۲۶ خرداد ۱۳۸۸
تهران/ هفته‌ي آخر خرداد

... و خدای ما همین نزدیک است.

ساعت ۲۱:۰۱

۱۴ خرداد ۱۳۸۸
موفقيت در گذر از افخمي سناتور

چهارسال قبل، آن بهروز افخمي که مقابل شيخ مهدي کروبي نشست، هنوز افخمي سناتور بود. تجربة مجلس را از سر گذرانده بود و همراهي مشارکتي‌ها را و خودش در سياست هنوز حضور داشت. حاصل اين شد که فيلم پيشين، يک مناظرة دو نفره بين دو سياستمدار باشد و هيچ حسي را برنيانگيزد.
امسال اما افخمي ۸۸، دوباره فيلمساز است و به کار خودش بازگشته. همان قصه‌گويي‌ست که روزگاري با «شوکران» دوست‌اش مي‌داشتيم و حوصله داشت براي آدم‌ها قصه تعريف کند. وقتي افخمي فيلمساز و البته فيلمنامه‌نويس پشت يک کار مي‌ايستد، حالا مي‌توان انتظار داشت که راهکار پيدا کند و زاويه ديد؛ و فيلمي که دوشنبه‌شب روي آنتن تلويزيون رفت دقيقا چنين ديدگاهي را در خود داشت. به جز اين اصول بديهي که فيلم امسال کروبي بايد روي دو مفهوم «کار گروهي» و «توانايي سني شيخ براي عمل به گفته‌هايش» تمرکز مي‌کرد، افخمي کليد اصلي را هم پيدا کرده بود. اين که سوال کند «چرا بايد به کروبي راي داد» و پاسخ دهد «چون او اصلاح‌طلب‌ترين گزينة ممکن در انتخابات ۸۸ است.» افخمي فيلم‌اش را به راضي‌کردن مردماني اختصاص داد که هشت سال اصلاح‌طلبي را دوست داشتند و گمانم توانست خيلي‌ها را متقاعد کند که تفاوت شيخ او با ميرحسين موسوي در چه چيزهايي‌ست.
×
فيلم افخمي تندروي‌هاي فراواني در زمينة اصلاح‌طلبي داشت که حالا طيف جديدي به هواداران کروبي افزوده است. آنها که از بامداد سه‌شنبه تا اين لحظه که مشغول نوشتن هستم، روي فضاي وب و اس‌ام‌اس نشان مي‌دهند از «راي ندادن» به «راي به کروبي» رسيده‌اند. جملة واضح‌شان هم در جواب آنها که شانس ميرحسين موسوي را بين دو اصلاح‌طلب بيشتر مي‌دانند و به اين دليل مي‌خواهند راي دهند، اين است که «حتا اگر کروبي راي هم نياورد به‌واسطة مطرح‌کردن حرف‌ها و جملاتي که سال‌ها اجازة طرح رسمي نداشتند، شايستة حمايت و راي است.» اين درست نقطة مقابل طيفي بود که موسوي و فيلمسازش يعني مجيد مجيدي آنها را «گروه هدف» قرار داده بودند. مجيدي سعي کرده بود با تکيه بر موج دورة قبل احمدي‌نژاد فيلمي مشابه براي طبقات فرودست و خارج از مرکز بسازد تا آنها را متقاعد کند از کانديداي اصولگرا به نامزد اصلاح‌طلب اصول‌گرا روي آورند و اينجا افخمي روي زنده‌کردن آراي خاموش تکيه کرده بود. چيزي که هواداران کروبي از ابتدا در پي‌اش هستند و رخداد آن را عامل موفقيت شيخ مي‌دانند. به چنين دليلي فيلم تبليغاتي بهروز افخمي براي مهدي کروبي را فيلمي هوشمندانه و هدفمند مي‌دانم و البته چه کسي است که نداند فيلمي با امضاي افخمي قطعا فيلمي با ساختار و اجراي متفاوت است؟ حتا اگر آن فيلم يک اثر تبليغاتي براي انتخابات باشد.

