شاید سی چهل سال بعد، امشب و این «شوی تفاوت» که در مراسم اسکار اجرا شد، فقط سوالبرانگیز و احمقانه بهنظر برسد ولی امشب، حال ما را خوب گرفت.
متنفرم از این ژشتهای مزخرف «اولینبار» و «اهمیت به مسائل روز» و ...؛ با این حجم شوخیهای مسخرهای که دربارهی «آواتار» و کامرون شد و بالدوین و استیو مارتین آن آخر کار تکمیلش هم کردند و البته میزان حسادتی که در حرفهای همهی دیگر حاضران روی استیج موج میزد.
امشب در اسکار کسی «رویا» نداشت. کسی «آینده» را ندید. به همین سادگی...
اين يادداشت را پاييز امسال نوشتم، وقتي «به رنگ ارغوان» سرانجام پروانهي نمايش گرفت و مجلهي مثلث پروندهاي دراينباره تدارک ديد و رفيق قديميمان، بابک، خواست که چيزي دربارهي فيلم بنويسم. دوسههفته قبلاش در شمارهي ۴۰۰ ماهنامهي فيلم، «به رنگ ارغوان» را بهعنوان يکي از ده فيلم محبوب عمرم انتخاب کرده بودم ـ و کمي تا قسمتي هم فحش شنيده بودم که فيلم اکراننشده را چهطور آنجا گذاشتهام ـ و حالا اين مطلب دفاعيهام از چنين انتخابي بايد ميشد ـ و هست البته ـ .
گفتم حالا که فيلم اکران شده، شايد خواندن اين دلايل براي خوانندگان اينجا هم بد نباشد؛ با اين توضيح البته که اگر فيلم را نديدهايد، اين متن قصه را لو خواهد داد و شايد مزهي تماشاي بار اول را بگيرد...
در جستوجوي پاسخ اين سوال که چرا «به رنگ ارغوان» بهترين فيلم حاتميکياست؟
به نام ارغوان
۱.
اين بهترين فيلم ابراهيم حاتميکياست. تا همين يکي دو ماه پيش هم خيلي با خودم کلنجار نرفته بودم تا جايگاهاش را ميان کارنامة سازندهاش بيابم اما وقتي به دليلي قرار شد ده فيلم عمرم را انتخاب کنم و آن ميان شرط «يک فيلم از يک فيلمساز» را گنجاندم، براي انتخاب از ميان حاتميکياهاي محبوبام «به رنگ ارغوان» اولويت داشت؛ حتا به «خاکستر سبز» و «برج مينو» و «روبان قرمز» که فيلمهاي موردعلاقهام در کارنامة سازندهشان هستند. اين فيلميست با تمام مختصاتي که از حاتميکياي سالهاي اخير انتظار داري. کسي که علاقهاش به قصهگفتن را در قالب فرم رام کرده و فارغ از سوز و گدازهاي يک ملودرام، ميتواند قصهاي حسي را در بهترين شکل تکنيکي روايت کند. اين انتظاري بود که از فيلمسازِ پس از «آژانس شيشهاي» ميرفت و اگر آنجا، عقيدهاش چيزي نبود که دلخواهِ منِ منتقد باشد و ميتوانستم صرفا تکنيک و اجراي کار را ستايش کنم اما بر سر عقيدة جاري در اثر فيلم را دوست نداشته باشم، اينجا «به رنگ ارغوان» وراي آن اجرا را با عقيدة فراسياسي همراه کرده است. اينجا با حاتميکيايي سر و کار داريم که عاشق است و عاشقانه، سوژههاي خود را دوست دارد و براي آنها دل ميسوزاند. حاتميکياي «به رنگ ارغوان» در اين فيلماش سرمست قصه و داستان و فرم است و همه را در ايدهآلترين حد از توانايياش عرضه ميکند. همين ميزان انرژي خالص هم هست که باعث ميشود وقتي فيلم رنگ پرده را نميبيند و با نفس مخاطب مواجه نميشود، فيلمساز آن را بخش هدررفتة زندگياش تلقي ميکند و پس از آن هرچه ميسازد نشاني از فيلمساز باهوش و کمالگرا در خود ندارد. انگار که ميخواهد بگويد اگر «به رنگ ارغوان» را برنميتابيد، همين سادهگيري و اجراي سردستي «بهنام پدر»، شما را بس.
