راحتتر از چيزي که هميشه فکر ميکني تمام ميشوند...
ساعت ۱۵:۴۹
وانگهي... من از زخمهاي ديگري ميميرم. زخمي که خونريزي دارد نميکُشد.
ساعت ۱۶:۱۰
حالا زمين و زمان دست ژرمنهاست...
راستش ديشب اندازهي فينال نود حرص نخوردم. زجر آن بازي با هيچ روز و ماه و سالي قابل مقايسه نيست. از نيمههاي دههي نود ـ آن روزها که آلمان همان سفيد دوران گرد مولر را پوشيد و آن خط کذايي را از روي پيراهنش برداشت ـ ور منطقي ذهنم ژرمنها را هم دوست داشت و آنها را هم جداگانه پيگيري ميکرد. وقتي به هم ميرسيدند، خب آرژانتين را بيشتر دوست داشتم چون عشق کودکي بود و بعد امسال ديگر پاي مارادونا وسط بود. ديشب تيم مغرور آرژانتين را که درون زمين بود خيلي دوست نداشتم. دستوپا زدنشان را که ميديدم ور منطقيام ميگفت جام در دست آلمانيهاست و ناکامي مسي را که ميديدم ميفهميدم چرا سالهاست که کسي مارادونا نشده. دلم آن کنار زمين بود. پيش مارادونا. خيلي تلخ بود. عکس فاتحانهاش وقتي جام را در دست ميگرفت از دست رفت. رسيدنش به افتخاري که پيشتر فط بکنبائر داشت و البته که مارادونا کجا و بکنبائر کجا. راستش بابت آن فينال نود بکنبائر جزو معدود آلمانيهاييست که هنوز هم دلم باهاشان صاف نشده. ديشب فقط فکر مارادونا بودم و اينکه بايد جواب مزخرفات پله را بدهد. اينکه سوژهي عکاسها خواهد شد. فقط از تحقير تيمش دلم گرفته بود و اينکه ديگر سخت ميتواند به اينجايي برگردد که ديروز قبل بازي ايستاده بود.
اساماسها و تلفنهاي بامزهاي داشتم دربارهي اين داستان وجه احساسي و وجه منطقي. ورهاي مختلف (سلام آنا). حالا ولي تيم يوآخيم لو شده دار و ندار ما در جامي که خوشبختانه تنها آفريقايياش هم بيرون شد و قهرماني سه تيم ديگرش هم هرکدام بهنوعي يک فاجعه خواهد بود. اروگوئه که قرعهي آسانش تا به اينجا رساندش و جلوي کرهي جنوبي و غنا هم جان کند تا به اينجا برسد، نارنجيها که اصولن جزو تيمهاي منفورم هستند و فقط جلوي برزيل ميشد خواهان پيروزيشان بود و اسپانياي سابقن دوستداشتني که البته وقتي نيميشان از بدنهي بارسا ميآيند فقط پپ را براي عقزدن کم دارند؛ و خب تيم غير يکدست و بدي هم هستند.
حالا زمين و زمان از آن ژرمنهاست...
هميشه که قصه درست پيش نميرود. يک وقتهايي هم شبيه ديشب، درست وقتي همهي زندگيم را از تو خالي کردهام، سروکلهي کسي شبيه گيلدا بسه، پيدا ميشود که از روي پرده، ساعت دوي نصفهشب زل ميزند توي چشمهام ـ فرقي ميکند نقطهنظر دوربين، من باشم يا گاي، معشوق همان روزهاي خود خانم ترون که اينجا هم نقش آدم کلهخرِ عاشق را بازي ميکند ـ و در جواب گاي که ازش پرسيده «تو هميشه آدماي زندگيت رو خودت انتخاب ميکني. اون روز اول هم که اومدي تو اتاقَم، خودت خواستي که اومدي» ميخندد و در يک لحظه ميبوسد و ميگويد «اين الان سرنوشت نبود. تقدير هم نيست. خواستم که تو رو ببوسم و بوسيدم» و بعد، اين هم همهي ماجرا نيست.
