پديدهاي که جدي نگرفتيم
چند وقتيست که ميخواهم دربارهي شکل يک دههي اخير سريالهاي آمريکايي بنويسم اما دو دليل خيلي واضح جلويم را ميگرفت. اول اينکه بهواسطهي ديدن دو سه سريال ـآن هم به شکل جستهوگريختهـ نميشود دربارهي يک پديده اظهارنظر کرد و دوم، که فرعيتر است، اينکه اصولا وبلاگ محل مفصل نوشتن و توضيح طولاني دادن نيست. براي همين اصل ماجرا ميماند براي يک مقالهي مطبوعاتي؛ که البته دليل نميشود بخشي از آنچه فکرم را مشغول کرده اينجا نيايد.
حالا که همين چند روز پيش، پنج فصل «الياس/ نام مستعار (اگر ترجمهي مقبولي باشد)» را تمام کردهام و قبلترش به پخش جهاني قسمتهاي فصل تازهي «۲۴»، «لاست/ گمشده»، «قهرمانان» و «ترميناتور: ماجراي سارا کانر» رسيدهام ـاينها جدا از سريالهاي معروف دههي نود مثل «دوستان» و «جنسيت و شهر» است که روي کانالهاي ماهوارهاي ميديدمشان و به اين بحث مربوط نيستندـ بايد رک بگويم که بخشي از ريويونويسي اين سالهامان دربارهي فيلمهاي آمريکايي غلطهاي فاحشي دارد که مربوط به دوريمان از پديدهي سريالهاي مدرن آمريکاييست. بگذاريد با يک مثال واضح شروع کنم.
در اين سالها، ما با طيف تازهاي از فيلمهاي اکشن مواجه شديم که رنگآميزي متفاوتي داشتند. ويژگيهاي مهمشان چه بود؟ حرکات بيوقفهي دوربين با يکسري مچکات استثنايي که باعث ميشد جاي کاتها را گم کني، لوکيشنهاي متعدد که هر يک ميزبان يک اتفاق بودند و بعد، جنسي از قهرمانان که شباهت چنداني با پيشينيانشان نداشتند. اگر در «کازينو رويال» و پيشتر از آن در «هويت بورن» داگ ليمان و دو دنبالهاي که پل گرينگراس ساخت، با ساختار تودرتويي مواجه بوديم که ديالوگهاي کنايي هم در آن نقش کليدي ايفا ميکرد نميفهميديم که پشت اينها يک «۲۴» و «الياس» وجود دارد که بر شکل اکشنسازي در سينما سايه انداخته و سينما گريزي از شبيهکردن آدمهايش به جک باور يا سيدني بريستو ندارد.
اشتباهات فاحشتري هم داشتيم. با «ماموريت: غيرممکن ۳» مواجه شديم و فکر کرديم کفگير ته ديگ خورده و از برايان ديپالما و جان وو، کار به يک جوان تازهکار رسيده که حالا گيريم کارش را خوب بلد است. حالا اگر کسي دربارهي اين يکي فيلم بخواهد مستقل و بيتجربهي ديدن «الياس» صحبت کند، اصلا به حرفَش گوش نخواهم داد چون خوب ميدانم که مخاطب «ماموريت: غيرممکن ۳» قرار بوده همان مخاطب سريال ج. ج. آبرامز باشد که در آمريکا و جهان پنج سال همراه سيدني بريستو بوده و حالا قرار است جايش اتان هانت را ببيند؛ اينجا سريال پنجسالهي تازه تمامشده با مخاطب سيرابنشدهاش اهميت خيلي بيشتري از آن مجموعهي قديمي «ماموريت: غيرممکن/ بالاتر از خطر» و دو نسخهي سينماييش دارد. بههمين سادگي. اتان مثل سيدني ماموريت قبول ميکند؛ وسطِ سوپرمارکت يا در يک انبار متروکهي خارج از ديد و مثل او در مسافرتهايش شناخته نميشود. الگوي ساختار هم که همان است. بخشي از مهيجترين اتفاق پردهي آخر را در ابتدا ميبينيم، بعد قصه به ابتدا برميگردد و در پردهي آخر آن فصل را با پلانهاي گمشدهاش دوباره شاهديم. درست مثل نيمي از قسمتهاي سريال آبرامز.
ماجرا از اينها هم فراتر است. وقتي کار به تغيير و همخوان کردن کاراکتر کلاسيکي چون جيمز باند با اين مختصات تازه ميرسد و وقتي شمايل خستهي جيسون بورن و باند، چيزي شبيه چهرهي هميشه زجرکشيدهي جک باور است، آنوقت ميفهمي بايد بازيِ اين مجموعههاي تلويزيوني دنبالهدار با خط واحد داستاني ـو نه نمايشهاي تلويزيوني سرگرمکنندهي مشابهِ «دوستان»ـ را جدي بگيري و به اين اتفاق پس از شروع هزارهي جديد، بيش از آنچيزي که تصور ميکني، احترام بگذاري.