۲.
... و کمالگرايي در جزئيات است که «به رنگ ارغوان» را ويژهتر از همة ساختههاي سازندهاش ميکند. اگر معتقد به اين بوديم که حاتميکيا فيلمساز آدمهاي خاکستريست و در هيچ فيلماش نشاني از آدم منفي ديده نميشود، اگر فيلمنامههاي او به اين دليل ويژه است که همة آدمها در آن حق دارند و به تناسب و ضرورت درام هيچکدام سياه مطلق نميشوند و هيچکس ذاتا بد نيست، در اين فيلماش با متنوعترين طيف خاکستري موجود مواجهيم. داستاني که به ذات موضوعاش بايد خطکشيهاي مشخص و صريح داشته باشد، نهتنها چنين نيست، که تو ميتواني با تکتک آدمهاش همذاتپنداري کرده و باور کني که آنها در اين لحظه مجبورند چنين باشند. ميان هوشنگ، ارغوان، شفق، رئيس هوشنگ و حتا عاشق سرخوردة ارغوان تفاوتي وجود ندارد. هرکدام براي عملکردشان دليل دارند و تو ميتواني با گوشت و پوستات واقعيت آدمهاي اطراف داستان را قبول کني. وقتي اين دنيا تاب آورده نميشود، آنوقت حاصل ميشود «به نام پدر» و «دعوت» و آدمهاي سياهوسفيد اين دنياي تازة فيلمساز که انگار از سيارهاي ديگر آمدهاند و خود فيلمساز هم فقط محض لجکردن آنها را وارد سرزميناش کرده و چون نميشناسدشان، پس حاصل کارش هم ربطي به آن حاتميکيايي که ميشناختيم ندارد.
۳.
... و هوشنگ. او ميان قهرمانهاي حاتميکيا يگانه است. اگر حاجکاظم خودش را قرباني ايدهآلي ميکند که دريافته ناديده گرفته شده، يا اگر داوود فکر ميکند عشق آن زن و رابطهاش با جمعه وراي باورهاييست که به آنها خو کرده، هوشنگ عاشقي ميکند و براي عشق زميني از همهچيزش ميگذرد. او نماد اين تصور و شايد باور تازة حاتميکيا در آن مقطع است که هيچ مفهومي بالاتر از عشق نميتواند آدمها را به گذشتن از داشتههاشان وادار کند. اگر روزگاري بود که فيلمساز باور داشت از عشق مينو بايد به عشق آسماني رسيد، اينجا به عشق ارغوان است که هوشنگ از هويتاش ميگذرد و خود رسمياش را ميکشد تا با يک نام و چهره و ظاهر ديگر کنار معشوق باشد. اين باور «به رنگ ارغوان» در تمام فيلمهاي حاتميکيا مشابه ندارد و بعدتر هم فيلمساز تنها در مقام يک تکنسين پشت دوربين ميرود تا ثابت کند دلاش شکسته و نميخواهد حلقة مفقودة کارنامه و اعتقاداتاش به اين راحتي فراموش شود.
۴.
