یک بخشی از رفاقتهای ما را «لیلا» شکل داده و حالا باورم نمیشود ده سال گذشته. نخستین نمایش لیلا در بهمن ۷۵ بود و نمایش عمومیاش در نیمهی ۷۶ و حالا، ابتدای سال ۸۶ است. از نخستین نمایش لیلا در جشنواره پانزدهم بیش از ده سال گذشته...
«لیلا» همانقدر برای ما خاطره ساخته که همانزمان «سلطان» ساخت و بعدتر «نیمهی غایب» و «شوکران». اینها پر است از خاطرههای جیمشدن از سر کلاس و قرارهای صف جشنواره و قایمکی خواندنهای زیر نیمکت. این فیلمها نوجوانی و جوانی یک نسل است، چه بخواهد و چه نخواهد، و «لیلا» جایگاهی رفیعتر از بقیه دارد چون خطبهخطش نوستالژی شده و دیالوگ به دیالوگش و عکس به عکسش. در دهسالهگی فیلم محبوب ما نیما رسولزاده چیزی نوشته مکمل آنچه در شمارهی پس از جشنوارهی نسیم دربارهی «سنتوری» نوشت و به گمانم جاندارتر از آن، که فیلم ۷۶، جاندارتر از مهرجویی ۸۶ و «سنتوری»ش است.
گردنبند مروارید خیلی وقت است پاره شده...
ده سال گذشته، اين رو ۷۶ پای امضام میگه و عدد لعنتی توی تقويم که يک 86 شقو رق بالای هر صفحهاش ايستاده، فريم به فريم اين فيلم عجيبوغريب هنوز همون حسی رو بهم میده که يک هيچینفهم از عشق تو ۱۶ سالگی.
هنوز میشه تهدل غنج زد واسه «بدش بدش» گفتنهای ليلا و برای تاثيرپذيری احمقانه و استيصال رضا که جز اون با هيچکس ديگهای نمیشه همذاتپنداری کرد.
میفهمی؟ تو هيچ فرقی نکردی، هنوز همونقدر تاثيرپذيری که اون سالها، چيزی که فرق کرده، لبخند تلخيه که موقع ديدن ديزالوهای جادويی فيلم رو لبت میشينه. چطور نفهميدی غير از ليلا و رضا کس ديگهای تو کادر تکون نمیخوره و وايسادی پشت دوربين که خير سرت شاهکار بسازی؟
میشنوی؟ پرخاشگری بچهگونهات تو اين ده سال که چرا کسی به فکر من نيست هيچ دردی ازت دوا نمیکنه و هيچکس هم نيست که بهت بگه: «نرو! من میشم همون ليلای قبلی...»
میخوای ازم انتقام بگيری؟ بگو...ها؟ مگه من چه گناهی کردم؟
هی اين جملهها رو با خودت تکرار کن و واسه کسی که نيست بخون: گر به فريادم نرسی/ من چو مرغی در قفسم...
قبول کن، تو هيچوقت حالت خوب نشد، چه اون روزهای عشق طاهر و چه اين تکون تکونهای آخری روی تخت. سرنوشت، اون گردنبند لعنتی مرواريد رو انداخت دور گردنت و خرت کرد و روياهات رو ازت گرفت...
چقدر کابوس ديدی که بچهدار نمیشی؟ چقدر اون عشق دستنيافتنی و اساطيری رو بغل کردی که مهم نيست، من بچه نمیخوام، چقدر زل زدی به چشم دخترکای معصوم و سعی کردی تو خيالت مادری رو تصور کنی که همچين دختری بهت بده؟
بعد شلاق واقعيت زد تو صورتت و بيدارت کرده؛ اشک ريختی که بدون عشق خبری از اون دختر شيرينزبون و اثيری نيست...