توضيح: اين يادداشت در صفحه‌ي آخر شماره‌ي صبح چهارشنبه‌ي روزنامه‌ي خبر چاپ شده است.


۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۸
چرا به مهدي کروبي راي خواهم داد؟
شيخ تنها گزينه‌ي اصلاح‌طلبي امروز ماست

«با هم براي تغيير، تنها براي ايران» شعار جذابي‌ست. از جنس همان «ايران براي همه ايرانيان»ي که سرمست‌مان کرد و يادمان انداخت همه‌مان از يک پيکره هستيم. هوشمندانه است انتخاب چنين شعاري در زمانه‌اي که «تغيير» نياز جهان امروز است و کليدواژه‌ي ورود به دنيايي که صلح مي‌خواهد و امنيت؛ و ايران، زبان بين‌المللي ايران مي‌تواند بخشي از ثبات جهاني را تامين کند.
وقتي چنين شعاري پيشاني داستان است، مي‌توان پشت سر تصاوير روشني ديد. راست‌َش اين است که تا همين سه ماه پيش ـ‌ دقيق‌ترش را بخواهيد همان‌وقت که خاتمي هنوز کنار نرفته بود ـ اگر مي‌پرسيديد آخرين گزينه‌ات ميان اصلاح‌طلبان چه کسي است، نام کروبي را مي‌آوردم اما امروز درحالي‌که سه هفته مانده به انتخابات اين‌ها را مي‌نويسم، به اين نتيجه رسيده‌ام که شيخ اصلاحات نزديک‌ترين راه به اصلاحي‌ست که در ذهن ما شکل گرفته؛ اصلاحات از جنس خاتمي، که برايش در ۷۶ و ۸۰ هزينه داديم و جنگيديم. در اين مدت پس از کناررفتن خاتمي نه‌تنها من، که دوستان نزديک‌َم هم به گزينه‌ي کروبي رسيده‌اند و حتا اگر معتقد باشند که او آن‌قدر متقاعدکننده نيست که راي خودشان به صندوق‌َش ريخته شود، باز فکر مي‌کنند تنها گزينه‌ي اصلاح‌طلبي امروز ماست. ساده‌اش هماني‌ست که چهارسال پيش بر پيشاني انتخاب مصطفي معين نوشتيم: «تا اطلاع ثانوي». اگر چنين شده است، از آن روست که کروبي نفس انتخابات را جدي گرفته است و کار انتخاباتي مي‌کند و سعي مي‌کند حتا مني را هم که داخل بازي رسانه‌ام، متقاعد کند که مي‌جنگد و مقابل نارسايي‌ها خواهد ايستاد. من متقاعد شده‌ام او براي رسيدن به هدف‌َش جدي‌ست و براي شخص خودم همين کافي‌ست تا راي‌َم مهدي کروبي باشد.
×
درست است. پافشاري شيخ به ماندن، لج خيلي‌هامان را درآورد. مايي که فکر مي‌کرديم انتخاب يکي‌ست و آن هم خاتمي‌ست؛ ولي وقتي سيد کنار کشيد، بازي تغيير کرد. ما انتخاب خاتمي را نمي‌خواستيم، خود او را مي‌خواستيم. حالا ماندن کروبي معني مي‌داد. او ناکامي‌اش در انتخابات قبل را در نداشتن قدرت ارزيابي کرده بود و حالا، روزنامه داشت و حزب و برنامه‌اي مدون که طبق آن پيش آمده بود. کاري هم به حرف‌هاي ديگراني نداشت که در جست‌وجوي جانشين خاتمي، او را نمي‌ديدند. هرچه بود کروبي رئيس مجلس دوراني بود که خاتمي رئيس دولت‌َش؛ اما در هياهو و گردوخاک، کسي شيخ را نديد.
او کار خودش را کرد. گروه مشاوران و معاونان‌َش را تشکيل داد و براي آنهايي ـ همچون من ـ که ميرحسين به دل‌شان نمي‌نشست، آلارم‌هايي فرستاد که توجه را جلب مي‌کرد. تصور معاون اولي غلامحسين کرباسچي ـ با تعريف مرسوم‌َش، نه شبيه آنچه اينجا داشته‌ايم ـ با همراهي جمعي چون مهاجراني، عبدي يا ابطحي حداقل مرا متقاعد کرد که بازي ور تازه‌اي هم دارد اما باز باور نکردم در اين دل‌چرکيني از موسوي که سبب کناررفتن سيد ما بود، مي‌شود روي کروبي حساب کرد. نوبت حرف‌ها و عکس‌العمل‌ها رسيد و باز در کفه‌ي ترازو، شيخ بي‌محاباتر و تندتر از رقيب ظاهرا هم‌گروه نشان داد؛ که حرف‌هايش گاهي بيشتر شبيه آن ور خط بود تا اصلاح‌طلبان. جاهايي شد که کروبي رسما تنها اصلاح‌طلب واقعي جلوه کرد و همان‌جا پي بردم انتخاب‌َم کروبي و همراهان‌َش است، نه شمايل‌هاي بيست‌سال قبل که انگار همين امروز از حافظه‌ي تاريخ بيرون‌شان آورده‌اند؛ حتا اگر شانس‌شان خيلي بيشتر باشد.