... و ارغوان. زن اثيري و ديريافتة سينماي حاتميکيا. انگار در تمام اين سالها او در جستوجوي ارغوان بوده و در گذر از مينو و فاطمه و محبوبه به او رسيده است. گمانام بينندة پيگير سينماي حاتميکيا به علاقة او در کشف راز و رمزهاي دنياي زنانه واقف باشد و نيازي به نمونهآوردن وجود ندارد. حاتميکيا از نسلي ميآيد که دربارهشان گفته ميشد سينمايي مردانه دارند و وقتي به شهر ميآيند، بهدليل نشناختن زنان فيلمهاشان رنگوبوي واقعيت روز را ندارد؛ اما حاتميکيا به محض خروج از فضاي جنگ، در همان نخستين گامها در «از کرخه تا راين» و «خاکستر سبز» نشان داد که تا چه حد دلبستة درآوردن مناسبات دنياي زنان و حسهاي آنهاست و بعدتر در فيلمهايي چون «بوي پيرهن يوسف» و «برج مينو» اصلا کاراکتر پيشبرندة داستاناش را زن گرفت. در فيلمي چون «آژانس شيشهاي» هم با اينکه زن قصه در ظاهر حضور پررنگي ندارد اما نامة حاجکاظم به فاطمه است که قصه را راه مياندازد و کاظم اصلا قصه را براي زناش تعريف ميکند و تاثيرگذاري رفتار زن در رويکردهاي قهرمان قصه واضح و مشخص است. حاتميکيا پس از «به رنگ ارغوان»، در فيلمي چون «دعوت» هم بهطور کامل وارد اين دنيا ميشود و سعي ميکند حسهاي عميق اين دنيا را تصوير کند که البته موفقيتي در اين مسير ندارد.
براي همينهاست که ارغوان ِ «به رنگ ارغوان» يک استثناست. او دختر تنهاييست که ساية خانواده بر سرش نبوده، گذشتهاش هميشه پنهان نگه داشته شده و آنقدر خودساخته هست که بههر اتفاقي دل خوش نکند و اعتماد نداشته باشد. رابطة ميان ارغوان و هوشنگ شکل غريبي دارد. هوشنگ در همان نخستين برخوردها دلباخته ميشود اما ارغوان اعتماد ميکند. ارغوان که سايهاي مردانه در زندگياش نداشته، پي پناهگاهيست که دلتنگيها و غربتاش را به آنجا ببرد و هوشنگ پناهگاه امني نشان ميدهد. از امتحانات و آزمايشها سربلند بيرون ميآيد و وقتي عشق پا ميگيرد، حالا اين اثيريترين زن سينماي حاتميکيا، در آن سکانس جادوييِ پاي خانة هوشنگ، ميايستد و حقاش را طلب ميکند. حقاش را از عشق. اين جاييست که تاکنون در سينماي فيلمساز نشاني از آن نبوده. زنان او جيغ زدهاند، دنبال حقشان بودهاند، خودخواهي کردهاند و حتا عاشق بودهاند اما هيچکدام طلبکار عشق نبودهاند و از مردِ حاتميکيا، سهمخواهي عشق نکردهاند. اين طلبکاري البته پيشزمينه دارد. ارغوان به قامت خزر معصومي، دختر آراميست که بهجاي حرفزدن نجوا ميکند، وقت عصبانيت بيپناه است و همة غم دنيا را در ملوديهاي يک سازدهني ميريزد. اين تصوير آرام ـ با ايستهاي بازي و نوع گفتار منحصربهخود معصومي ـ چنان با گوشت و پوست بازيگرش عجين شده که طغيان نهايي ارغوان، او را مهمترين زن سينماي حاتميکيا ميکند.
۵.
... و ميگويند فيلم خوب را زمان داوري ميکند. «به رنگ ارغوان» وقتي به فاصلة چهارسال از ساختهشدن، هنوز اينقدر تر و تازه است ـ يادتان باشد؛ ما فيلم درمحاقمانده با فاصلة چندسال از ساخت کم نديدهايم ـ و هيچچيزي ندارد که توي ذوق بزند، وقتي چنين محکم و استخواندار ايستاده و چوب محکاش در اين چندسال هيچ تابي برنداشته و تازه برعکس هميشه، عيارش در کنار حجم توليدات بيماية اين سالهاست که بيشتر توي چشم ميزند، آنوقت بايد پذيرفت که اين فيلم حاتميکيا، اوج او و نهايت بلوغاش در فيلمسازيست.
