۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۶
گاهی وقت‌ها در زندگی بایست، برگرد و به عقب نگاه کن

نکته: اگر از ماجرا خبر ندارید
اول این‌جا را نگاهی بیندازید و بعد وارد شوید

چندروز پیش با متین غفاریان از ساختمان شرق بیرون زدیم. بحث همین روزنامه‌های تازه‌نفس بود و فضای تازه. کلی ذوق داشتیم. گفتم شمس هم می‌خواهد روزنامه درآورد. جمشیدی هم باز دنبال کارهای انتشار رفته. متین گفت مثل آن روزها می‌شود که «صبح امروز» بود، روزنامه‌های شمس هم بود. می‌شد انتخاب کرد. نتیجه گرفتیم که این فضای تازه برای همه‌مان خوب است. متین ونک پیاده شد، رفت «هم‌میهن». من هم برگشتم خانه. از این بهار مطبوعاتی خوشحال بودیم.
محسن آزرم را چندوقتی‌ست ندیده‌ام اما این فضای وب نمی‌گذارد فاصله‌ها زیاد شود. در این چندماه محسن صفحه سینمای جهان «اعتماد» را آن‌گونه که سلیقه‌اش است می‌بست، من هم صفحه‌ی «آخر هفته» را. رفاقت‌مان هم پابرجاست. من صفحات او را می‌خوانم، گمان‌م محسن هم صفحه‌ی من را. اینجا کامنت می‌گذارد، من هم برای محسن. حرف می‌زنیم. خیلی ساده. کاملا از روی رفاقت. قرار بود محسن در شرق باشد. خوشحال بودم که اگر قرار باشد بعد از چندماه به فضای روزنامه برگردم با رفقا هستیم و خوش می‌گذرد. اولین بار در وبلاگ پدرام خواندم که محسن نیست. با هم باشیم یا نباشیم، چیزی عوض نشده. از این فضای تازه‌ی مطبوعاتی هم من و هم به گمان‌م محسن، خوشحال‌یم.
دیشب با لیلی نیکونظر حرف زدم. قرار است در «هم‌میهن» باشد. خندیدیم که بالاخره رفته است جایی که طرف من نیست، مقابل است. کلی سر کارها و سوژه‌‌ها خندیدیم. این که چه کارهایی می‌شود کرد و لیلی برگشته به همان ساختمانی که یکی دو ماه پیش از آنجا بیرون زده بود و شاید هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد در قالب یک روزنامه‌ی جدید به آنجا برگردد. بعد از مدت‌ها لیلی و من از یک اتفاق رسانه‌ای و روزنامه‌نگارانه خوشحال بودیم.
با مهدی یزدانی‌خرم سر منچستر و چلسی کل‌کل داریم. اکبر منتجبی را هفته‌ای بک‌بار در «نسیم» می‌بینم و گپ می‌زنیم. امیر قادری که رفیق چندساله است و این روزها با همینگ‌وی‌هایی که از امیر در تولدم هدیه گرفته‌ام سپری می‌شود. این حکایت، مثنوی هفتاد من است. این‌ها را گفتم برای کسانی که از امروز صبح هرچه به دهان‌شان آمده در کامنت‌های پستی از پدرام که پی‌نوشتی بر آن نوشته‌ام، نوشته‌اند. برخی هست، برخی هم چنان تند بوده که پدرام پابلیش‌شان نکرده.
فضای مطبوعاتی تازه جو خوبی بر مطبوعات حاکم کرده که همه از آن خوشحال‌ند. به قول اکبر منتجبی فصل نقل و انتقال است. به قول لیلی فضای مرده‌ی مطبوعات این روزها کمی جان گرفته. دوستان اینجا ما همه با هم رفیق‌یم. ماجرا را شکلی جلوه داده‌اید که انگار وسط استادیوم یکصدهزارنفری استقلال و پرسپولیس به جان هم افتاده‌اند و باید طرفدار یکی از دو گروه گلادیاتورها باشیم. تازه آنها هم بعد از پایان مسابقه و بیرون دید، رفقای صمیمی همدیگرند. اینجا که اصلا فضای فرهنگ و رسانه است. خیلی راحت می‌شود روزی دو سه روزنامه خرید. «اعتماد» جان‌گرفته‌ی این روزها را هم فراموش نکنید. یادتان نیست ۷۷ را؛ وقتی ساعت دوازده روزنامه‌ای روی کیوسک نمانده بود؟ دل‌تان برای آن روزها تنگ نشده؟
روی پست پدرام پی‌نوشت نوشتم برای همین دوجمله: «من جزو چهاراسمی که از شرق آورده‌ای نباید باشم و اصلا هیچ‌وقت در گروه اصلی شرق نبوده‌ام که حالا قرار باشد وزنه‌ای محسوب شوم.» وقتی این را نوشته‌ام، قبول کنید خودم را لایق شنیدن کنایه‌هایی درباره‌ی همین مساله نمی‌دانم. راست‌ش انتظار نداشتم پدرام نام مرا هم میان آدم‌های شرق بگذارد و نوشتن آن توضیح برای اصلاح ذهنیت‌هایی بود که از آن یادداشت درست می‌شد. همین و همین.
شاید من اصلا در شرق هم نباشم. شاید همه‌چیز چنان عوض شود که هیچ‌کدام این‌ها سرجاش نباشد. شاید دو ماه دیگر دوباره صاعقه‌ای بزند و بهارمان در نیمه‌ی تابستان، خزان مطبوعات شود و همه در خانه‌هامان زمستان را سپری کنیم. شاید...
تا آن روز بگذارید حداقل مجلس شادی این روزها را خراب نکنیم. احسان عابدی راست می‌گوید: «زند‌گی این‌قدرها هم جدی نیست، مثل بیلاخی‌ست که آدم را در معذوریت قرار می‌دهد.»

