۲۵ خرداد ۱۳۸۶
سه ریویوی کوتاه
درباره‌ی little children, the good german, breaking and entering

این ریویوها فقط برای همین وبلاگ و در فضای وب نوشته شده و
نقل آنها در رسانه‌های مکتوب ممنوع است.

 

 

بچه‌های کوچک: «در اتاق‌خواب» را زمان اکران ندیدم و حس خوبی هم نسبت به دیدن‌ش نداشت‌م. حس می‌کردم جناب تاد فیلد هم آدمی در مایه‌های پل هاگیس است؛ حاصل سوء‌تفاهم «فیلم متفاوت‌ساختن یعنی فیلم خوب‌ساختن». حالا که دومین فیلم‌ش را بعد از آن‌همه سروصدا می‌بینم، گمان‌م انتخاب‌م درباره‌ی فیلم اول هم درست بوده. «بچه‌های کوچک» یکی از همان فیلم‌هایی‌ست که راحت می‌شود درباره‌اش صفت‌های «تقلبی» و «پرمدعا» را به کار برد. از همان فیلم‌هایی که فیلم‌نامه‌نویس‌ش فکر می‌کند خیلی می‌داند و حالا که «می‌داند»، باید همه‌چیز را به مخاطب‌ش هم شیرفهم کند. این «نگاه از بالا»، این «کارگردانی‌»شدن افراطی و این گذشتن همه‌چیز در رویی‌ترین شکل ممکن، بزرگ‌ترین مشکل‌م با این قبیل فیلم‌ها و حالا با «بچه‌های کوچک» است. فیلمی که با حضور کیت وینسلت هم غیرقابل تحمل باشد و آدم برای تمام‌شدن‌ش لحظه‌شماری کند، واقعا فیلم بدی‌ست. یک سوال. اگر جای جنیفر کانلی هر بازیگر دیگری در «بچه‌های کوچک» بازی می‌کرد، واقعا فیلم چه تغییری می‌کرد؟

 

 

آلمانی خوب: هنر استیون سودربرگ این است که همیشه می‌تواند غافلگیرت کند. از دست‌مالی‌شده‌ترین سوژه‌های دنیا فیلم غریبی مثل «full frontal» بسازد و از آماده‌ترین لقمه برای فتح قله، فیلم نچسبی مثل همین «آلمانی خوب». هنر سودربرگ اینجا از تاد فیلد هم بیشتر است. اگر او با وینسلت و کانلی آشغالی مثل «بچه‌های کوچک» می‌سازد، سودربرگ اینجا با جورج کلونی و کیت بلانشت و در فضای «کازابلانکا»، تریلرساختن‌ش گل می‌کند و شانس ساختن رومانسی را که می‌توانست در دل جنگ‌جهانی یادآور عاشقانه‌های باشکوه کلاسیک باشد، خیلی راحت از دست می‌دهد. مشکل فیلم بیش از هرچیز بازیگران‌ش است. بلانشت بیشتر از این‌که اینگرید برگمن باشد، شبیه گاربو است و کلونی هرچند بوگارت است اما فیلمی که قهرمان‌ش یک‌سکانس در میان یک‌بار کتک می‌خورد و یک بار خودش را درمان می‌کند، از اساس نیازی به بوگارت ندارد. هیچ‌کدام از بدگویی‌ها را راجع به فیلم باور نمی‌کردم، تا خودم دیدم‌ش. «آلمانی خوب» واقعا همان‌قدر بد است که همه می‌گویند و فقط یک دیالوگ خوب دارد. جایی که مرد پس از دیدن محبوبه‌اش و در شرایطی که مدت‌ها از او دور بوده، وقت مستی بعد از رفتن زن می‌گوید «فکر نمی‌کردم این‌جوری ببینم‌ش...» و بعد انگار که یادش می‌افتد در همین حالت هم هنوز دوست‌ش‌ دارد خودش را اصلاح می‌کند: «فکر نمی‌کردم دوباره ببینم‌ش...»

 

 

شکستن و واردشدن: آنتونی مینگلا کارگردان عجیبی‌ست. می‌تواند یک فیلم احساساتی گول‌زنک مثل «بیمار انگلیسی» بسازد و همه را چندوقتی مرعوب کند، می‌تواند در کف سینما فاجعه دختردبیرستانی‌پسندی مثل «کولد مانتین» رو کند، می‌تواند شاهکاری مثل «آقای ریپلی بااستعداد» بسازد و موقعی هم هست که می‌تواند میانه‌ی همه‌ی این کارها حرکت کند و «شکستن و واردشدن» بسازد. فیلمی که بعضی جاها خیلی خوب است و برخی جاها از میزان معمولی‌بودن روی اعصاب می‌رود. با این همه، فیلم را به خاطر شکل رابطه‌های جاری‌ش -چیزی که می‌تواند برای تاد فیلد و هم‌مسلک‌هاش یک کلاس آموزش رابطه‌شناسی زن و مرد باشد- و بازی کم‌نظیر مثلث‌ش -ژولیت بینوش بیشتر، جود لا کم‌تر و رابین رایت‌پن در راس- پیشنهاد می‌کنم. ترکیب غریبی می‌سازد جود لا به عنوان شمایل یک مرد بریتانیایی، از یک سو با رابین رایت‌پن که در فیلم یک سوئدی است و از سوی دیگر با بینوش که یک مسلمان بوسنیایی‌ست. فیلم هرجا روی این قومیت‌ها متمرکز می‌شود مینگلا برگ‌برنده‌هاش را پشت‌هم رو می‌کند. چه جاهایی که بینوش از کشورش حرف می‌زند و از مردش، که در بوسنی مانده و کشته شده؛ و چه مثلا آن سکانس درخشان اتاق خواب، وقتی لا و رایت‌پن سوئد و انگلستان را به رخ هم می‌کشند. اصلا آدم‌های قصه انگار هرکدام از یک سیاره‌اند، در حالی‌که خط مثلث فرضی فیلم، سه ضلع‌ش از میانه تا شمال اروپا را شکل داده...