گيلدا، بچهپولداري که خودش خواسته آزاد و رها، آغوش به آغوش تجربه کند، ديوانهايست درست شبيه تو. عاشق ميشود، رها ميکند، روزي فکر کرده ميخواهد نقاش شود، بعد بازيگر شده اندازهي يک فيلم، بعد رفته درس خوانده و سر آخر عکاس شده و مجسمههاي زنده عرضه ميکند و عکسهاي مردمان کوچهي خوشبخت را. خودش هم نميداند کجا قرار است توقف کند. تا ته ديوانهگيش ميرود. تا وقتي که دنياي آدمبزرگها ديگر آزادياش را برنميتابد.
راستَش ديشب نگرانَت شدم دختر، که نکند سرنوشتَت شبيه گيلدا شود. گيلدا هم اندازهي تو به آزادياش و انتخابهاش و اينکه سرنوشت ديگران به او ربطي ندارد معتقد بود. دنيا، اين اندازه سرخوشيش را تاب نياورد. ديشب يک لحظه برايت ترسيدم. دنياي امني نيست براي گيلداها. روزهاي امني نيست...
چرا آرژانتين؟ چرا آلمان؟
فرصت اول ما جام جهانی ۹۰ بود. اولينباري که ميتوانستيم او را «زنده» ببينيم؛ با هرباري که دوربين روي چهرهاش ميرفت و باور ميکرديم هنوز در اين دنيا قهرمانها نفس ميکشند و جان دارند. سنمان هنوز به ترکيبهايي نظير «قهرمان کلاسيک» قد نميداد. آن موقع او «خودِ فوتبال» بود. خودِ خودش. و «خودِ فوتبال» مهمترين چيز دنيا بود؛ براي بچهي نحيف و استخواني محل که صبح تا شبَش در کوچه و به فوتبال روي آسفالت داغ ميگذشت. با پوست حساسي که داشت، با شصت پايي که هربار پوست جلوش ور ميآمد و غرق خون ميشد و باز روز بعد، داستان همان توپ پلاستيکي دولايه بود و همان آسفالتهاي داغ.
عکس قهرماني قبلياش، دست خدا شدنَش را از آن ويژهنامهي سبزرنگ کيهان ورزشي بريده بوديم و عکسهاي آدامس را که توي آلبوم بود نگاه ميکرديم و آن يک عکس را البته هيچوقت در عکسبازيها نميگذاشتيم. «مردِ ما» حرمت داشت. تک بود. دلمان خوشِ کسي بود که حق را از ناحق جدا ميکرد. جلوي انگليس و هاوهلانژ و هرکس ديگري که ميگفتند قدرت را در درست دارد ميايستاد. در آن جام، همهي حجت ما به مسلماني بود. به دوستداشتن. به عاشقي. براي بچهي هشتسالهاي که هيچچيز از هيچ واژهاي نميفهميد، او معني همهي واژهها بود. روزي که برزيل را شکست داد همهي صورتَش خنده بود. در شکستِ ايتالياي ميزبان، ديگر اندازهي قهرمان از دنيا هم بيرون ميزد. تا آن شبِ تلخِ فينال... که کارتهاي قرمز و پنالتي و آن پيراهن سرمهاي بديمن همهوهمه اشکَش را درآورد. يادم نميرود شبي را که تا صبح به پهناي صورت اشک ريختم و باورم نميشد قهرمان من شکست بخورد، گريه کند. غرور مارادونا را که شکستند، داستان تمام بود. من تا آخر عمر آرژانتيني بودم. سؤال مهم کودکيام اين شده بود که اگر روزي آرژانتين با ايران بازي کند طرف کدام تيمَم. هنوز هم سؤالم به همان قوت سر جاي خودش است.