يه نگاه به خودت بکن؟ کجای روياهاتی؟ يه نويسنده، نه، يه روزنامهنگار درجه سه که با ديدن هر تيکه از روياهاش پقی میزنه زير گريه و فرار میکنه سمت روزمرگی گه زندگيش... گردنبند مرواريد خيلی وقته پاره شده و ريخته توی دستشويی...
با سرنوشت نمیشه جنگيد، راست میگه ليلا، باشه، ديگه حرف بچه، نه، حرف رويا نزن.
آره، راست میگه رضا، سرد شدم، از خودم دور شدم، منم، مشکل منم، هيچکس هم نيست، مواظبت نيست، پای هيچی واینستاده...
اما آخرش فرق نمیکنه. از سياهی شب در میآی و فيد میشی به قرمز... در گوش چند نفر گفتی دوستت دارم. چی شده؟ کجان؟ اين ديالوگ فيلمه يا حرف مادرت؟ با زندگی دخترا بازی نکنی... کردم؟ من؟
نمیدونم.
تقصير خودش بود که هر روز تو گوشم میخوند: يه تيکه ماه شدی، همه دخترا عاشقت میشن.
ن، نون، ص، صاد، ص، صاد، ب، الف، ميم، سين... میبينی؟
راست میگفت محمود درخت گلابی، گفتن اسمشون هم سخته، ترسناکه، آدم دلش هری میريزه پايين و لکنت میگيره... با اين اسما میخوای چی کار کنی؟
آره، سس بیمزه هميشگیات رو درست کن، بايد بريزی روشون و هم بزنی، اما باورکن هر کدومشون چندبار وقتی ادای کشتنات رو در میآوردن، تو، روياهات، و تا اينجا ده سال زندگیات رو کشتن...
دستت رو بکش روی شمشادها و بگذار همه خاطرههای اين چند سال و ترس سالهای عادتشده آينده مثل خوره بيفته تو روحت و خراشاش بده.
به خودتم نگاه نکن، دلت هم برای خودت تنگ نشه.
خيلی وقته يه زخمی، يه دردی ته قلبت وا شده که داره آزارت میده، با هيچ دوايی هم درمون نمیشه.
فراموش کن که عشقام میتونه مثل يه موجود زنده بزرگ بشه.
اما آقاجون هم بد نمیگهها، خيلیها بچشون نمیشه، اما دارن زندگی میکنن، کاش میشد يه روز وايساد جلوی همه و گفت نمیخوام! بعدش يه رعدوبرق يعنی که خدا حرفاتو شنيده. آره، کاش میشد به راحتی نقشهای توی فنجون قهوه، زد به کوه و دره و فرار کرد، کاش کسی برای پس فردا ساعت 4 قرار نمیگذاشت.
آآی خداا! خدااااا! اينا همهاش امتاحانه؟ خدايا من ديگه نمیتونم تو ترس و دلهره زندگی کنم، هر چی تو بخوای، تسليم تسلیمم.
اين روزگار، اين سرنوشت اين شکلی، داره منفجرم میکنه، انگار دور ميدون وايسادم لابلای ماشينها دنبال چهره اون دختر بگردم. خدايا فشارم افتاده، نمیدونم کجا افتاده. میشنوی؟ با توام!
من واسه چی اينجا وايسادم؟ مگه اعصاب آدم از فولاده؟ نکنه از غصه بترکم؟...
آخه تو که حرف نمیزنی، همه هم فقط انتظار دارن جواب بدی که روزگارت رو پسنديدی، هيچکس نيست که يه تسبيح سبز شاهمقصود بگيری جلوش و نگذاری روزگار کثافتات رو به رخات بکشه....
الله اکبر
اين جواب خوبی نيست، باورکن، اينکه «ناراحت نباش رو پيشونی من اينطوری نوشته.»
نمیخوام، اين حلقه طلايی که گاهی میگذاری جلوم رو نمیخوام، اميدی نيست، زمين ويرونه هم نشه، جهان بيگانه هم نشه، تو نيستی، يا هستی و بازيت گرفته، گفتم که، من باختم، بزرگی و قدرت و همه چيزای خوب مال تو.