هنگام نمايش «به نام پدر» يادداشتي در روزنامة شرق نوشتم با تيتر «سرنوشت محتوم فيلمسازان غريزي» و در آن حاتميکيا را با کارگرداني چون کيميايي مقايسه کردم که بهوقت و دوران بيحوصلهگي، کارش به خلق چند سکانس درخشان و ساخت يک فيلم معمولي ميانجامد؛ نوشتهاي که گمانام اسباب دلخوري فيلمساز را هم فراهم کرد. حالا که دريافتهام پيش از ساختهشدن آن فيلم چه بر فيلمساز غريزي ما گذشته، شايد بد نباشد آن عقيده را اينگونه اصلاح کنم که در عوض، همين دسته از فيلمسازان، وقتي سرحالند و در اوج، فيلمشان پيکرة خوشنقشي ميشود، متشکل از حس و تکنيک. چنين است که کيميايي روزگاري «گوزنها» ميسازد؛ چنين است که حاتميکيا در روزگار ما «به رنگ ارغوان» ميسازد...
۶.
... و حالا، پس از اين سالها، ارغوان ـ که سختگيري جهان را خود انتخاب نکرد، که به ارث برد ـ ميتواند آن ملودی غمگينِ ديگر را که به ملوديهاي سازدهنیاش اضافه شده بود، به فراموشي بسپارد. بيصبرانه منتظر ديدار دوباره با ارغوانام.
من و سکوت
روزها
تو
کدام لحظه
خندهي رهاي تو را در خود نگه ميدارد؟
من آن لحظه را ميستايم...
ساعت ۲۲:۴۶

یک:
عادت قدیمی را بهجا آوردم. تماشای «محاکمه در خیابان» در نخستین سانس نخستین روز نمایش، یادآور همان شعف کودکانهای بود که وقت دیدن هر فیلم تازهای از مسعود کیمیایی داشتم. چهارشنبهصبحهایی که از مدرسه و دبیرستان جیم میزدم تا خودم را به اولین سانس از اولین روز برسانم. فرقی هم نمیکرد فیلم را قبلَش در جشنواره و بعدترها پیش خود کیمیایی، دیده باشم یا نه. اولین روز و سانس عجیبی که اصولا متعلق به هواداران فیلمساز قدیمیست، حس غریبی دارد. حتا اگر فیلم بدی مثل «رئیس» روی پرده باشد، حتا اگر فیلم غریبی مثل «محاکمه در خیابان» را ببینی.
عادت «ضیافت» حالا پانزدهساله شده. پنجسال دیگر تا آن «بیستِ» جادویی باقیست. خدایا فیلمساز محبوب کودکی و جوانی ما را به سلامت دارَش برای فیلم سیام...
دو:
امیر قویدل که رفت، یادم افتاد چندوقت است «ترن» را ندیدهام. آخ... که چهقدر خاطرهی قدیمی دارم از این «ترن». از آن موسیقی جادویی. از آن کارگردانی حسابشده. از آن شور و حال قدیمی. قویدل با همان یک اثرش در حافظهی تاریخی سینمای ما ثبت است؛ و البته یادگارش، راما، پسری که معتقدم از امیدواریهای سینمای ایران در سالهای بعد است. دربارهاش که قبلتر نوشتهام.
دلمان برای قویدل تنگ خواهد شد... و «ترن» که حتما دوباره میبینمَش در همین چندروز.
سه:
«رویش چهارم» - با عکس لیلا حاتمی روی جلد - هنوز روی پیشخوان است که میگویند از همهی قبلیها بهتر شده و سروشکلَش درآمده و پنجمی در راه؛ که سورپرایزهایی اساسی دارد. دریابید این مجلهی دلبند ما را، که شده همهی زندگیمان در این روزها...