شرف اصلاح‌طلبي چيز ديگري‌ست و نمي‌شود آن را به شانس بالاتر فروخت.
×
اما خاتمي و موسوي.
اين روزها به هرکس که گفته‌ام انتخاب‌َم کروبي‌ست، اولين چيزي که پرسيده اين است: «پس خاتمي را که پشت سر ميرحسين ايستاده، ناديده مي‌گيري؟». براي من، داستان واضح است. سيد ما مرد اخلاق است و پاي آن جمله‌ي «يا من، يا ميرحسين» ايستاد. اگر هم حالا طرف آقاي نخست‌وزير ايستاده باز دليل همان است. گفته «يا من، يا ميرحسين» و براي او کنار کشيده و حالا نمي‌تواند با هر منطقي هم که باشد، بگويد کروبي اتفاق بهتري است براي اين سامان. به‌نظرم پيوستن محمدعلي ابطحي به گروه کروبي به اندازه‌ي کافي پيام واضح و روشني باشد براي آنها که تنها حجت‌شان در کنار موسوي بودن، حرف خاتمي و حمايت او از ميرحسين است.
دل‌َم با آن جبهه نيست و برايش دلايل شخصي دارم اما مهم‌ترين‌َش اين است که حضور موسوي بايد يک ۷۶ ديگر در من ايجاد مي‌کرد و چنين نشد. حتا با «سر اومد زمستون...» و لبخندها و وعده‌ها هم موسوي نتوانست خشم آن لحظه را که خاتمي به‌خاطرش کنار کشيد از ذهن من پاک کند. او تصوير مجسم دهه‌ي شصت، براي من و نسلي‌ست که کودکي پرهراس‌َش را زير فشار اقتصادي و بمب و کوپن پشت سر گذاشته. وقتي مي‌گفتيم احمدي‌نژاد يادآور دهه‌ي شصت است، حالا موسوي از دل آن روزها آمده و خود آن دهه است. حرف‌هايش تصوير دوباره‌ي آن روزهاست و اگر يک‌بار بگويد «گشت ارشاد را جمع خواهم کرد» درمقابل با واژه‌هايي که نسل من را به سرحد انفجار مي‌رساند هيچ مشکلي ندارد و به کرات از آنها استفاده مي‌کند. واژگان‌َش هنوز واژگان انقلاب است و نه اصلاحات؛ و انگارنه‌انگار که سي سال گذشته است از آن روزها، و هرچه عزيز، ديگر در دوران ثبات نظام و نياز به رفع مشکلات، جايي جز آرشيو ندارد. به او احترام مي‌گذارم چون مدير لايق آن دوران سخت بوده اما دل‌َم با او نيست و راي‌َم هم.
خواندم که محمد قوچاني جايي نوشته «کروبي مطلوب ما نيست، حقيقت ماست...»؛ و حالا ناگزيرم که همين را تکرار کنم. شيخ همه‌ي خواسته‌ي ما نيست اما تصوير واقعي فضاي دوازده ساله‌اي‌ست که از ۷۶ تا اين لحظه پشت سر گذاشته‌ايم. او ميان طوفان اصلاحات بوده و تصميم گرفته و اصلاح کرده؛ چنان که شعار «تغيير» اگر از آن ميرحسين نيست و شيخ به آن رسيده، به همين دليل است. او اين واژه را از دل اصلاحات به دام کشيده است و خودش و اطرافيان‌َش مقيد به آن‌َند. چيزي که در طرف مقابل پيدايش نمي‌کنم و «شوي سبز»شان هم نمي‌تواند نشانه‌ي قاطعيت در خواستن تحول باشد.
×
۲۲ خرداد به مهدي کروبي راي خواهم داد چون «تنها» اصلاح‌طلبي‌ست که در اين انتخابات به ميدان آمده است و مي‌شناسم‌َش. به خود او که نه؛ به تفکري که کنار و پشت سرش ايستاده و هرروز بر تعداد حاميان‌َش افزوده مي‌شود؛ که عوام‌فريبي مرعوب‌َش نمي‌کند و هيچ نمايشي نمي‌تواند استدلال‌َش را به هم بريزد.
من نه سبز مي‌شوم و نه به هيچ رنگ ديگري درمي‌آيم، که منطق و شعور‌م، نه رنگ، که عقيده و آرمان نياز دارد و تفکر حول شيخ، نزديک‌ترين‌شان به باورهايم است.