آره میدونم، همينه که هست، خودم خواستم، تحمل رقصيدن منگ و مست لايعقل جلوی آينه رو ندارم، صدای بوقها، صدای دنيا داره کر ام میکنه...
برو خدا! برو.
مگه من چی کار کرده بودم که بايد اينقدر تقاص پس بدم؟ انقدر از من بدت میاومد؟ نقشه کشيدی از شرم خلاص شی؟ باشه قبول.
لباس سفيد بچگی و کفن سفيد، خلاص، فقط به کسی نگو، ناراحت میشن اگه بفهمن. قبول.
همه اين کارا رو هم به خاطر خودم کردی، ديگه نمیتونم حرفی بزنم، حرفی نمونده، همه چی تموم شده، خستهام، خيلی تنهام، زندگیام هنوز بوی آرزوهام رو میده، ولی فايدهای نداره.
ديگه حتی لبخند باران، دست تو دست رضا هم فايده نداره، نفهميدی؟ منم، ليلا، ديگه با خنده باران هم برنمیگردم، بگذار بقيه تعريف کنن براش که حتی با اصرار من هم اون به دنيا نيومد.
يک-يک، بعد از ده سال.
زير امضام رو عوض نمیکنم، ليلا...۷۶!
توضیح:
این نوشته با رسمالخط خود نگارنده و فقط با اصلاح نیمفاصلهها پابلیش شده است...
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| آلوچه خانوم @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۴ ۱۴:۵۴ لينک | ||||||||||
|
منم لیلا رو خیلی دوست دارم اونهمه نقد منفی توی روزهای جشنواره رو نمی فهمیدم یعنی چه ؟ که از مهرجویی بعیده که مثل تخت خواب سه نفره است که فیلم فارسیه ... ریخت و قیافه ما بعد از تماشای فیلم گویای این بود که چه به سرمون اومده بود توی تاریکی سالن ... خاطرات لیلایی ما در اون جشنواره مثل شما با سلطان گره خورده اما کاملا ماجرا متفاوته |
|||||||||||
| امين صبحي @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۴ ۱۵:۵۳ لينک | ||||||||||
|
سلام |
|||||||||||
| مریم @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۵ ۰۰:۳۶ لينک | ||||||||||
|
یادمه که دانشجو بودم و با کارت دانشجویی رفتم سینما فرهنگ و کارت جشنواره گرفتم... بعدش زد و فیلم لیلا هم توی لیست فیلمام بود .رفتم تنهایی سینما آفریقا و ... تنهایی گریه کردم و تنهایی رفتم کاست نیلوفرانه خریدم وتنهایی ... |
|||||||||||
| مهرزاد دانش @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۵ ۰۲:۰۰ لينک | ||||||||||
|
ليلا زماني اكران شد كه در بد وضعيتي بودم.زمين و زمان جلوي چشمم ويران شده بود.افسردگي و نا اميدي دلم را آشوب مي كرد.در همين اوضاع و احوال ليلا را ديدم.مثل يك مرهم روي زخم روانم نشست.درد خود خواسته ليلا كه حاصل انتخاب اگزيستانسياليستي اش بود ،يك جور تحمل را برايم رقم زد.اين آزادي لعنتي بشري با همه پيامدهاي كوفتي اش خود يك نعمت بزرگ بود.با اين حس جلو رفتم...وحالا پس از ده سال هنوز نگاه ليلا به باران كوچك كه دست در دست رضا داشت،برايم تداعي گر امكان زيستن در اين باغ وحش دنيايي است. |
|||||||||||
| ان شرلی @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۵ ۱۹:۰۷ لينک | ||||||||||
|
ليلا .گریه اولش هیچ وقت یادم نمی ره .اونجا که رضا می گفت تو خیابون زشته و اون بی پرو ا گریه می کرد.تمیز کردن خونه .گل چیدن گلهای سفید وپاک اخه اقای نقیبی کیه که از لیلا و دردهاش خاطره نداشته باشه ولی من فکر می کنم یک جا دلش ترکید همون جا که تو تاریکی در رو رو رضا باز کرد و اشک. |
|||||||||||
| حميد @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۵ ۲۲:۰۲ لينک | ||||||||||
|
چقدر نوستالوژی . تو خوب بودنش شکی نيست . ولی من خاطره ای ازش ندارم . ولی درخت گلابی رو هستم بدجور . کلی هم خاطره و اين حرفا ....
