۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۵
خودی/ شب‌به‌خیر و موفق باشید

از ابتدای امسال دوصفحه سینمای‌جهان «همشهری‌جوان» ثابت شده و دیگر مثل قبل یکی‌دوهفته درمیان نیست. تاحالا هم چهارپنج‌تایی فیلم کار کرده‌ام و البته حمیدرضا هم هرجا کم بیاورم حساب برادری را کاملا نگه می‌دارد. حاصل این دو هفته‌ای که گذشت را به‌شدت دوست داشتم و برای همین، هردو متن اصلی خودم را که یکی درباره «خودی» است و یکی درباره «شب‌به‌خیر و موفق باشید» اینجا می‌گذارم اما پیشنهاد می‌کنم این شماره را که شنبه چاپ شده بخرید. پرونده فیلم کلونی خیلی پروپیمان است. سه مطلب اصلی‌اش را من، امیر (قادری) و کاوه مظاهری نوشته‌ایم و کلی هم باکس ریز و جذاب دارد. اگر هم مجله را پیدا نکردید، اینجا –البته بدون صفحه‌بندی خوب این چهارصفحه- می‌توانید متن‌ها را بخوانید.

من هرگز به تو نه نگفتم... هرگز
«شب‌به‌خیر و موفق باشید» نه درباره تعهد سیاسی و نه درباره سقوط یک کابوس آمریکایی، که نگاه عاشقانه جرج کلونی به یک ژورنالیست و در ستایش ژورنالیسم است

سالن شماره‌دوی سینمافرهنگ یک مدل نمونه‌ای است از اتفاقی که برای فیلم‌هایی از جنس «شب‌به‌خیر و موفق باشید» در مواجهه با مخاطب عام می‌افتد. در تمام طول نمایش فیلم، سایه‌هایی از مقابل ما رد می‌شوند که قرار بوده در شکل حداقلی یک جرج کلونی جذاب روی پرده ببینند که سیاه‌وسفید فیلم عیش‌شان را به‌هم زده و بعد هم واکنش آنهایی می‌ماند که در سالن مانده‌اند؛ به خنده‌های سرخوشانه من و دوست روزنامه‌نگار همراهم که نمی‌توانیم در مقابل شوخی‌های کم‌نظیر ژورنالیستی فیلم مقاومت کنیم. شب‌به‌خیر و موفق باشید چنین فیلمی‌ست. باید بدانی اتفاقی که آنجا، روی پرده نقره‌ای دارد می‌افتد از چه جنسی‌ست تا بتوانی لحظه‌لحظه‌اش را ببلعی و پلان به پلانش را از دست ندهی. برای همین است که معتقدم فیلم کلونی با این‌که یکی از سه فیلم برتر اکران 2005 آمریکاست اما همین میزانی هم که درباره‌اش نوشته شده، غنیمت است. یک جور غنیمت سینمایی، با همه لذت‌هایی که می‌توان تصورش را کرد.
بگذارید یک توصیه هم بکنم. اگر هنوز فیلم را ندیده‌اید، این نوشته را نخوانید. همه آنچه در ادامه می‌آید را می‌نویسم تا لذت وصف‌ناپذیر دیدن فیلم را یک بار دیگر با آنهایی که فیلم را دوست داشته‌اند قسمت کنم. اگر قرار است فیلم را ببینید، این نوشته همه چیز را لو می‌دهد. از من گفتن!

