ايرانشهر اين روزها برايم دو تفاوت عمده با همه روزهاي گذشته دارد. اول، آمدن رسالت بوذري که هم رفيق است و هم همراه، براي کارهايي که مدتها بود ميخواستم در صفحاتم انجام دهم و دوم، تغييراتي که در صفحهها دادهام و فکر ميکنم حالا ميشود خيلي راحتتر چيزهايي را که بايد، دنبال کرد. بخش بزرگي از اين اتفاق دومي -البته- به خاطر پرستو است که حضورش در کار، انرژي فراواني را براي ايستادن و پيشرفتن به آدم ميدهد.
از امروز –که البته روز ملي سينماست و گويا بايد آمدنش را تبريک گفت- صفحهاي در ايرانشهر متولد شده با نام «شهرتماشا» که قرار است يک صفحه فرهنگيهنري باشد. صفحهاي که حاصل همان تغييرات است و اميدوارم در رخوت روزنامهاي مثل همشهري بشود يک کار اساسي در آن انجام داد. [يادداشت من براي معرفي صفحه در ايرانشهر]
جز اين، به بهانه روز ملي سينما يک پرونده جمعوجور چهارصفحهاي هم براي اين شروع درآورديم که بهنظرم حاصلش چيز بهدردخوري شده است:
[سينماهاي لالهزار آنسالها و اينسالها از نگاه يك شهرستاني: شانزهليزه تهران در گذر زمان/ فريدون جيراني]
[يكروز بخصوص/ مهدي کرمپور]
[سينما وفا ندارد/ ساناز اقتصادنيا]
[بهسوي سينماي ملي/ مسعود فراستي]
اما يک نکته ديگر هم هست که نميشود دربارهاش ننوشت:
اصولا با نوشتههاي احساسي در يک روزنامه يا رسانه عمومي مشکل دارم و مشخصا وقتي اين مشکل احساسينويسي به گزارش راه پيدا کند، خيلي بيشتر هم ميشود. بااينحال، دو گزارشي که پرستو تا اينجا در ايرانشهر نوشته، نکتهاي دارد که نبايد از آن چشم پوشيد. هر دو گزارش بااينکه لحني احساسي دارند اما نويسندهاش اصلا به دام پرگويي و شرح احساس نيفتاده و جملهاي نيست که در آن اطلاعات به خواننده منتقل نشود. در اين دو نوشته، «من» نويسنده اهميت دارد اما اصلا بر شکل پرداخت ژورناليستي هردو موضوع، تاثير نميگذارد و تنها، دو گزارش را خواندنيتر ميکند. اگر اين نکته فرامتني را هم بگويم که فرصت تنطيم اين دو گزارش، چقدر کم و فشرده بوده، آن وقت ميشود قضاوت بهتري درباره حاصل هردو گزارش کرد.
[طلا ميبرند، تربت ميآورند]
[در آپاراتخانههاي شهر/ با همه پوچي از تو لبريزم...]
ساعت ۰۹:۲۲ حرفی...؟ نظری؟(۲)