اينجاست که نامهايي چون آبرامز، جان کاسار يا حتي تيم کرينگ اهميت مضاعفي مييابند و درمورد اولي (يعني جناب ج. ج. آبرامز)، کار به جايي ميرسد که دنبالکردن مسير پروژههايش بهعنوان يک مولف، ارزشي همسان يا شايد هم بالاتر از پيگيري مسير بهترين فيلمسازان اين سالهاي سينماي روز پيدا ميکند.
کامبيز کاهه در دههي هفتاد مقالهاي باليني با عنوان «حرفه: منتقد» نوشته که در «دنياي تصوير» فروردين ۸۸ بازچاپ شده و مثل هر نوشتهي ديگري از او، خواندنَش بر هر علاقهمند به سينمايي واجب است. در آنجا کامبيز به فضاي دههي خودش اشاره کرده که فيلمهاي روز و نقدهاي روز چندان در دسترس نيستند، چندتا از اين مقالهها بر همان فيلمها را نام برده و بعد چنين آورده که «...واقعا چند درصد چنين ذخيرهاي براي خوانندهي سينمايي اينجايي در دسترس است؟ نقدهايي که نميتوان خواند، بر فيلمهايي که نميتوان ديد! همهچيز يکدست و هماهنگ است.»؛ و حالا نزديک به آغاز دههي نود خورشيدي، هنوز ميتوان اين جملات را به چيزهاي ديگر سينمامان هم تعميم داد.
هرچقدر هم که ديويدي زيرنويسدار بيايد و هرچه هم کتاب و مجلهي انگليسيزبان در دسترس باشد، بيرون از دهکدهي جهاني زندگي ميکنيم. اين سريالها را بايد در شرايط و زمان خودش ميديديم و وقتي چنين نشده، انگار همهي اين مدت داشتهايم در خلاء، چيزهايي را روي هوا قلمي ميکردهايم؛ همينقدر ساده و البته بيرحمانه.
بر فضايي تجربهنکرده و ناشناخته نقد نوشتهايم و حالا بايد با کپسولهاي ديويدي، اين يک دهه غفلت را جبران کنيم. ميشود؟ شک دارم که کپسول شفادهنده، لذت سلامت واقعي را داشته باشد.
مرتبطهاي نامتعارف:
[به جي. جي/ ليلي]
[دوباره قهرماني دارم مثل روزهاي کودکي/ نيما]
| نظرات خوانندگان | |||||||||||
| مسعود @ w | ۱۳۸۸/۰۱/۱۳ ۰۴:۲۲ لينک | ||||||||||
|
1.برای بالا بردن آگاهی و شرایط خودمون مجبوریم از کپسول هایی به اسم DVD استفاده کنیم تا بیشتر عقب نمونیم. تازه همین ها رو هم که می بینیم میفهمیم که هیچی راجع به فرهنگ آمریکایی نمیدونیم و به قول شما نقد ها و ریویوها نمی تونن درست باشن. مثلا برای درک کامل فیلم های قدیمی آلن تا توی منهتن زنگی نکرد نمیشه تمام مفاهیم و شوخی هاشو فهمید. باید توی اون فضا نفس کشید تا بشه کامل از اثر هنری لذت برد. ولی فعلا مجبوریم برای بردن همین لذت نصفه و نیمه به چیزهایی که داریم دل خوش باشیم و شاد باشیم که شرایط کامبیز کاهه هنوز پا بر جا نیست. |
|||||||||||
| محسن @ w | ۱۳۸۸/۰۱/۱۳ ۰۹:۰۳ لينک | ||||||||||
|
واقعا همین طوره وقتی از جریان عمومی که روان شده دور افتادیم آن هم با توجیحی مثل هجوم فرهنگ و تهاجم فرهنگی و به قول شما حومه نشین این دهکده جهانی باشیم درک چنین تحلیل هایی دیر تر از معمول انجام میشود.
|
|||||||||||
| ساناز اقتصادی نیا @ w | ۱۳۸۸/۰۱/۱۳ ۱۹:۳۳ لينک | ||||||||||
|
خسرو جان مجموعه های "prison break" و "The unit" را هم می توانی به متنت اضافه کنی خصوصا دومی را که قسمت هایی از آن مثلا در ایران می گذرد. البته از" Desprate housewifs" هم نباید غافل شد گرچه اکشن نبود اما یکی از پرطرفدارها حساب می شود.
|
|||||||||||
| رضا @ w | ۱۳۸۸/۰۱/۱۴ ۰۰:۵۱ لينک | ||||||||||
|
سلام.می شود نظرتان را درباره سریال های دوستان و جنسیت و شهر هم بدونم؟و یک سوال دیگر اینکه شما سریال خوب دیگری از دهه ی نود دیده اید؟
|
|||||||||||
| نازلی ل.م @ w | ۱۳۸۸/۰۱/۱۵ ۲۱:۱۵ لينک | ||||||||||
|
خب منم طبعن برای اینکه لال از دنیا مث همیشه نرم، |
|||||||||||
|
|||||||||||
