نکته: اگر از ماجرا خبر ندارید
اول اینجا را نگاهی بیندازید و بعد وارد شوید
چندروز پیش با متین غفاریان از ساختمان شرق بیرون زدیم. بحث همین روزنامههای تازهنفس بود و فضای تازه. کلی ذوق داشتیم. گفتم شمس هم میخواهد روزنامه درآورد. جمشیدی هم باز دنبال کارهای انتشار رفته. متین گفت مثل آن روزها میشود که «صبح امروز» بود، روزنامههای شمس هم بود. میشد انتخاب کرد. نتیجه گرفتیم که این فضای تازه برای همهمان خوب است. متین ونک پیاده شد، رفت «هممیهن». من هم برگشتم خانه. از این بهار مطبوعاتی خوشحال بودیم.
محسن آزرم را چندوقتیست ندیدهام اما این فضای وب نمیگذارد فاصلهها زیاد شود. در این چندماه محسن صفحه سینمای جهان «اعتماد» را آنگونه که سلیقهاش است میبست، من هم صفحهی «آخر هفته» را. رفاقتمان هم پابرجاست. من صفحات او را میخوانم، گمانم محسن هم صفحهی من را. اینجا کامنت میگذارد، من هم برای محسن. حرف میزنیم. خیلی ساده. کاملا از روی رفاقت. قرار بود محسن در شرق باشد. خوشحال بودم که اگر قرار باشد بعد از چندماه به فضای روزنامه برگردم با رفقا هستیم و خوش میگذرد. اولین بار در وبلاگ پدرام خواندم که محسن نیست. با هم باشیم یا نباشیم، چیزی عوض نشده. از این فضای تازهی مطبوعاتی هم من و هم به گمانم محسن، خوشحالیم.
دیشب با لیلی نیکونظر حرف زدم. قرار است در «هممیهن» باشد. خندیدیم که بالاخره رفته است جایی که طرف من نیست، مقابل است. کلی سر کارها و سوژهها خندیدیم. این که چه کارهایی میشود کرد و لیلی برگشته به همان ساختمانی که یکی دو ماه پیش از آنجا بیرون زده بود و شاید هیچوقت فکر نمیکرد در قالب یک روزنامهی جدید به آنجا برگردد. بعد از مدتها لیلی و من از یک اتفاق رسانهای و روزنامهنگارانه خوشحال بودیم.
با مهدی یزدانیخرم سر منچستر و چلسی کلکل داریم. اکبر منتجبی را هفتهای بکبار در «نسیم» میبینم و گپ میزنیم. امیر قادری که رفیق چندساله است و این روزها با همینگویهایی که از امیر در تولدم هدیه گرفتهام سپری میشود. این حکایت، مثنوی هفتاد من است. اینها را گفتم برای کسانی که از امروز صبح هرچه به دهانشان آمده در کامنتهای پستی از پدرام که پینوشتی بر آن نوشتهام، نوشتهاند. برخی هست، برخی هم چنان تند بوده که پدرام پابلیششان نکرده.
فضای مطبوعاتی تازه جو خوبی بر مطبوعات حاکم کرده که همه از آن خوشحالند. به قول اکبر منتجبی فصل نقل و انتقال است. به قول لیلی فضای مردهی مطبوعات این روزها کمی جان گرفته. دوستان اینجا ما همه با هم رفیقیم. ماجرا را شکلی جلوه دادهاید که انگار وسط استادیوم یکصدهزارنفری استقلال و پرسپولیس به جان هم افتادهاند و باید طرفدار یکی از دو گروه گلادیاتورها باشیم. تازه آنها هم بعد از پایان مسابقه و بیرون دید، رفقای صمیمی همدیگرند. اینجا که اصلا فضای فرهنگ و رسانه است. خیلی راحت میشود روزی دو سه روزنامه خرید. «اعتماد» جانگرفتهی این روزها را هم فراموش نکنید. یادتان نیست ۷۷ را؛ وقتی ساعت دوازده روزنامهای روی کیوسک نمانده بود؟ دلتان برای آن روزها تنگ نشده؟
روی پست پدرام پینوشت نوشتم برای همین دوجمله: «من جزو چهاراسمی که از شرق آوردهای نباید باشم و اصلا هیچوقت در گروه اصلی شرق نبودهام که حالا قرار باشد وزنهای محسوب شوم.» وقتی این را نوشتهام، قبول کنید خودم را لایق شنیدن کنایههایی دربارهی همین مساله نمیدانم. راستش انتظار نداشتم پدرام نام مرا هم میان آدمهای شرق بگذارد و نوشتن آن توضیح برای اصلاح ذهنیتهایی بود که از آن یادداشت درست میشد. همین و همین.