درهمين‌باره:
[پايان مقاومت، آغاز تغيير/ عليرضا معتمدي]
[اسم‌َش را نگذاريد تبليغ براي آقاي کروبي، لطفا!/ فهيمه خضرحيدري]


۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۸
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم

شب تو کافه نشسته بودم که يه دختربچه‌ي فال‌فروشِ روسري‌به‌سر اومد سمتَ‌م و صاف دسته‌ي پاکت‌هاش رو گرفت روبروم. هيچي هم نگفت. وقتي ديد عکس‌العمل نشون نمي‌دم خواست بره که صداش کردم. دقت کرديد؟ نه اصرار کرد، نه التماس. انگار حرفِ‌ش اين بود که من قرار بوده فال بخرم و زدم زيرش؛ نه اون که فال آورده. يکي از پاکت‌ها رو بيرون کشيدم. پول رو گرفت و بي حرف رفت. بازش کردم. توش برعکس اين پاکت‌ها که پرِ شعرهاي زيادي معروف جناب حافظ مثِ «يوسف گم‌گشته...» و «بيا تا گل برافشانيم و ...» و اين جور چيزاس، يه شعري بود که تا حالا نخونده بودمِ‌ش. گفتَ‌م بذارمِ‌ش اينجا شما هم بخونيد. هرچند بايد حال اردي‌بهشتي اين روزاي منو داشته باشيد تا بيشتر به‌تون بچسبه ولي خود شعر رو هم فارغ از حاشيه‌هاش دوست داشتم...
عمري‌ست تا به راهِ غمَ‌ت رو نهاده‌ايم/ روي و رياي خلق به يك‌سو نهاده‌ايم 
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم/ در راه جام و ساقيِ مه‌رو نهاده‌ايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده‌ايم/ هم دل بر آن دو سنبل هندو نهاده‌ايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي/ چشمي بدان دو گوشه‌ي ابرو نهاده‌ايم
ما ملك عافيت نه به لشكر گرفته‌ايم/ ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده‌ايم
در گوشه‌ي اميد چو نظاره‌گان ماه/ چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده‌ايم
بي زلف سركشَ‌ش سر سودائي از ملال/ هم‌چون بنفشه بر سر زانو نهاده‌ايم
تا سحر چشم يار چه بازي كند كه باز/ بنياد بر كرشمه‌ي جادو نهاده‌ايم
گفتي كه حافظا دل سرگشته‌ات كجاست؟/ در حلقه‌هاي آن خمِ گيسو نهاده‌ايم