صحنه بامزه‌ای‌ست، هرچند اگر حواست به ساعت نباشد و ندانی که این قرار است سکانس آخر فیلم باشد، ممکن است یک‌باره از آمدن نوشته‌های پایانی شوکه شوی. این فیلمی است که احتمال دارد در هرجایی به پایان برسد. نه خبری از اوج و فرودهای کلاسیک فیلمنامه هست و نه از هیجان گره‌گشایی که بشود فکر کرد خب، اینجا آخرهای فیلم است. ادوارد مورو و رفیقش فرندلی مقابل مدیر سی.بی.اس می‌نشینند تا او درباره کاری که آنها انجام داده‌اند صحبت کند. یک فصل قرینه با این، نیمه‌های کار بوده که در یک جو عصبی اتفاق افتاده و کلونی کارگردان، آگاهانه همین اتمسفر را بر سکانس نهایی‌اش هم حاکم می‌کند. وقتی مدیر شبکه –بخوانید سردبیر یا مدیر مسوول یا هر آدم آشنای دیگری که اگر روزنامه‌نگار باشید یک‌بار جلسه مشابهی را با او تجربه کرده‌اید- حرف‌هایش را آغاز می‌کند، همان آدم آشنایی‌ست که لحن و جملاتی که می‌گوید با آنچه در سر دارد همخوان نیست. مورو و فرندلی آمار بینندگان جدی شبکه‌اش را از هر زمان دیگری بالاتر برده و او را در موقعیتی قرار داده‌اند که می‌تواند راهی سنای آمریکا شود. با این حال لحنش بیشتر حالت تنبیه دارد. تنبیه با افزایش اختیارات و مسوولیت‌های بیشتر که در ژورنالیسم یعنی اضافه‌شدن دردسر. او به مورو می‌گوید برنامه‌اش را از سه‌شنبه‌ها به یک‌شنبه‌ها منتقل کرده و زمانش را هم از نیم‌ساعت به یک‌ساعت و حالا انتظار دارد مورو برنامه‌اش را به سوددهی بیشتر هم برساند و اگر می‌خواهد سناتور مک‌کارتی دیگری را کله پا کند، بهتر است در نیم‌ساعت دیگر برنامه‌اش بخش‌های جذاب‌تری هم داشته باشد. آقای مدیر هیچ‌کدام این توضیحات آخر را نمی‌دهد ولی حرف‌هایش کاملا واضح است. مورو و فرندلی هم تا پیش از خروج فقط با نگاه با همدیگر حرف می‌زنند اما همین ناگفته‌هاست که نتیجه بحث را مشخص می‌کند. مورو یک افسانه شده است و از این گریزی نیست. در تمام طول این سکانس طولانی، آقای مدیر تنها یک جمله می‌گوید که می‌توان حد انتظار او را از مجری اسطوره‌ای‌اش فهمید: «من هرگز به تو نه نگفتم... هرگز.»

حرف های مورو که تمام می‌شود کمی سرش را می‌چرخاند، به شکل نافذی در دوربین نگاه می‌کند و آخرین جمله‌هایش را به زبان می‌آورد: «شب‌به‌خیر و موفق باشید.» در شکل عادی شاید این خداحافظی چنان به چشم نیاید اما کلونی، بازیگوشی‌های فراوان فیلمش را دقیقا از همین نقطه شروع می‌کند؛ وقتی نام فیلمی را که قرار است درباره چگونگی سقوط یک کابوس آمریکایی باشد، از همین خداحافظی معمول مارو برمی‌دارد. یک‌جور آرامش و سرخوشی که در تمام طول فیلم هم حاکم است و هیچ‌گاه نمی‌گذارد بیش‌ازحد برای سرنوشت آدم‌های اصلی نگران شوی. آن‌قدر سیاه‌وسفید فیلم مسحورکننده است و آنقدر استفاده از راه‌های آرام‌کردن فضاها توسط کلونی زیرکانه –مثلا گوش کنید به ترانه‌هایی که زنی خواننده در استودیوی کناری می‌خواند و نقطه اتصال فصل‌های اصلی قصه به هم است- که بیشتر از خط کلی، جزئیات اهمیت پیدا می‌کنند. این‌گونه است که اعتقاد دارم فیلم نه یک اثر بیوگرافیکال یا فیلمی بر مبنای یک واقعه تاریخی و سیاسی که سقوط سناتور جوزف مک‌کارتی را تصویر می‌کند، که فیلمی در ستایش ژورنالیسم است. همه مایه‌های سیاسی و خط داستانی برای کلونی یک بهانه آشکار است تا بتواند مثل یک کودک، شیفته‌وار قهرمان بچگی‌هایش را با حسرت نظاره کند. فیلم در ستایش مورو است و در ستایش آدم‌هایی که هنوز روزنامه‌نگاری را به کثافت نکشیده بودند. هنوز برایشان تعهد به حقیقت معنی داشت و هنوز هم فکر می‌کردند مردم باید واقعیت‌ها را بدانند و دل به حباب‌های رویایی یک آرمان‌شهر نبندند. این روزنامه‌نگاری متعهدانه، یک وجه دیگر هم دارد: فرار از محافظه‌کاری؛ و این دقیقا همه آن چیزی‌ست که در شب‌به‌خیر و موفق باشید جریان دارد. اصالت کاری آدم‌هایی که باید دوست‌شان داشته باشیم.