|
|||||||||||
| مجتبی @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۶ ۲۲:۱۲ لينک | ||||||||||
|
سلام ، خیلیییییییییییییییییی |
|||||||||||
| لیلا @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۷ ۱۸:۲۲ لينک | ||||||||||
|
سلام |
|||||||||||
| marjan @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۸ ۰۳:۱۹ لينک | ||||||||||
|
deghat kardin bare dovom ya sevomi ke leyla o reza miran khuneye mamane leyla...toran mehrzad daro baz mikone mige salam ali jon!!! |
|||||||||||
| ياس @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۸ ۱۷:۱۴ لينک | ||||||||||
|
انروز خواهرم اصلاحاضر نبود بريم ليلا ببينيم .رفتيم فال قهوه شانس زدو فالگيره گفت توبه کرده .خواهرم ازحرصش گفت بريم ليلا ببينيم . ومن توی اسمون ها پرواز کردم و رفتيم سينما هلال . کلاس دانشگاه رو هم بی خيالش شديم .يادش حسابی بخير .
|
|||||||||||
| چندگانه @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۸ ۱۸:۴۰ لينک | ||||||||||
|
يادم اون جشنواره بچه های آسمان هم بود. يادم نميتونستم بگم کدوم بيشتر به دلم نشست. ولی منهم اون موقع شونزده سال داشتم. و دردهايی اينطوری دور به نظر می رسيدن. و اين آخرها که ديدم مدام فکر می کردم خدايا نکنه دلم بترکه
|
|||||||||||
| رويا @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۹ ۰۰:۳۰ لينک | ||||||||||
|
قاب به قاب لیلا لذت ناب سینماست، وقتی لیلا با لباس سیاش خونه رو پر از گلهای سفید میکنه اونجاس که میفهمی یک زخمی یه چیزی ته دلش واشده که داره نابودش میکنه. |
|||||||||||
| پويان عسگری @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۹ ۱۴:۴۳ لينک | ||||||||||
|
۱-به نظرم ليلا بهترين فيلم داريوش مهرجويی است. |
|||||||||||
| نوشيکا @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۹ ۱۹:۳۸ لينک | ||||||||||
|
ما ا( من و مریم ) ز راه دانشگاه رفتيم سينما فلسطين و اون فيلم رو ديديم . خيلی حال داد و خيلی به دلمون نشست و يکبار ديگه هم رفتيم و سينما ديديم. بعد از اون هم توی اين همه سال٬ دهها بار اونو ديدم و همه ديالوگهاش رو ديگه حفظم اما نميدونم چرا هر بار برام تازگی داره و باز هم اين فيلم رو خواهم ديد. |
|||||||||||
| ناتالي @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۱۹ ۱۹:۴۹ لينک | ||||||||||
|
هنوز وقتی ميشنوم تو با منی اما... يه چيزی تو گلوم گير میکنه.هنوزم رضا رو نبخشيدم و نفهميدم! ليلا يه چيز دلچسبی بود مثل شيرينی خونگی يه چيز خودمونی...
