۱۴ فروردين ۱۳۸۵
این نوشته تیتر ندارد

این از آن دفعه‌هایی‌ست که دلم نیامد همه‌چیز در آرشیو کامنت‌هایم بایگانی شود. داستان چند کامنت رحیل (مهدی فروتن) که پی‌گیرانه این وبلاگ را می‌خواند و من و رفقا را اساسی می‌شناخت با حاشیه‌هایی همراه شد که به شدت ژورنالیستی‌ست اما یادآور یک‌سری روزهای بد هم هست. به هرحال روزی که رحیل سراغ بچه‌ها را گرفت نوشتم که مفصل درباره این‌که هرکس کجا می‌نویسد، خواهم نوشت اما بعد وقتی چند نوشته محبت‌‌آمیز رحیل با بدوبیراه‌های شماری از دوستان به من، رفقایم و گروهی که در این یک‌سال با من در صفحه - یا صفحاتی که اداره می‌کنم- همکاری کرده‌اند و می‌کنند ختم شد آن وقت ترجیح دادم آن خاطره‌نگاری را ننویسم تا بیشتر متهم به جوگیر بودن یا خودبزرگ‌بینی نشوم و نشویم. رحیل مصرانه پی‌گیر شد و بعد یکی دوبار اطلاعاتی را از ما رو کرد که خودمان به زباله‌دان تاریخ فرستاده بودیم‌شان. حاصل شد هجوم آن ترس گذشته و این که من بنویسم «رفیق کمی از ما زیاد می‌دانی» و نیما رسول‌زاده به شکل صریح‌تری از این نوشت که چرا اصلا این اطلاعات دوباره کنار هم جمع شده: «آدم عجیبی هستی، پشت اسمی که حاضرم رگم را برای قلابی بودنش بزنم قایم شدی و اطلاعات عجیب و غریبی رو می‌کنی که حتی یاد خود ماها نیست. این وبلاگ هم من را یاد لیست وحشتناکی می‌اندازد که انگار هر از گاهی یک نفر سری به آنها بزند و "آرشیوشان" کند. فقط کافی است راجع به هر کدام یک پروفایل حسابی هم بنویسی و به بهانه اینکه طرفدارشان هستی، کمی گاسیپ رو کنی! ایده بدی هم نیست‌ها!» بعد از آن فروتن توضیحی نوشت و من هم...