عصرِ شنبه که در هتلي نزديک ساري، مارادونا را يک لحظه در آن کتوشلوار گشاد با آن ريشها در حال جستوخيز کنار زمين ديدم، که هيجان داشت و اندازهي جام نود که ميخواست يکتنه دنيا را فتح کند قصد داشت چشمها را خيره کند، يادم افتاد چهقدر دوستَش دارم و چهقدر قهرمانياش مهم است. اندازهي همهي آرزوهاي کودکيم مهم است که باز هم در شبِ آخر براي او هورا بکشم...
اما آلمان.
طبعن منِ آرژانتيني شيفتهي مارادونا، از آلمان غربيِ سال نود متنفر بودم. تنها حسي که از بچهگي به آلمان داشتم آن لباسهاي سفيد يکدست بدون خط دوران گرد مولر در فيلمها و عکسهايي بود که ديده بودم. آن تيم آلمانِ بدون پسوند را دوست داشتم و وقتي خيلي زود، آلمان آن سفيد بدون خط را بعد فروريختن ديوار برلين پوشيد حس کردم ور ديگر ذهنَم، آن ور منظمِ هدفگرا اين تيم را هم دوست دارد. يک نقطهي اشتراک البته وجود داشت. آلمان هم مثل آرژانتين براي رسيدن به هدف تا دقيقهي نود جان ميکند و هيچوقت نااميد نميشد. اين ويژگي فوتبال دو کشور در مقابل تيمهاي مغرور و باربيهاي سفيد و سياهيست که فکر ميکنند فوتبال براي آنها خلق شده است.
آلمان هرچه پيشتر آمد براي من دوستداشتنيتر شد. سفيدپوشان وقتي يورگن کلينزمن را در رأس پذيرفتند و بعدتر که يوآخيم لو بالاسرشان آمد، هرروز منظمتر و دقيقتر بازي کردند و درعين حال تشخص ويژگي اصليشان بود. ژرمن بودند؛ و آخ که من چه اندازه شيفتهي غرور و جاهطلبي اين نژادم. هرچه بزرگتر شدم، دوستداشتن آلمان جديتر شد و آنها بيشتر به داشتهها و باورهاي ذهنيم از فوتبال نزديک بودند. تا قبل بازي يکشنبهشب، تيم تازهي لو را نديده بودم ولي مطمئن بودم تيمَش طوري بازي خواهد کرد که انگار او جوياستيک بهدست دارد «فيفا ۲۰۱۰» بازي ميکند. از نظم و فوتبال باحوصله تيمَش مطمئن بودم، به کارآيياش در آفريقاي ۲۰۱۰ هم مطمئن شدم. فقط حيف که آرژانتين و آلمان در يکچهارم جام بههم ميخورند و آنجا خب ترجيحَم انتخاب بچهگي به انتخاب اين سالهام است. شور و شعف کودکي، بههرحال به منطق اين سالها ارجح است و خوشتر ميدارمَش.
هيچوقت در زندگيم به پيروزي يک مرد اينقدر ايمان نداشتم.
ديشب، سرنوشت، ژوزه بود؛ و کائنات، براي او ميخواست که پادشاه جهان باشد. آخ که آدمهاي مغرور و جاهطلب تنها موجوداتي هستند که هنوز هم زندگي را قابل تحمل ميکنند.
يهجايي تو قسمت نوزده فصل هشتم ۲۴، جک ميره سراغ جيم ريکر که يه جورايي زندهبودنش رو مديون جکه. جيم که همهي سيستمهاي امنيتي شهر رو زير نظر داره، از جک ميپرسه چه غلطي کرده که همهي شهر اينجوري دارن دنبالش ميگردن؟ بعد کيفر ساترلند درحاليکه خيلي خونسرد داره اسلحهها رو برميداره بي اينکه به جيم نگاه کنه ميگه «مهم نيست چي کار کردم، اونا کابوسشون اينه که از حالا به بعد ميخوام چي کار کنم...». راستي يادم رفت بگم. نقش جيم رو که يه ور صورتش هم سوخته، مايکل مدسن بازي ميکنه. اسمش هم تو تيتراژ نيست...
ساعت ۱۷:۴۴