ساعت ۰۲:۱۱ ...(۲)

۰۹ ارديبهشت ۱۳۸۸
تولدت مبارک رفيق

خواب‌وبيدارم که صداي مسيج توي گوش‌َم بيدارم مي‌کند. در جواب اس‌ام‌اسِ پدرام مي‌زنم «کادوي تولدته ديگه. اينا رواني‌َن به خدا! نگران نباش. دارن چرند مي‌گن. هيچ منطقي نداره حرف‌شون...» و بعد فکر مي‌کنم که خيال‌َش را راحت کرده‌ام. نيم‌ساعتي مي‌خوابم و دوباره بلند مي‌شوم و گوشي‌م را نگاه مي‌کنم. تن‌َم مي‌لرزد. اين‌که توي خواب‌وبيداري حواس‌َم بوده فردا تولدش است بايد بامزه باشد اما قضيه خيلي هم بامزه نيست. اين همه اتفاق عجيب‌وغريب که دوروبرمان مي‌افتد باعث شده هيچ‌چيزي را جدي نگيريم انگار. آخرين جوکي که شنيده‌ايد چه بوده؟ قبل از اين شکايت ايران‌خودرو از پدرام، مجوز ندادن به «نيمه‌ي غايب» سناپور بامزه‌تر از بقيه‌شان بود. حتي از اين‌هايي که براي يوزارسيف مي‌سازند.
حالا بيدارم اما و اگر بخواهم دوباره به اس‌ام‌اس پدرام جواب بدهم پاسخ‌م اين‌ست:
«کادوي تولدته ديگه. اينا رواني‌َن به خدا! نگران نباش. دارن چرند مي‌گن. هيچ منطقي نداره حرف‌شون...» و البته يک چيز ديگر هم ته‌َش اضافه مي‌کنم: تولدت مبارک رفيق اردي‌بهشتي‌َم :)

عکس‌نوشت: اردي‌بهشت دو سال قبل در چنين روزي؛ خانه‌ي خودم.
فکر کنم دل خيلي از بچه‌ها براي شبانه‌هاي آن خانه تنگ شده... خودم از همه بيشتر.
راستي خود پدرام هم اين عکس را نديده و ندارد. رفيق، بگذار به‌حساب پيش‌کادو :)


ساعت ۰۰:۲۵ ...(۸)

۰۶ ارديبهشت ۱۳۸۸
براي قهرماني‌مان
... و معجزه‌ي خدايي که اميرش را دوست داشت

 