|
|||||||||||
| ياس @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۲۰ ۱۵:۵۴ لينک | ||||||||||
|
شادترين سکانس فيلم جشن تولد ليلا هست بخصوص سه تار زدن برادر ليلا . |
|||||||||||
| پدر بزرگ @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۲۰ ۱۷:۴۷ لينک | ||||||||||
|
ليلا تصوير موزون و کاملی از عشقی بود که سالها سعی ميکردم در قالب کلام بيانش کنمو هيچ وقت نتونسته بودم حق مطلب را ادا کنم حالا همه احساسات گنگ و ناگفته من در قالب اين فيلم متجلی شده بود ليلا و رضا هر دو عاشق بودند اون که رضا بود تو مرحله معرفت دست و پا ميزد واون که ليلا بود به مرحله رضا رسيده بود رضای معشوق که به فنای خودش تنه ميزدوعجبا از اين تناقض اسامی.بار دوم که بلطف چند دوست هامون زده عشق مهرجويی در جشنواره اين فيلم را ديدم خيلی سعی کردم چشام بارونی نشه بعد از فيلم هم اونا با بزرگواری نپرسيدند آقای پدر بزرگ عشق بيضايی اين جناب مستطاب هامون ساز با تو چه کرد که برای بار دوم با اين حال نزار از سالن بيرون اومدی بعد از اون هيچ وقت اين فيلم را نقد نکردم و هيچ وقت توهيچ جلسه نقد و بررسی شرکت نکردم و هيچ نوشته ای را که در ستايشش نبود به آخر نرسوندم ليلا خود خود خود عشق بود.پی نوشت:ليلا تو اون زمان يک اتفاق خوب ديگه را برای سينمای ايران رقم زد ظهور ستاره ای بنام خانم حاتمی که صداش به طرز خارق العاده ای در اختيار بازيش بود چيزی که بعد از خانم تسليمی وتا حدی خانم معتمد آريا حکم کيميا را داشت(دوست داشتين يک بار ديگه فيلمهای اون زمان را مرور کنين)
|
|||||||||||
| مهرداد @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۲۱ ۱۹:۳۴ لينک | ||||||||||
|
اين حرفهای پدر بزرگ خيلی به دلم نشست اگر چه يه جاشو نفهميدم تصوری از عشق داشتم پاک .لطيف و تا حدی فرازمينی و تا اون سال کسی را لايقش ندونسته بودم اون شب رويايی برای اولين بار تو زندگيم عاشق شدم عاشق سه تاشون سه عشق متفاوت که هر سه به يک اسم ختم ميشد .ليلا |
|||||||||||
| doroftade @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۲۵ ۱۵:۳۵ لينک | ||||||||||
|
آخ آخ .. سه تار دایی، عشق حال منقل جوجه و گردنبند مروارید، بابای علی و اون نگاه یگانh چی شد كه سینما دیگه اون مزه هارو نمیده
|
|||||||||||
| م.س.ت @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۲۷ ۲۳:۲۳ لينک | ||||||||||
|
من ۸ - ۹ سالم بود يا شايدم ۱۰ سال بار اول که ديدمش |
|||||||||||
| ستاره @ w | ۱۳۸۶/۰۱/۲۹ ۱۷:۴۶ لينک | ||||||||||
|
۲۶ ساله بودم . آمده بودم تهران ماموريت.. دم دمای عصر با يادآوری خاطرات سالهای دانشجويی در خیالم - که دير زمانی از نگذشته بود - به سمت سينما عصر جديد رفتم و نشستم به تماشای ليلا ... چه اشکهايی ريختم که - هنوز تنم از خاطره اش می لرزد - فضای خانه شان.. جوجه کباب ... نيلوفرانه ... بعد از تماشای فيلم در عوالم خودم و در حالی که پياده به سمت هتل انقلاب می رفتم وارد يک مغازه شدم که کمی پنير و گردو و ... برای صبحانه ام بخرم و هيچ متوجه نبودم که صدای گرفته و چشمان پف کرده و بينی سرخ شده ام چقدر صاحب مغازه را گيچ کرده بود ...