اسم این تیمه چی بود؟ روبین کازان؟ چی هست اين حالا؟
ولي عوضش حالي دادن بهمون امشبها اين جماعت روس. خفت از نوع گوآرديولا رو دوست داشتم. مربي اونا اسمش چي بود؟ قربان چيچي؟
دوستان... حتما قهرمان اروپا ميشويد. حتما.
اصلا برا شما کنار گذاشتهايم.
آخ که جنابان روبين کازان، دلمون رو شاد کرديد. خدا دلتون رو شاد کنه...
D:
شمارهي ۴۰۰ ماهنامهي فيلم به سردبيري بهزاد رحيميان يک عنوان ويژه دارد: بهترين فيلمهاي زندگي ما؛ و قصه، انتخاب ده فيلم عمر ايراني و فرنگي منتقدان اين ديار است. من يکي از ۹۲ بازيکن اين بازي بودم و البته سعي زيادي کردم تا قاعدهي بازي را براساس آنچه خواسته شده بود ـانتخاب ده فيلم با اولويتبنديـ و آنچه لازم ميديدم ـانتخاب يک فيلم از هر فيلمسازـ رعايت کنم. حالا نتايج اعلام شده است که ميتوانيد منهاي خود مجله در اينجا آن را بخوانيد ـهرچند توصيه ميکنم خود مجله را از دست ندهيد که حسابي خواندني شدهـ و من ريز نظر و توضيح خودم را در وبلاگ هم ميگذارم تا نظرات شما را هم بدانم. با يک توضيح که چون رفقا قاعدهي بازي را رعايت نکردند و گاه تا ۲۰۰ فيلم هم اسم بردهاند، من يک دهتاي ديگر هم بهترتيب در پينوشت اين پست ميگذارم تا دليل غيبت برخي نامها را در فهرست اصليام بدانيد. خب، اگر ميدانستم قرار است آنجا اين همه نام رديف شود، بالطبع من هم حداقل اين فهرست از يازده تا بيست را در ادامهي همان توضيحات مينوشتم اما بههرحال حالا همينجا بهترين مکان براي کاملکردن بازيست. اول فهرست را بخوانيد و بعد توضيحاتَش را و در ادامه، پينوشت ده فيلم دوم ايراني و فرنگي...
بهترين فيلمهاي زندگي من
ايرانيها:
۱- گوزنها (کيميايي) ۲- ليلا (مهرجويي) ۳- کاغذ بيخط (تقوايي) ۴- شوکران (افخمي) ۵- دربارهي الي... (فرهادي) ۶- بيتا (داريوش) ۷- بهرنگ ارغوان (حاتميکيا) ۸- گزارش (کيارستمي) ۹- دلشدگان (حاتمي) ۱۰- کلاغ (بيضايي)
فرنگيها:
۱- چشمان مبهوت (کوبريک) ۲- پدرخوانده: قسمت دوم (کوپولا) ۳- کازابلانکا (کورتيز) ۴- مخمصه (مان) ۵- لوليتا (لاين) ۶- ويکي کريستينا بارسلونا (آلن) ۷- ترميناتور ۲: روز داوري (کامرون) ۸- سکوت برهها (دمي) ۹- همشهري کين (ولز) ۱۰- بدنام (هيچکاک)
يک: سينما نفس ميکشد، زنده است و پرقدرتتر از هر زمان ديگري به راهاش ادامه ميدهد. حجم بالاي فيلمهاي نزديک به زمان حال اين فهرست، ميگويد مرثيهخوانيهاي برخي، هيچ تاثيري بر کيفيت سينماي اين سالها نداشته، ندارد و نخواهد داشت.