اين قهرماني متعلق به يک مرد است؛ به امير قلعه‌نويي، که آمد، ايستاد، ماند و جنگيد. براي مردي که اعتقادات‌ و دنياش را قبول ندارم اما مردانگي و تحمل و شناخت‌َش را از فوتبال اين سامان، چرا؛ که اين چندهفته‌ي آخر را زجر کشيد و اين پيروزيِ آخر، هديه‌ي خدا بود به او. خدايي که ژنرال آبي را دوست داشت و اين را ثابت کرد.
نشانه را هم امروز فرستاد، نه هفته‌ي قبل و نه براي مايلي‌کهن. آنچه را که حاجي نارنجي دوست داشت نشانه‌اي به گستره‌ي ايران بداند، ده روز بعد در فاصله‌اي بعيد و در اهواز رخ داد. اصفهاني‌ها سردرگم شدند، به هم ريختند، لشکرشان در هم شکست و اين جز معجزه نبود. معجزه‌ي خدايي که اميرش را دوست داشت و طعنه‌هاي ديگران را به او براي اعتقادات‌َش پاسخ داد. چخوف راست گفته؛ از ميان کسانی که برای دعای باران به تپه‌ها می‌روند تنها آن‌که ‌که چتری با خود مي‌برد، به کارش ايمان دارد.
امروز استقلال قهرمان شد اما اين امير بود که فهميد معجزه رخ داده است. صداي بوق ماشين‌هاي گذري که واکنش آني و بخشي از اعتقاد عامه به آدم‌ها و ارزش‌شان نزد آنها به‌حساب مي‌آيد، غريو شادي خياباني که اين همه سال کمتر براي مردي از آبي‌ها شنيده شده بود، آنچه چندده‌متر آن‌طرف‌ترم در خيابان‌هاي شهرم رخ مي‌دهد، نشان مي‌دهد که استقلالي‌ها هم او را همين‌گونه پذيرفته‌اند و دوست‌َش دارند. اين انرژي ميليون‌ها هوادار بود به‌سوي او و معجزه‌ي خدا در زيباترين روزَش.
قهرماني زير باران در يک روز خوبِ اردي‌بهشتي، از آن ماست و نه هيچ‌کس ديگر؛ که روزهاي سختي را براي اين قهرماني پشت سر گذاشتيم و سعي کرديم ايمان‌مان را به مردي که رويا دارد و براي روياهايش مي‌جنگد، از دست ندهيم.

پي‌نوشت اول: باورم نمي‌شود که در شب تولدم چنين هديه‌اي گرفته باشم. ته بازي بغض کرده بودم و باورم نمي‌شد آن‌چه اتفاق مي‌افتاد، اما اين بهترين هديه‌ي تولدم بود.
پي‌نوشت دوم: مي‌بينيد چقدر زود همه‌چيز عوض مي‌شود؟ از آن کاريکاتور چهارنفره‌ي معرکه‌ي بزرگمهر حسين‌پور، فوتبال خيلي زود اصلاح شد. تيم ملي معقول‌ترين گزينه را بالاي سرش دارد ـ‌نظرم درباره‌ي قطبي عوض نشده اما او کره‌ها را مي‌شناسد و انتخاب‌َش براي همه، بازي «برد/ برد» است‌ـ و جام در تهران ميان دو قطب باقي ماند؛ که رفقا مي‌دانند، به‌نظرم بهترين اتفاق براي فوتبال ماست. حالا نوبت بقيه‌ي داستان است. سه مرد ديگر آن کاريکاتور چه زماني ديگر جلوي چشم‌مان رژه نخواهند رفت؟
پي‌نوشت سوم: ... و مگر مي‌شود به شرف مجيد جلالي درود نفرستاد؟
پي‌نوشت چهارم: انديشه شعر تازه‌اي دارد با اين مطلع: «چه پنجشنبه‌ي اردي‌بهشتي خوبي...» و حالا ته همه‌ي اين حرف‌ها مي‌شود نوشت:
چه يک‌شنبه‌ي اردي‌بهشتي خوبي...
چه لحظه‌هاي غليظي/ چه حس مطلوبي

مرتبط:
کنفرانس مطبوعاتی/ قلعه‌نويي: سهم من از همه کمتر است
مهم نیست دیگر...ما قهرمانیم/ پدرام
ماموریت غیرممکن انجام شد/ عطا صادقی