شاید من اصلا در شرق هم نباشم. شاید همهچیز چنان عوض شود که هیچکدام اینها سرجاش نباشد. شاید دو ماه دیگر دوباره صاعقهای بزند و بهارمان در نیمهی تابستان، خزان مطبوعات شود و همه در خانههامان زمستان را سپری کنیم. شاید...
تا آن روز بگذارید حداقل مجلس شادی این روزها را خراب نکنیم. احسان عابدی راست میگوید: «زندگی اینقدرها هم جدی نیست، مثل بیلاخیست که آدم را در معذوریت قرار میدهد.»
* تیتر عنوان گفتوگوییست با مهدی در زمان نمایش «چهکسی امیر را کشت؟»
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| محسن آزرم @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۰۹:۲۹ لينک | ||||||||||
|
خسرو جان، نمیشد بیخیالِ این یادداشت شوی؟ حالا یکعدّهای [که قطعاً آشناهایِ زیادی در آن نقش دارند] دلشان خواسته که همینطوری هِی دود کنند و این دود را بفرستند تویِ چشمِ ما. لازم نبود ـ بهنظرم ـ که این قضیه را اینطوری عُمومی کنی. هنوز هم البته دیر نشده؛ یادداشتِ دیگری [راجع به هرچی] بنویس و دُکمهیِ «حذفِ» اینیکی را بزن. همه که مَحرمِ این «اسرارِ خانوادگی» نیستند؛ هستند؟
|
|||||||||||
| safzav @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۰:۴۱ لينک | ||||||||||
|
انگار آدم ها اول فکر میکنن دعوا است بعد سعی میکنن ثابت کنند که نیست!!! البته من خودم با توجه به سابقه ذهنی که دارم اوضاع مثبت مثبت هم نیست. ولی من هم مثل شما دلم انتخاب می خواهد. دلم وقت کم آوردن برای خواندن روزنامه ها را می خواهد. |
|||||||||||
| فرهاد @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۵:۲۲ لينک | ||||||||||
|
تولد دوباره ي شرق اتفاق خوشايندي است، هر چند كه در طول اين مدت ((اعتماد)) ما را تنها نگذاشت اما شرق چيز ديگري است... يك سوال از شما داشتم... چرااره ي ارديبهشت ماه ((نسيم هراز)) چاپ نشد؟... آيا مشكلات مربوط به كاغذ گريبانگيرش شده است؟
|
|||||||||||
| hamed @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۱۵ ۱۸:۵۹ لينک | ||||||||||
|
vaghean adam narahat mishe az in sohbatha. |
|||||||||||
| مرتضا @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۱۶ ۱۳:۵۳ لينک | ||||||||||
|
سلام |
|||||||||||
| azar @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۱۷ ۰۱:۴۵ لينک | ||||||||||
|
این روزنامه نگارها را کیا می زنن؟ خود روزنامه چیا!؟
|
|||||||||||
| rooz... @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۱۷ ۱۰:۳۲ لينک | ||||||||||
|
موفق باشید |
|||||||||||
| رضا @ w | ۱۳۸۶/۰۲/۲۳ ۰۱:۲۰ لينک | ||||||||||
|
آفرين يادداشت بسيار خوبي بود. فراموش نكن كه در جامعه ما بسياري از بيماري رواني رنج مي برند. اين گروه كه نشسته اند و در انتظار لنگ گيري بچه هاي روزنامه نويس هستند و به زبان مادريشان، و در حد لياقت خانوادگي شان توهين مي كنند همان بيماران خطر ناك رواني هستند.
|
|||||||||||
|
|||||||||||