مهدی فروتن: پيام پرمهرتان دريافت شد... منظورتان از آرشيو كردن را هم فهميدم و پاسخ دادم. اتفاقآ براي هر نفر پروفايل هم دارم با عكس و مشخصات كامل اما در ذهنم... معني گاسيپ را هم نفهميدم. راستش را بخواي هيچ اطلاعات عجيب و غريبي ندارم... فقط عاشقم و
گناه من عاشقي بود... عاشق نوشته‌هاي شما شده بودم
و اينكه برايم اسطوره‌هاي دست‌نيافتني و دوست‌داشتني شديد.
اينكه خيلي وقت است پي‌گير مطالب شما و دوستانتان هستم.
اينكه هرجا اسم شما (گروه‌تان) را مي‌ديدم، با كيف مطلب را مي‌خواندم. اينكه شماره‌هاي كاپو‌چينو را تك‌تك ذخيره و آرشيو مي‌كردم براي خودم. اينكه همشهري جمعه را به عشق آن 4 صفحه پرونده كه اسم شما (گروه‌تان) هم گاهي توش بود آرشيو مي‌كردم. اينكه كلي ذوق كردم وقتي براي ايرانشهر مطلب نوشتيد. اينكه با آن مطلب ويژه براي دربي زندگي كردم... آن مطلب در مورد توزيع نامناسب كتاب. اينكه شماره‌هاي ايرانشهر را هم از روزي كه اسم آقاي نقيبي در آن است آرشيو مي‌كنم. اينكه فيلم و دنياي تصوير و نسل‌سوم جام‌جم و شرق جمعه را براي امير قادري. اينكه همشهري‌جوان و فيلم‌نگار و گاهي شرق و هميشه ايرانشهر را براي خسرو نقيبي. اينكه تك‌تك وبلاگ ديگر دوستان‌تان را براي خواندن يك مطلب بيشتر از بچه‌هاي كاپوچينو مي‌خوانم. اينكه به اميد اين نشسته‌ام كه يك روز دوباره تيتر بزني «ما دوباره مي‌نويسيم با يك پپسي براي خودمان!»
اينكه آن روز من هم با تو دعا كردم كه يك روز كاپوچينو 4 رقمي شود. اينكه به اميد راه‌افتادن نيمانيفست نشستم. اينكه وقتي يك زمان در آي‌تي‌ايران شروع به نوشتن دوباره كردي خوشحال شدم. اينها همه تظاهر به علاقه است؛ و دروغ است... مقدمه‌چيني براي خيانت است...
آقاي رسول‌زاده عزيز
فكر مي‌كني من بازمانده سپاه اسلام و آن مسخره‌بازي‌ها هستم كه اكثرا خودتان آنها رامسخره مي‌كرديد و باعث خنده‌تان مي‌شد. فكر مي‌كني من از آن آدم‌هايي هستم كه به وبلاگ شما و دوستان‌تان مي‌آمدند و فحش مي‌دادند. فكر مي‌كني از اين جنبش استشهادي‌هاي جديد وبلاگستان هستم كه در ليست گردباد زياد پيدا مي‌شود. فكر مي‌كني عقده معرفي خودم را دارم و اين‌طوري مي‌خواهم خودي نشان بدهم.
***
چلچراغ رو يكي از دوستام بهم معرفي كرد. همه شماره‌ها رو تا امروز بدون نقص دارم. سايت چلچراغ رو كه باز كردم تبليغ كاپوچينو رو ديدم... يك‌راست رفتم به آن سايت و ديگر بدون اينكه فكر كنم اصلآ براي چه به سايت چلچراغ آمده بودم، از آن موقع اسير كاپوچينو شدم...
از كاپوچينو شروع شد اعتياد من به وب... يادم هست اولين بار كه فهميدم معتاد شدم... يكهو ديدم هر شنبه وقتي از دبيرستان لعنتي فارغ مي‌شدم، بدون هيچ اتلاف وقتي خودم را پشت كامپيوتر مي‌رساندم براي ديدن شماره جديد كاپوچينو. مي‌دانيد حتي چلچراغ هم اين اشتياق را در من ايجاد نكرده بود... اسمهاي‌تان را حفظ كرده بودم. همه‌جا. چه در روزنامه و چه در وب، جستجو براي خواندن يك مطلب بيشتر از شما. آشنايي با وبلاگهاي‌تان و بعد خواندن و خواندن...
اطلاعات عجيب و غريب نيست. فقط چون دوست‌تان دارم اكثر آنها در ذهنم مانده...
***
اشتباه از من بود... ببخشيد... واقعا معذرت مي‌خواهم... نمي‌دانستم اينچنين باعث آزرده‌خاطرشدن شما مي‌شوم...
براي نزديكي به شما چيزهايي گفتم كه شما فراموش كرده‌ايد...
وبلاگ آقاي غفوري‌آذر را بخوانيد. بخش رسانه يك مطلب دارد در مورد گزارش جوان. براي آنكه به اسطوره‌هاي دوست‌داشتني و دست‌نيافتني آن سال‌هايم نزديك شوم و بهشان برسم اين را نوشتم... نمي‌دانستم يك خودسوزي خواهد شد... پشيمانم... حكم يك انتحار داشت برايم و فهميدم چه مقدار دور هستيم؛ و اينكه آن اسطوره‌ها امروز ديگر فقط برايم دست‌نيافتني هستند...
آقاي رسول‌زاده چون با مطالبت زندگي كرده‌ام و سال‌هاي نوجواني تا جواني‌ام را با نوشته‌هاي شما و دوستان‌تان گذرانده‌ام، چون ستون نگاه كاپوچينو را مي‌نوشتيد، چون سايبرالسلطنه چلچراغ بودي، چون آن پرونده‌هاي 4 صفحه‌اي همشهري‌جمعه كار شما بود و چون و چون و...
نمي‌توانم گله كنم و با تمام وجود حرف‌هايتان را مي‌پذيرم
اما از شما يا دوستان‌تان ياد گرفته‌ام كه زود قضاوت نكنم... يك‌طرفه به قاضي نروم... مگر اين همان نگاه دگم و اشتباهي نيست كه به ظاهر افراد نگاه كنيم. مرده آن تريپ‌هاي‌تان هستم كه زود قضاوت نكنيد‌... همه را به يك چشم نگاه كنيد... عدالت براي همه و...
مي‌دانم خودتان اين‌ها را رعايت مي‌كنيد فقط...
فقط يك سوال دارم. بايد حتمآ الپر بود كه بتوان ليست همه روزنامه‌نگاران را نوشت كنار صفحه؟ (باور كنيد كه ليست‌هاي من علايق من هستند و بسيار ناقص‌تر از آنچه در وبلاگ ديگران مي‌بينيد)
مي‌خواهم بدانم چون خودي نيستم... چون جار و جنجال به پا نكردم كه آقا همچين وبلاگي زده‌ام... چون هيچ‌كس آنجا را نديده و نخوانده... چون كسي به آن لينك نداده و چون رفقايي مثل شما ندارم، اينطور با من برخورد كرديد يا دليل ديگري دارد؟
– اولين كامنت مال شماست آقاي رسول‌زاده كه البته بسيار خوشحال شدم و باعث افتخار من است كه اولين كامنت وبلاگم را شما نوشتي اما به اين خاطر مطرح كردم كه بدانم واقعآ از چه ناراحت هستيد و نگران؟
از اينكه 10 نفر اينجا را ديده‌اند؟؟؟
البته همانطور كه گفتم به شما حق مي‌دهم، با اين همه برخوردهايي كه با شما و دوستان‌تان شده و با اين همه مسائلي كه براي‌تان پيش آمده اين نوع برخورد اجتناب‌ناپذير است. اين را هم بدانيد كه در خيال خودم گفتم شايد آقاي رسول‌زاده مي‌خواسته ما را هم از خود بداند و طبق آنچه كه در مطلب «قهوه‌چي‌هاي ديوانه‌ي ديوانه‌ي ديوانه!» آمده است، با سر به شكم من آمده است... چه خيال خوشي دارم، نه؟
البته خيلي هم خوشحالم چون يك بيت شعر را كه از درك و فهم آن عاجز بودم، به نظرم خوب جا افتاد برايم:
زاهد از كوچه رندان به سلامت بگذر/ تا خرابت نكند تهمت بدنامي چند
ما از كوچه رنداني مثل شما نتوانستيم عبور كنيم... اين تهمت را هم بالطبع بايد به جان بخريم...