۳۱ فروردين ۱۳۸۸
حلقه‌ي کنفي

صداي تيغ را که مي‌شنوم چشم‌هام را مي‌بندم. درست از فرق سرم، از آن وسط، نقطه‌ي مياني که گمان‌م به‌ش رستن‌گاه مي‌گويند، تيغ را مي‌کشد پايين. تا پايينِ پايين. راه برگشت هم ندارد. دو بار خودش پرسيده «مطمئني؟»؛ دو بار آدم‌هايي که دو طرف‌م نشسته‌اند ـ يکي بهترين رفيق اين سال‌ها و ديگري غريبه‌اي که گويا صاحب اينجاست ـ گفته‌اند «نکن» و من، بعد، به همه‌شان لبخند زده‌ام و گفته‌ام «بزن برادر، بزن».
تيغ که مي‌رسد پايين انگار يک رديف از منفذهاي پوست سرم نفس مي‌کشند. هوا مي‌بلعند و باقي التماس مي‌کنند که نوبت‌شان را جلوتر بيندازم. تازه مي‌فهمم آن حسي که محب‌علي در «نگران نباش» از آن قورباغه‌هاي ريزي که مي‌ريزند توي دل دخترک ترسيم کرده يعني چه. بدن‌َت تشنه‌ي هيجان و ديوانه‌گي‌ست و تو همه‌ را دريغ مي‌کني و مي‌گذاري اين روزمره‌ي نحس هرساعت‌َش را به گُه بکشد. اين‌ها که در فکرم مي‌گذرد، تيغ براي بار دوم هم تا پايين آمده. سوال کليدي اين است؛ چرا تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم؟ يادم مي‌آيد در آن هنرستان کوفتي چقدر سر اين موها جنگيديم و بحث کرديم. خيلي بوديم. اين روزها زيادند بچه‌هاي هنرستان که اين طرف و آن طرف مي‌بينم اما دل‌َم براي بهمن تنگ شده. چقدر سر مو جر و بحث کرديم با آن مدير و ناظم‌ها. بهمن کجاست؟ گمان‌َم سه سال شده که آرام گوشه‌اي از بهشت‌زهرا خوابيده و من، اينجا روي صندلي نشسته‌ام و فکر مي‌کنم تيغ‌زدن سر ريسک است يا نه. گُه بگيرد همه‌ي اين زندگي را از سر تا ته‌ش که دل‌خوشي‌هاي قديم‌َت، حالا پشيزي هم ارزش ندارند.
تند و تند بالاي سرم صداي درآمدن تيغ کهنه از غلاف و افتادن‌َش روي زمين و بعد جاسازي تيغ بعدي را حس مي‌کنم و عوض‌َش فکر مي‌کنم به اين عادت عجيب که انگار حتما بايد در خودم هم چيزي را عوض کنم وقتي يک داستاني در زندگي‌م تمام مي‌شود. قرارداد شده و وقتي رعايت‌َش نمي‌کنم عذاب وجدان دارم. بالا سرم مي‌گويد «من که دارم حال مي‌کنم. خودت رو نمي‌دونم...» و من فقط يک چيز در سرم مي‌چرخد. وقت‌َش شده من هم «حلقه‌ي کنفي» خودم را بنويسم. حالا ديگر اندازه‌ي آن بوتيک‌دار خسته و دل‌زده، من هم تصوير و خاطره براي مرور دارم. گيرم مانکن‌هايي نباشند که يکي يکي خاطره زنده کنند. عکس‌هاي اين ظاهرهاي متفاوت که هستند. هرکدام‌شان يک قصه دارند. وقت‌َش شده. بايد بالاخره بنويسم‌شان که يادم نرود...

تهِ فروردين ۸۸

پي‌نوشتِ نمي‌دانم باربط يا بي‌ربط:
هر نامردي که «حلقه‌ي کنفي»‌م رو از توي کتاب‌خونه‌م بلند کرده خودش بياد و پس‌ش بده. برام مهمه اون نسخه‌ي کتاب. تازه اگرم مهم نبود، بيرون نمي‌شه پيداش کرد دوباره.


ساعت ۱۱:۳۶ ...(۸)