بگذارید درباره بازیگوشی کلونی و رفقایش در ساخت فیلم کمی بیشتر حرف بزنیم. چیزهایی که اصلا انتظارش را نداری تا در یک اثر مستندگونه به توی بیننده رودست بزند. در اوایل فیلم فصلی پرتاکید هست که در میانه بحث بر سر اخراج کمونیست‌ها و وابستگان‌شان، دو کارمند شبکه با هم درباره یک راز حرف می‌زنند و نتیجه نهایی بحث‌شان این است که تا زمان به‌کارآمدن مثل معروف «قواعد برای شکسته‌شدن به وجود می‌آیند»، رازشان را مخفی نگه دارند. این راز در آن فضای پرتنش اولیه، تنها و تنها‌ می‌تواند وابستگی این آدم‌ها به کمونیسم باشد و بعد، انتظار این که بالاخره یک‌جا مک‌کارتی با همین حربه به مورو ضربه بزند. آن فصل اول، نگرانی مخاطب را برای مورو تا زمان شکست مک‌کارتی به همراه دارد و حتی برتری بیننده را هنگام احضار مک‌کارتی به سنا نسبت به رازی که سناتور موفق به کشفش نشده؛ اما دقیقا همین‌جا، جایی که بیننده فکر می‌کند خوش‌شانسی مورو بوده که از مهلکه نجاتش داده، در یک سکانس نه چندان بلند مشخص می‌شود که راز این زوج، ازدواج‌شان باهم برخلاف مقررات شبکه بوده. یک غافلگیری تمام‌عیار برای اینکه تماشاگر بفهمد همه آن نگرانی، یک بازی ساده و جذاب از سوی فیلمنامه‌نویسان اثر با او بوده. در کنار این، خود سیاه‌وسفید بودن کار هم حاصل یک زیرکی کامل است. در فیلم، هیچ بازیگری نقش سناتور مک‌کارتی را بازی نمی‌کند و وقایع طوری چینش شده که ما هیچ‌جا مک‌کارتی را بیرون از فیلم‌های خبری و مستند به‌جامانده از آن دوره نمی‌بینیم. ترفند یکی قراردادن جنس تصاویر فیلم با مستندهای آن زمان، دقیقا برای حفظ روحیه مستند کار و واقعی‌بودن هرآن‌چه که اتفاق می‌افتد استفاده شده اما به‌هرحال در زیبایی‌شناسی و حال‌و‌هوای کلی هم نقش ویژه‌ای دارد. استفاده همه‌جانبه کلونی از هرچه در اختیار داشته، ویژگی دیگر کار او در شب‌به‌خیر و موفق باشید است.

همه این حرف‌ها را زدم اما کلی از شوخی‌های ژورنالیستی فیلم باقی ماند که هیچ چیز درباره‌شان گفته نشد. بگذارید با یکی از بهترین‌های‌شان این نوشته را تمام کنم. درست جایی که مورو و فرندلی تصمیم می‌گیرند به جنگ مک‌کارتی بروند، مورو دیالوگی را با جدیت تمام می‌گوید که به گوش همه‌مان وقتی قرار است یک گزارش تندوتیز بنویسیم یا یک گفت‌وگوی جنجالی انجام دهیم زیادی آشناست. او در جواب این سوال که حالا قرار است چه کاری انجام دهیم، با آن خونسردی و آرامش بی‌حدش می‌گوید: «قرار است شبکه را تعطیل کنیم.»

عاصی آرام
خودی یك اثر استودیویی است. یك داستان موش و گربه هالیوودی. ولی كارگردانش اسپایك لی است. سیاه شورشی سینما كه گویا پسر خوبی شده...

