اگر شوکا میروم -که البته شوکانشین نیستم و وقتهای دلتنگی شدید انتخابم کافهی یارعلیست- بیشتر به خاطر آدمیست که آنجا حضور دارد و «نانپنیر» محشرش که کنار لیموناد مزهای بینظیر دارد. حداقلش اینست که خودم را محبوس چاردیواری نمیکنم که روزگاری پاتوق هدایت و رفقاش بوده ولی الان جز یک کافهی قدیمی معمولی در گوشهای از این شهر نیست. کافهنادری نشستن و به در و دیوار زل زدن و متعاقبش رگ زدن، بیشتر ادای روشنفکریست؟ یا با یارعلی در شوکاش، گپزدن؟ ها؟
برای تویی که رفاقت نفهمیدی -یا به قول لیلی هیچی نفهمیدی- چیزی ندارم؛ جز حس بد هدررفتن استعدادی که میتوانست کارهای بزرگی کند ولی حالا در دایرهی یک سری واژگان تکراری دارد دستوپا میزند و ادبیاتش بدجوری «نیمهی پنهان»یست. راستی کلمهی درست آن چیزی که بدان متهم شدهای «فاشیسم» است، نه «فاشیست». اولی یکنوع عقیده و جریان فکریست و دومی شکل خطاب پیروانش. حداقلش اینست که فرق اینها را میفهمم و «نوکر روزنامه»ام. تو چی؟ پس در این دانشگاه، جز فحاشی به اساتید، به شما چی یاد میدهند؟ ها؟
برادر میدانی که صریحم پس اگر حرف میزنم همینشکلی رک میگویم و میروم. ذرهذره طرفم را به نقطهی جوش نمیرسانم. جواب کنایههای ریز و درشتت را یکجا دادم و خلاص. الان هم چشم میبندم و تمامش میکنم. تمامش کن و خلاص. اگر نه داستان به یادآوری میرسد و ترفند کهنهی خودت؛ چیزی شبیه ماجرای «کش گوگل». شبیه چندماه قبل که «توبهنامه» نوشتی. منظورم را که میفهمی؟ ها؟
ساعت ۱۲ ظهر نوزدهم اردیبهشت
گمانم با کامنتی که مخاطب این نوشتهام پای آن گذاشته و آن را همینجا پابلیش میکنم نیازی به ادامهی این بحث نباشد چنان که چندنفری از مخاطبان این وبلاگ هم در کامنتهاشان به همین مساله اشاره کردهاند که شانم را در حد این خالهزنکبازیهای وبلاگی پایین نیاورم. آن کامنتها را که لطف دوستانم است پابلیش نمیکنم و فقط کامنت دوستمان را در ادامه میآورم که خودش بیش از هرچیزی گویاست «چرا این بازی ادامهدادن ندارد...»
گردباد: حميدرضا علاقهبند آبروي يك نسل است. تو از او چه ميداني جوانك دههي شصتي بيدرد؟ كسي كه در مصاف با آيس پك و شوكا و بوتيكهاي بازار صفويه به فكر همت است ، جربزهاي دارد كه تو را ميترساند. چون «نوكر روزنامه»اي. چون از عقيده و ايمان و آرمان بويي نبردي. چون نميداني جزيرهي مجنون به خود چه ديده و شهيد راه عقيده يعني چي. چون بيدردي و بورژوا. امروز حميدرضا علاقهبند مثل حسين درخشان نام يك وبلاگنويس نيست. يك سبك و روش زندگيست كه نشاني از شعور و عقيده و ايمان را با خود دارد. تو «نوكر روزنامه»اي و در فكر اجارهي برج.- چون خريدش مال اربابهاي توست و به قد تو نميرسد- به فكر ايني كه مونثهاي همشكل خودت را در آن برجهاي اجارهاي مهمانداري كني.ميفهمي كه؟ حاضري براي داشتن اين چيزها برادر و خواهر خودت را هم بفروشي. چون عافيتطلبي. چون يك شب گرسنه و بيخانه نبودي. چون دروازه غار و گود عربها را نميشناسي. اگر پايات به پائين شهر رسيده براي هورا كشيدن در كنسرتهاي فرهنگسراي بهمن بوده. آنجا را وقتي كشتارگاه بود تجربه نكردهاي. تو دست رفيقات را در راه منافعات گاز گرفتي. پس حميدرضا علاقهبند را از هاربازيهايت نترسان. كه او از نسل همتهاست كه در روزگار لكاتهها و رجالهها به ناخواسته بُر خورده. روزگاري كه تو روزنامهنگار آن هستي و نوشتن اسم محمد مسعود را نميداني. نميداني فرخي يزدي چهطور و براي چه مُرد.چون پول و اسكناس سبز را تنها ميشناسي. اما روزي خشم تبار همتها و علاقهبندها شماها را به خاك و خون خواهد كشيد.
ساعت ۰۳:۴۲