من: مهدی عزيز اگه اينقدر دنبال کردی کارای ما رو، خاطره‌های اون روزای بد رو هم بايد يادت باشه. روزايی که ننوشتيم و هزار تا اتفاق افتاد که خودت می‌دونی. واسه همين حق بده وقتی يه نفر نام زير خاکی نوسيمو رو می‌کشه از زباله‌دون تاريخ بيرون يهو همه اون حس‌های قديم برگرده. لحن جواب من رو ديدی؟ «تو يه ذره زياد می‌دونی راجع به من و رفقام». ری‌اکشن‌ها متفاوته. من اون‌جوری می‌نويسم، نيما که هميشه تند و تيزتره اون شکلی که نوشته. دلخور نشو و حق بده به ما. هرچند این باعث نمی‌شه ازت عذر نخوایم بابت شکی که کردیم.

و حالا امروز نیما خودش مفصل‌تر نوشته و در حین این جواب دعوت من را هم برای نوشتن در حلقه «هفت» رد کرده. بگذریم. این هم نوشته نیما که بهانه اصلی این پست وبلاگ است...

نیما رسول‌زاده:
به مهدی فروتن و دیگران
عاشق نوشته‌های کسی نشو. آن‌هم نوشته‌های نویسنده‌ای که عمر نوشتن‌اش هم‌سن و هم‌زمان با سال‌های جوانی‌کردن تو بوده. از من و امثال من هم اسطوره‌های دست نیافتنی نساز؛ که آنهايی که خیلی بزرگ‌تر از ما بودند، حالا هرکدام یا گوشه‌ای از دنیا نمی‌نویسند، یا مزخرف می‌نویسند و یا اگر کنار گوش ما در این خراب‌شده دوست‌داشتنی، کهن بوم‌وبر، باقی مانده‌اند، ساکت‌اند و کنار کشیده‌اند.
اینطوری می‌شود که در این دنیای پر از آدم کوتوله یک‌هو نوشته‌های بعضی، یکی‌اش را بگیر من، دیده می‌شود و این احساس بهشان دست می‌دهد که پخی شده‌اند.
به‌هرحال نمی‌توانم خوشحالی‌ام را از اینکه یکی اینقدر پی‌گیر مطالبم بوده که از شازده سایبرالسلطنه چلچراغ را، تا نوشته‌های امروزم به عنوان سردبیر پرتيراژترین نشریه تخصصی فناوری اطلاعات ایران دنبال کند.
اما ناامید می‌شوم وقتی این خواننده پیگیر آنقدر باهوش نیست که بفهمد چطور می‌شود یک نفر یکهو غیبش می‌زند و از طرف دیگر چطور نمی‌فهمد اصلا تمام موفقیت این گروهی که انقدر قربان صدقه‌اش می‌رود مدیون آدم‌های بزرگتری هستند و او آنها را نمی‌بیند و غیبت‌شان را احساس نمی‌کند!
و یک يادآوری: مشکلات تمام آن روزهایی که سخت بود و سیاه بود و قربانی‌های بزرگی گرفت تا بگذرد، مال آن وبلاگ‌های مضحک و محض خنده‌ای که گفتی نبود و نیست، سایه‌های واقعی آدم کوتوله‌هایی بود که برای انتقام از بی‌دانشی، بی‌استعدادی و بی‌وجودی خودشان روی سایه من و ما و معلمان ما افتاده بود. می‌فهمی؟
نه! نمی‌توانی بفهمی از چی برایت حرف می‌زنم.
به هر حال، حتی اگر با تمام آن چیزهایی که گفتی، قصد بدی نداشتی و همه این حرف‌ها و کارها به قصد خیر و دوستی بوده و من بی‌خود برای لحظاتی نگرانی‌هایی از جنسی آشنا تجربه کردم، معذرت‌خواهی من را قبول کن و اجازه بده از تو تشکر هم بکنم.
تشکر برای اینکه یادآوری کردی چقدر این اطلاعات ساده -که می‌تواند علیرغم طبیعی‌بودن، سربزنگاه بشود گه‌خوری‌های اضافه‌ای که می‌توانند با آنها خفت‌ات را بچسبند و خفه‌ات کنند– راحت جمع می‌شوند و حالا تو نه، یکی دیگر، می‌تواند از آن برای درآوردن پدر صاحاب‌بچه استفاده کند.
این لطف تو باعث می‌شود از همین جا، به درخواست غیرمستقیم خسرو برای عضویت در حلقه‌ای به نام «هفت» پاسخ منفی بدهم و از او بخواهم بگذارد حالا که حلقه‌ای مثل نوسیمو باقی نمانده، حداقل با خاطره‌اش و با دلتنگی‌های استادانش زندگی کنیم و خلاصه سری که درد می‌کند و با یک استامینوفن کدئین خوب می‌شود، دستمال و داروی میگرن بهش نبندیم!