دو: نميدانم انتخاب اين تعداد فيلمهاي دههي نود ميلادي و دههي هفتاد خورشيدي بهدليل رخدادش در سالهاييست که تازه سينما را براي خودم کشف کرده بودم و نوشتن را، يا نه؛ اما بههرحال فيلمهاي ديگر مقدم بر اين انتخابها نبودند و هنوز اينها فيلمهاي محبوبام هستند. در مورد غيبت اروپاييها هم داستان همين است. کارخانهي روياسازي برايام معناي سينماست و اين از همان تربيت دههي نودي ميآيد. براي هرکس سينما يک تعريف دارد و من اين فيلمهاي خوشساخت و خوشآبورنگ را به عنوان انتخابهاي همهي عمر، به تصاوير مغشوش و افسارگسيختهي خارج از چارچوب ترجيح ميدهم.
سه: بازي «يک فيلم از يک فيلمساز» را اينجا هم مثل همهي فهرستهاي دهتايي ديگر اين سالها که نوشتهام رعايت کردهام چون در آن شکل، انتخاب، ميان بهترين فيلمسازهاي زندگي ميشود و نه فيلمها. بنابراين هم در ايرانيها و هم در فرنگيها، آن فيلم از فيلمساز را انتخاب کردهام که برايام محبوبترين بوده است اگرنه - حداقل - ميان خارجيها عدد فيلمهاي کوبريک و در داخليها فيلمهاي کيميايي خيلي بيش از اينها ميشد.
چهار: اما حسرتها... بسيار زياد است ولي نميتوانم از دو فيلم ايراني و دو فيلم فرنگي که قطعا بايد در دو فهرست بالا باشند اما فيلمهاي عزيزتري جايشان نشستهاند نام نبرم. «جويندگان» از فورد بزرگ و «هوش مصنوعي» که تلاقي نگاه کوبريک با اسپيلبرگ است و عاشقانه دوستاش دارم. در ايرانيها هم دو فيلم «سرايدار» (خسرو هريتاش) و «پنجره» (جلال مقدم) بهدلايل متعدد برايام بينهايت عزيزند و جايشان اينجا خاليست. براي يک فيلمساز هم چنين حسرتي را دارم. رسول ملاقليپور که دنياي شخصياش را دوست داشتم و يک فيلم در اين فهرست، نميتوانست نشان علاقهاي باشد که به او و سينماش داشتم.
و پنج: بايد زمان بگذرد تا مطمئن شوم حسام به «تاوان» (جو رايت) و «شواليهي سياه» (کريس نولان) درست است يا نه. در فهرست بعدي شايد اين دو فيلم جاي دو فيلم از فهرست بالا را بگيرند. در مورد ايرانيها هم هنوز از حسام به فيلم خودمان «چه کسي امير را کشت؟» (مهدي کرمپور) فاصله نگرفتهام اما مطمئنام، زمان، ارزشهاي اين يکي را هم بيشتر مشخص خواهد کرد.
پينوشت:
اين هم اضافه بر آنچه در مجله چاپ شده است...
ايرانيها:
۱۱ـ پنجره (مقدم) ۱۲ـ سرايدار (هريتاش) ۱۳ـ کندو (گله) ۱۴ـ کنعان (حقيقي) ۱۵ـ قارچ سمي (ملاقليپور) ۱۶ـ بنبست (صياد) ۱۷ـ طلاي سرخ (پناهي) ۱۸ـ نرگس (بنياعتماد) ۱۹ـ شبهاي روشن (موتمن) ۲۰ـ هنرپيشه (مخملباف)
فرنگيها:
۱۱ـ هوش مصنوعي (اسپيلبرگ) ۱۲ـ جويندگان (فورد) ۱۳ـ بيليارد باز (راسن) ۱۴ـ مگر آنها به اسبها شليک ميکنند؟ (پولاک) ۱۵ـ پاريس تگزاس (وندرس) ۱۶ـ باني و کلايد (پن) ۱۷ـ بچهي رزمري (پولانسکي) ۱۸ـ از دل (راتنام) ۱۹ـ بيل را بکش: جلد دوم (تارانتينو) ۲۰ـ ماهي بزرگ (برتون)
ساعت ۰۲:۲۰ حرفي؟ سخني؟(۶)