|
|||||||||||
| گیس طلا @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۰۱ ۰۰:۴۸ لينک | ||||||||||
|
در سینما نشسته بودم بین دو دوستم...متوجه شدم یکی از انها گریه می کند ..با شیطنت به دیگری گفتم :ببین ببین میترا داره گریه می کنه ...دیدم این طرفی داره داره تو اشک غرق می شه ...یکدفعه این موقعیت خیلی خنده دار شد ..من از خنده می لرزیدم ودونفر از گریه ...
|
|||||||||||
| نسيم @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۰۳ ۱۴:۴۳ لينک | ||||||||||
|
شما هم اول سالی سراغ چه فيلمی رفتينها....سراغ ليلايی که رسما هنوز توی من زندگی میکنه...هنوز مادرجون... مادرجون گفتنش توی گوشم زنگ میزنه...هنوز به خاطرش مهرجویی رو دوست دارم...هنوز نتونستم از نگاهای مضطربش فرار کنم...چه زمانی که مجرد بودم و چه الان که ازدواج کردم... نتونستم به ترس لیلا شدن غلبه کنم... اینقدر که لیلا واقعی بود...اینقدر که مظلوم بود...اینقدر که رضا عوضی بود....
|
|||||||||||
| آلوچه خانوم @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۲۷ ۱۰:۵۱ لينک | ||||||||||
|
هی یه دفعه یادم اومد گفتم بهت بگم . هیچ می دونی 27 آذرماه 76 آخر شب وقتی با ماشین عروس از جشن عروسیمون به سمت اولین خونه مشترکمون می رفتیم توی ماشین چی گوش میکردیم ؟ |
|||||||||||
| افسانه @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۲۷ ۱۶:۰۲ لينک | ||||||||||
|
هنوزهم هرچندوقت یکبار حتما لیلارا میبینم. خیلی خیلی دوستش دارم و البته هزاران بار بیشتر ود خانم حاتمی را که این روزها خیلی دلتنگش هستم و امیدوارم هرچه زودتر خبری از ایشان بشنوم. اطمینان دارم که هیچ بازیگری غیر از ایشان نمی توانست این نقش را مال خود کند. لیلا با بازی ایشان و وجود باصفای علی مصفا ماندگار شد.
|
|||||||||||
| نيلوفرفراهاني @ w | ۱۳۸۷/۰۸/۱۷ ۲۱:۰۰ لينک | ||||||||||
|
همين ديشب دلم خواست يه بار ديگه ليلا رو ببينم و اگه اين اتفاق بيفته نميدونم براي چندمين باره!ليلا داستان عشقيه كه تمومي نداره و تو اينو توي هرحركت ليلا ميبيني اگه عاشق باشي و البته اگه نباشي هم عاشق ميشي با اين كارگردان واين بازيگرها وبا صداي گرم افتخاري و اون شعرهاي ناب ... دلم براي فيلم خوب تنگ شده ؛دلم براي خيلي چيزا و خيلي كسا تنگ شده... |
|||||||||||
| عليرضا پوريوسف @ w | ۱۳۸۷/۰۸/۱۸ ۲۲:۲۱ لينک | ||||||||||
|
نقيبي عزيز نميشناسمت .من يعني ما ، يه سري از منتقداي ؟؟؟ هفته نامه سينما پارسال مي خواستيم واسه ليلا يه ويژه نامه در بياريم نشد. بلايي كه سر اصغز شاهوردي اومد يادته؟ امسال دوباره ازنو . ديگه دهه نيست؟ مناسبتي نداره ؟ چه مناسبتي بالاتر از ليلا؟! يادته كه ؟ آذر 76 اكران شد. اگه خواستي كه با ما باشي كه به هر حال هستي يه پيغام به ميل من بده .خوشحال ميشيم ممنون
|
|||||||||||
|
|||||||||||