با احترام
نیما رسول زاده


ساعت ۱۷:۵۷ ...(۶)

نظرات خوانندگان
حامد @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۴ ۲۱:۴۹ لينک

من فقط متوجه نشدم استاد گرامی ، استاد رسول زاده چرا انقدر شکسته نفسی فرمودن؟ به نظر من شما- همه- اسطوره هستين. هيچ وقت مثل اون خيلی ها ديگر مزخرف نمی نويسين. بزرگيد. از اهالی امروزيد. خود استاد رسول زاده. استاد نقيبی. استاد نگار مفيد و استاد ليلی نيکو نظر. همه بزرگانی هستيد که هی کوچولو ها و بی استعداد ها و عقده ای ها عليه تون توطئه می کنن. اما مگه کاری از پيش می برن؟ زهی!زهی خيال باطل و بی حاصل. اسطوره هايی چون شما قرص و قائم و قايم ايستاده ايد و هيچ کس را توان آن نيست که آسيبی ، گزندی به شما برسونه.
من به شخصه صبح ها به عشق شما و نوشته های شما از خواب بر می خيزم و شب ها خسته گی هايم را به رويای خوش نوشته های شما می سپارم. آه! لطفا اين عشق من را هر چند پست و هر چند پلشت بپذيريد. البته که لياقت شما بيشتر از اين هاست. اما شرمنده ! من به شخصه برای شما بيش از اين هديه ای قابل ندارم.
لطفا هديه را وا نکرده پس نفرستيد.
با سپاس و مهر و علاقه.
بدرود.

سايه @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۵ ۰۰:۴۸ لينک

آقاي نقيبی برای پاک کردن کامنت ها روش بهتری پيدا کنيد!

سعيد @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۵ ۱۴:۳۸ لينک

سلام آقای نقیبی من این مطالب رو خوندم ولی خوب چیز زیادی از این دعوا ها نفهمیدم من دارم ارشیو وبلاگتون رو می خونم خیلی جالبه برام ..راجع به یادداشت " این زندگی من است" باید بگم که آدمی که می خواد زندگی کنه و متفاوت باشه باید خیلی سختی ها رو به جونش بخره..موفق باشید به منم سر بزنید

خورشيد @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۶ ۰۴:۴۳ لينک

خيلی بد بود. خيلی. جواب نيما هم خيلی بد بود. می دونم الان چی بهم می گين، که از دور نشستم و هيچی نمی دونم و اينا. باشه قبول. ولی خب بازم می گم خيلی بد بود. خيلی از شماها بيشتر انتظار می رفت. مخصوصا از «سردبیر پرتيراژترین نشریه تخصصی فناوری اطلاعات ایران»

نیما @ w ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ ۲۱:۴۹ لينک

آقا نیما خوشحال می شم بدونم به کدوم نشریه رفتید...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نازنين @ w ۱۳۸۷/۰۶/۰۷ ۰۷:۲۵ لينک

مي تونم بپرسم مهدي فروتن كيه ؟؟؟؟؟؟؟


پاسخ: چطور؟
نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.