اسپایك لی برای بچه‌های نسل ما مساوی شعار است. مساوی دیدن مالكوم‌ایكس روی پرده سینما عصرجدید وقتی هنوز سنی نداریم و می‌خواهیم ثابت كنیم كه فیلم جدی می‌بینیم. مساوی تصویر دنزل واشنگتن كه روی پرده فریاد می‌زند و حقوق ازدست‌رفته سیاهان را طلب می‌كند. از آن زمان، حدود چهارده سال می‌گذرد. ما بزرگ شده‌ایم و اسپایك لی پخته‌تر از آن كه بخواهد جوانی كند. حاصل می‌شود این كه حالا در بهار 2006 فیلمی از او روی پرده می‌رود كه یك اثر كاملا استودیویی به حساب می‌آید. یك كار قصه‌گوی كلاسیك كه قرار است مخاطبش را سرگرم كند. این اسپایك چقدر با آن اسپایك لی كودكی‌های‌مان شباهت دارد؟
خودی از حدود یك‌ماه قبل در آمریكای شمالی روی پرده رفته است. فیلمی كه در یك سكوت خبری ساخته شد. تقریبا از زمانی كه گروه بازیگرانش اعلام شد و گفتند كه اسپایك لی ساخت پروژه پرخرجی را كه مدت‌ها بود رویش حساب كرده بود عقب انداخته تا این فیلم را بسازد، تا زمان آغاز تبلیغات، كسی از جزئیات فیلم اطلاعی نداشت. اما تركیب بازیگران از همان زمان هم كنجكاوی‌برانگیز بود. مهم‌ترین نكته در این گروه- حتی مهم‌تر از بازی جودی فاستر در یك فیلم از اسپایك لی- حضور دوباره دنزل واشنگتن مقابل دوربین لی بود. همكاری دوباره پس از مالكوم‌ایكس میان دو چهره‌ای كه خیلی‌ها معتقدند در دو حیطه‌ای كه در آن كار می‌كنند، مهم‌ترین سیاهان هالیوود هستند. حالا این دو پس از اثر آرمان‌گرایانه تابستان 1992، با فیلمی در یك قاب قرار می‌گرفتند كه قرار بود پروژه پرفروش یونیورسال در بهار 2006 باشد. یك تریلر تمام‌عیار پلیسی درباره یك گروگان‌گیری.
تركیب بازیگران ولی به‌هرحال غافلگیركننده‌تر از این حرف‌ها بود. جز واشنگتن، اسپایك لی برای اولین‌بار كار با جودی فاستر را تجربه می‌كرد. فاستر در سال‌های اخیر كمتر تن به بازی جلوی دوربین داده و بیشتر از هر زمان دیگری تمایل دارد به عنوان تهیه‌كننده و كارگردان شناخته شود اما پس از فیلم نقشه پرواز، فاستر برای دومین‌بار در سال 2005 پذیرفت تا جلوی دوربین برود و البته برخلاف كارهایی كه در این مدت قبول كرده، دو بازیگر مرد محوری را هم در كنار خود بپذیرد. مثلث بازیگران اصلی فیلم یك ضلع دیگر هم داشت كه به كلایو اوون واگذار شد. او پدیده بازیگری این دو سه سال است كه با فیلم نزدیك‌تر (كلوزر) نگاه‌های زیادی را متوجه خودش كرد و در اواخر سال قبل هم نخستین نقش اصلی هالیوودی‌اش را در خارج‌ازخط تجربه كرد. این سه بازیگر، اضلاع مثلث یك بازی دزد و پلیس بودند. با فیلم‌نامه‌ای نوشته راسل گویرتز كه از سوی اسپایك لی و یونیورسال فوق‌العاده توصیف شده بود و نخستین فیلم‌نامه نویسنده‌اش است كه به فیلم برگردانده می‌شود. هرچند خود گویرتز فیلم‌نامه‌اش را روایتی دیگر از بازی همیشگی موش‌وگربه نامیده بود.
خودی داستان پلیسی است به نام كیت فریزیر (دنزل واشنگتن) كه باید رودرروی یك دزد باسابقه و زیرك به نام دالتون راسل (كلایو اوون) بایستد كه بعد از لو رفتن نقشه‌اش عده‌ای را به گروگان گرفته است. درست در مقطعی كه تلاش‌های فریزیر دارد به نتیجه می‌رسد، یك مذاكره كننده جاه طلب به نام مادلین وایت (جــــودی فاســتر) وارد معركه می‌شود و سعی می‌كند با روش خودش ماجرا را حل‌وفصل كند. خب تا همین‌جایش تقریبا معلوم است كه چرا فاستر نقش را پذیرفته و چه فصل‌های دو نفره‌ای را با هر دو ضلع مثلث بازی دارد. در این بین، چند نفر دیگر هم نقش‌های كلیدی و كوتاه دارند تا اسپایك لی لشگر بازیگرانش را پروپیمان‌تر كند. ویلم دافو و كریستوفر پلامر برای لشگركشی آقای لی كافی هستند؟ باقی ماجرا هم كه تعلیق بی‌حدی است حاصل از فیلم‌نامه‌ای كه به قول مایكل فیلیپس منتقد شیكاگو تریبیون برای نخستین بار در عمر اسپایك لی از دستانش خارج بوده و برای همین، انرژی‌اش صرف كارگردانی شده. از این نكته خیلی ساده نمی‌شود گذشت. در تمام سال‌هایی كه اسپایك جاپایش را در هالیوود محكم كرده است، كارگردانی بوده كه خودش طرح داستانش را نوشته، خودش فیلم‌نامه را تكمیل كرده و بعد به سراغ تهیه‌كننده رفته. یك جور نگاه مؤلفانه سفت و سخت كه در سینمای روز جهان معنای چندانی ندارد. اما به‌هرحال این روش اسپایك لی بوده است. با این‌حال به  نظر می‌رسد او پخته‌تر شده و به این نتیجه رسیده كه حرف‌هایش را در قالب‌های دیگری هم می‌تواند بزند. قالب‌هایی كه گاه می‌تواند متعلق به خودش هم نباشد. این روند البته از اوایل هزاره جدید آغاز شد. زمانی كه لـی تصمیم گرفت ساعت بیست‌وپنجم را هم بر اساس یك رمان پرفروش و مهم با بازی یك پدیده دیگر بازیگری یعنی ادوارد نورتون تصویر كند. فیلم‌نامه را البته خود اسپایك نوشت اما به هرحال ایده اولیه از آن دیگری بود و این برای او یك خرق عادت به شمار می‌آمد. از آن زمان اسپایك لحنش آرام‌تر شده و دیگر شورشی هالیوود هم نیست. تا آن‌حد كه یونیورسال بتواند برای كارگردانی تریلری كه رویش به عنوان اثری پرفروش سرمایه‌گذاری كرده، روی او حساب كند. 
النور رینگل گیلسپی منتقــد آتلانتــا ژورنــال كانستیشن در مقاله‌ای كه زمان شروع اكران خودی نوشته، فیلم را ورود اسپایك لی به هالیوود دانسته است. هالیوود در جایگاه كارخانه رؤیاسازی و جایی كه بزرگ‌ترین صنعت سرگرمی‌سازی جهان در آن شكل می‌گیرد.
شورشی دیروز، این‌گونه حالا یك هالیوودی نامیده می‌شود كه به اعتبار آثار مستقل‌اش می‌تواند بزرگ‌ترین ستارگان سینمای امروز را در كنار هم جمع كند. هوادارانش هم آن‌قدر به او اعتماد دارند كه از میان همین فیلم بتوانند نشانه‌های آشنای سینمای او را بیرون بكشند. تا این‌جا چیزهایی كه از میانه خودی بیرون كشیده شــــده، در ایــــن مایه‌هاست: تصویر صــریح یــك جامــعه لجام‌گسیخته كه مشخص نیست به كدام‌سو گام برمی‌دارد، یك دستگاه پلیس درگیر با مسائل سنتی از قبیل نژادپرستی و فساد و البته دیالوگ‌ها و صحنه‌هایی كه به دلیل خشونتی بی‌حد، برای فیلم درجه R را به ارمغان آورده‌اند. برای همین، افتتاحیة 29 میلیون‌دلاری فیلم در سه روز نخست نمایش، یك موفقیت بزرگ با این دایره بینندگان به لحاظ سنی به حساب می‌آید. خودی تا این جای اكران، پس از یك ماه نمایش در آمریكا مرز فروش 80 میلیون دلار را پشت‌سرگذاشته است و تا پایان نمایش‌اش قطعا وارد باشگاه صدمیلیونی‌ها خواهد شد. این در كنار در نظر گرفتن اقبال اكشن‌های پرستاره در اكران جهانی، می‌تواند اسپایك را در مسیر تازه‌ای هم كه در پیش گرفته، تثبیت كند.


ساعت ۱۳:۴۵ ...(۲)

نظرات خوانندگان
ولنتاین @ w ۱۳۸۵/۰۲/۲۱ ۱۲:۴۰ لينک

وقتی خوندن درباره شب بخیر... انقدر لذت بخشه دیدنش حتمن دلپذیرتره. مطلبت عالی بود


پاسخ: قاعدتا از مزخرف من خيلی بهتره. جدی می‌گم. مرسی از تعريف‌ت.
روزگار نو @ w ۱۳۸۵/۰۲/۲۱ ۱۳:۳۰ لينک

هی فلانی زندگی شايد همين باشد


پاسخ: اتفاقا و دقيقا همين است. :-)
نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.