نظرات خوانندگان
علی @ w ۱۳۸۶/۰۳/۲۵ ۰۱:۰۵ لينک

خسرو جون شرمنده ها، ولی «در اتاق خواب» تا اونجا که یادمه سال 2001 ساخته شده (اون موقع سینمای نو بودیم، واسه همین خوب یادمه). طبیعتا زمان اکرانش پل هاگیس هنوز «تصادف» رو نساخته بود! اصلا فیلم سینمایی نساخته بود. فیلم اول تاد فیلد اتفاقا یک ملودرام سهل و ممتنع بود. واسه اینم معروف شد که تاد فیلد قبلش در نقش پیانیست «چشمان تمام بسته» کوبریک بازی کرده بود و بعد «در اتاق خواب» رو ساخت که این نکته فرامتنی باعث شد فیلم دیده بشه و نامزد اسکار. حالا می خوای فحش بدی به «تصادف» داداش چرا اینجوری؟ ما همچنان پشتش وایسادیما! قرار بذار بشینیم کل بذاریم. جای مانا خالی.


پاسخ: اشاره‌م به پل هاگيس به عنوان شناخته‌شده‌ترين و ستايش‌شده‌ترين آدم يه جريان فکری بود و یه شمایل از سینمای به‌نظرم متقلبانه‌ی این سال‌ها که قطعا فیلم‌ش بیشتر از بقیه دیده شده به‌خاطر اون اسکار کذایی؛ نه‌این‌که وقت اکران «در اتاق خواب»، از «تصادف» پرهیز داشته باشم. هم‌چنان سليقه‌مون فرق می‌کنه. هم‌چنان هم جای مانا خالی :)
اميد غيائی @ w ۱۳۸۶/۰۳/۲۵ ۰۱:۲۰ لينک

سلام.هیچ کدوم رو ندیدم.پس نمیتونم نظر بدم.ولی هر وقت دیدم میام و همین جا اعلام نظر میکنم.
این هم آمدم بگویم که خوندیم پستتان را.

محسن آزرم @ w ۱۳۸۶/۰۳/۲۵ ۱۰:۳۰ لينک

خسرو، با این‌که نظرت راجع به «تاد فیلد» و فیلم‌هاش، هیچ‌جوری، تو کَت‌ام نمی‌ره، گفتم یه پیغام بذارم برات. اسمِ فیلمِ استاد مینگلا، که شخصاً از دیدنش لذت بردم و ژولیت بینوش‌اش معرکه بود رو بهتره بذاری «شکستنِ حرز». درواقع، یه عبارتِ حقوقی‌یه. والسلام.


پاسخ: عبارت حقوقي رو نمي‌دونم. تو فيلم به نظرم اون تاكيد روي شيشه‌ها و شكل دزدي، با شكل ورود به حريم آدم‌ها يه جوري مشتركه. واسه همين اين ترجمه رو انتخاب كردم. بگذار سر فرصت درباره‌ش حضوري حرف بزنيم.
علیرضا @ w ۱۳۸۶/۰۳/۲۵ ۱۴:۰۴ لينک

من هیچکدام را ندیدم.ولی در مورد تصادف فکر می کنم بی انصافی می کنید!این درست که وقایع فیلم به قول فرنگی ها contrived و تعبیه شده بودند ولی اتفاقا همین دوری از تحقیر کردن و "نگاه از بالا" است که فیلم را به اثری شریف تبدیل کرده.در ضمن یک سوال هم ازتان داشتم.این شماره از روزنامه بسته شده امتیاز را که عکسش در وبلاگتان هست جایی می شود پیدا کرد؟مرسی!


پاسخ: بايد تو آرشيو شخصي خودم نگاه كنم چون روزنامه‌اي نيست و آرشيوي. برام يه اي‌ميل بذار كه بتونم خبر بدم بهت...
آماتور @ w ۱۳۸۶/۰۳/۲۵ ۲۲:۴۰ لينک

بابا آخه تو چه ژورناليستي هستي پرمدعا؟ رفقات انقدر ازت سوتي ميگيرن واي به حال دشمنات كه چه وقتي ازشون حروم ميشه.


پاسخ: قرار بود کامنت‌هات رو پابليش نکنم ولی در همين‌حد که بقيه بدونن فحاشی مثل تو فرق اختلاف نظر رو با سوتی‌گرفتن نمی‌دونه، گمون‌م کافيه واسه اين‌که اصلا اهميتی نداره جواب‌ت رو دادن عزيز دل. ناراحتی اينجا رو نخون. فکر کنم بارها اين قضيه رو گفت‌م بهت. خدا جای ديگه بهت روزی بده...
نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.