* تیتر عنوان گفت‌وگویی‌ست با مهدی در زمان نمایش «چه‌کسی امیر را کشت؟»


نظرات خوانندگان
محسن آزرم @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۰۹:۲۹ لينک

خسرو جان، نمی‌شد بی‌خیالِ این یادداشت شوی؟ حالا یک‌عدّه‌ای [که قطعاً آشناهایِ زیادی در آن نقش دارند] دل‌شان خواسته که همین‌طوری هِی دود کنند و این دود را بفرستند تویِ چشمِ ما. لازم نبود ـ به‌نظرم ـ که این قضیه را این‌طوری عُمومی کنی. هنوز هم البته دیر نشده؛ یادداشتِ دیگری [راجع به هرچی] بنویس و دُکمه‌یِ «حذفِ» این‌یکی را بزن. همه که مَحرمِ این «اسرارِ خانوادگی» نیستند؛ هستند؟


پاسخ: محسن، فحاشی رو از حد گذروندن اين آدم‌ها. به کامنت‌های پدرام نگاه کن. نمی‌دونی تو چه عصبیتی سعی کردم موضوع رو روشن کنم تو این نوشته. طوری وانمود می‌کنن که انگار ما از دو جزيره‌ی جدا از هم‌يم و به خون هم تشنه. يک بار بايد روشن می‌شد که حداقل برای خود ما رفاقت از روزنامه‌نگاری مهم‌تره. برای همين اين رو نوشتم. بذار اونايی که آتيش به پا می‌کنن و قطعا هم تو اين بازی يه جايی حضور دارن بدونن ما به صراحت پشت سر همدیگه هستیم. راستی برادر من تمام ديروز به‌ت زنگ زدم و خاموش بودی. جهت اطلاع ;-)
safzav @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۰:۴۱ لينک

انگار آدم ها اول فکر میکنن دعوا است بعد سعی میکنن ثابت کنند که نیست!!! البته من خودم با توجه به سابقه ذهنی که دارم اوضاع مثبت مثبت هم نیست. ولی من هم مثل شما دلم انتخاب می خواهد. دلم وقت کم آوردن برای خواندن روزنامه ها را می خواهد.
برای شما و دوستانتان آرزی موفقیت می کنم.

فرهاد @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۵:۲۲ لينک

تولد دوباره ي شرق اتفاق خوشايندي است، هر چند كه در طول اين مدت ((اعتماد)) ما را تنها نگذاشت اما شرق چيز ديگري است... يك سوال از شما داشتم... چرااره ي ارديبهشت ماه ((نسيم هراز)) چاپ نشد؟... آيا مشكلات مربوط به كاغذ گريبانگيرش شده است؟


پاسخ: چندبار ديگه هم تو کامنت‌ها توضيح دادم. نسيم برای يک سری تغييرات درنيومد اين ماه. اول خرداد نسيم تازه رو روی کيوسک ببينيد :-)
hamed @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۸:۵۹ لينک

vaghean adam narahat mishe az in sohbatha.
hala ke 2ta ruzname bahal gharare ba ham darbiad,chera inghadr ghezavate ajoolane.
motmaen bashid hichkas shomaro majbur be kharidane shargh ya hammihan nemikone.
bayad eftekhar konim ke 2ta ruzname ba 2teame herfei darbiad.
man ke joftesho migiram va khodam ghezavat mikonam ke kodum bishtar behem michasbe.
fekr nemikonam nazarate doostan va matlabe shoma dar rooznamenegarie herfei jai dashte bashe.
omidvaram har 2 roozname movafagh va albate paidar bashand che ba ghoochani che bedune ghoochani.
esmha kheili mohem nistand,mohem keifiate kare.
az hamin avale kar reghabate kazeb dorost nakonid.
albate hichvaght yadam nemire matlabe aghaye ghoochani dar eetemade melli ke" ma sahebkhaneim va hichkoja nemirim,harki hamchin harfi zad bedunid ma nemirim".
hameye rooznameha baste mishan va faghat doostiha mimune.
ba arezuye roozhaye por az rooznamehaye khoob ke natuni entekhab koni.

eine matlabe balaro dar natur ham gozashteam.
aghaye naghibi dark mikonam che ehsasi dari.omidvaram joda az in harfaye khale zanakie doostan rooznameha va doostiha paydar bemune.


پاسخ: حامدجان ممنون. لطف داری مثل هميشه.
مرتضا @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۶ ۱۳:۵۳ لينک

سلام
به امید داشتن روزنامه های خوب ... با تیم های خوب وحرفه ای ... و نگاه جدید ....

azar @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۷ ۰۱:۴۵ لينک

این روزنامه نگارها را کیا می زنن؟ خود روزنامه چیا!؟

rooz... @ w ۱۳۸۶/۰۲/۱۷ ۱۰:۳۲ لينک

موفق باشید
خیلی
عالیست که خواننده ها دوباره چند گزینه می یابند برای انتخاب

رضا @ w ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ ۰۱:۲۰ لينک

آفرين يادداشت بسيار خوبي بود. فراموش نكن كه در جامعه ما بسياري از بيماري رواني رنج مي برند. اين گروه كه نشسته اند و در انتظار لنگ گيري بچه هاي روزنامه نويس هستند و به زبان مادريشان، و در حد لياقت خانوادگي شان توهين مي كنند همان بيماران خطر ناك رواني هستند.

نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.