۱۱ فروردين ۱۳۸۵
این زندگی من است

روزی که خواستم بروم لاهیجان برای ثبت‌نام دانشگاه، گفتند عجله می‌کنی. تازه هجده سالم شده بود.
روزی که برای اولین فیلمنامه بلندم یک تهیه‌کننده حرفه‌ای پیدا شد و گفتم نه، چون می‌خواست یک سوم پول معمول را به من بدهد، گفتند بچه‌ای. حوالی همان هجده سالگی بود.
روزی که خواستم مستقل شوم گفتند اینقدر سریع تصمیم نگیر. بیست سالم هم نشده بود.
روزی هم که کارم را انتخاب کردم باز گفتند پیشرفت تو جای دیگری‌ست اما رفتم نشستم در تحریریه حیات نو. تا امروز. تا حالایی که بیست و چند روز دیگرش قرار است وارد بیست و پنج سالگی شوم.
یک‌سال است تصمیم گرفته‌ام شکل زندگی‌ام را عوض کنم و باز همه آن زمزمه‌ها هست. باز هم می‌گویند عجله می‌کنی. باز هم می‌شنوم که خسرو نمی‌فهمد دارد با زندگی‌اش چه می‌کند و هزارتا نقل قول دیگر که نمی‌دانم چرا فکر می‌کنند نمی‌شنوم یا به گوشم نمی‌رسد. وقتی لباس‌هایم را جمع کردم، می‌دانستم دارم چه می‌کنم؛ مثل همان روزی که سوار اتوبوس شدم تا بروم لاهیجان، مثل همان روزی که فیلمنامه‌ام را گذاشتم توی قفسه کتابخانه و مثل همان روزی که کلید خانه‌ خودم را توی قفل در چرخاندم.

فردای آن شب کذایی رفتیم نشستیم در یک رستوران و حرف زدیم. باورم نمی‌شد کم آورده باشم اما شده بود. لب به غذا نزدم اما در تمام مدتی که حرف می‌زدیم یک خیارشور کوچک گوشه بشقاب بود که نمی‌گذاشت فکر کنم. خیارشور را که برداشتم قرار شد به چیزهایی همین‌قدر کوچک دل خوش کنم. به بهانه‌های کوچک برای زندگی. از آن روز بارها این جمله را شنیده‌ام یا گفته‌ام: «به خیارشور فکر کن...»
روزهای قبل‌ترش هم بود. آن روز که دسته‌جمعی رفتیم خانه رفیقی و وقتی بیرون زدیم همه عین مالیخولیایی‌ها نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده. فقط به هم ریخته بودیم. از آن روز بارها و بارها آهنگ ابی را گوش کرده‌ام اما هربار هم، فکر کرده‌ام که اگر همان روز قول می‌دادم برای رفتن به «ته دنیا» و می‌رفتیم، این روزها چه‌شکلی می‌شد.
روزی دیگر. روزی که نشستیم و گفت چه آدم‌هایی را دوست دارد. که آدم‌های اطرافش نمی‌گذارند کار کند چون مجبور است هر ماه و هر سال از دست کسانی که نمی‌توانند میان کار و عاطفه رابطه‌ای منطقی قائل شوند شرایط کاری‌اش را عوض کند. آن روزها کسی را دوست داشت و در دایره سوءتفاهم‌ها بود که به هم خوردیم. سخت گذشت اما گذشت و من هیچ ربطی به ادعاهای مدرنی که می‌کردم نداشتم. این را که فهمید یک آدم دیگر شد. مثل من که آدم دیگری شده بودم.
آدم‌های این پاره‌ها متفاوت بودند و تنها تصویر مشترک‌شان، «من» من بود که آن وسط می‌خواست یک زندگی دیگر را تجربه کند. منی که هیچ‌وقت دروغ نگفت و سعی نکرد یک امپراتوری حقیر داشته باشد. از آن روزها هم چندماه –شاید هم یک‌سال- می‌گذرد.

عید بدی بود. این را می‌نویسم تا آن کسی که دوست دارد بداند تنهایی‌هایم چگونه می‌گذرد، خیالش راحت شود. نه کار کردم و نه به زندگی‌ام رسیدم. ده دوازده روز بد برای فهمیدن اینکه «زندگی شاید همین باشد» و به امید اینکه «فردا روز دیگری‌ست...»
نمی‌دانم چرا ولی گاهی وقت‌ها دوست دارم خالی شوم. رفیقی می‌گوید همه زندگی‌ات را فلانی در فلان جمع تعریف کرده. فکر که می‌کنم می‌بینم چرا باید اذیت شوم از این موضوع. این زندگی من است. نه نقطه سیاهی در آن دارم که از برملاشدنش بترسم و نه ترسی از آدمی که بتواند چیزی را به هم بریزد. روزی که اولین تصمیم مهم زندگی‌ام را گرفتم، هنوز به این فکر نمی‌کردم که زندگی پشت نقاب یا در یک شرایط تازه چقدر سخت است. حالا هم فکر نمی‌کنم اما اعتراف می‌کنم چندسالی را اینگونه گذراندم. حالا فکر نمی‌کنم، چون آنچه پیش رویم است و پشت سر گذاشتم، حاصل کنارگذاشتن آن شکل از زندگی‌ست. حاصل اینکه یاد گرفته‌ام پشت هیچ نقابی پنهان نشوم و با حس‌هایم زندگی کنم. با روزمره‌هایی که تجربه‌شان عصبی و پرخاشگرم نمی‌کند. باور کرده‌ام که این زندگی من است.


ساعت ۱۷:۰۰ ...(۸)

نظرات خوانندگان
حميدرضا @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۱ ۱۸:۰۹ لينک

رييس حالم به شدت زهرماری است. در همين لحظه مثل کسی هستم که زير ضربات مشت و لگد يک گردن کلفت بوده‌ام. داغونم. گاو خشمگين را يادت هست. همون جوری. آدم از هر کی بخوره، از نامرد بخوره، از لجن بخوره، از هر چی کثافت بخوره، ولی از رفيق...
می‌دونی اين‌ها را چرا اين جا نوشتم. چون چند وقته از بهاريه همشهری جوان تا همين وبلاگ و ايرانشهر و چند جای ديگه می‌بينم که اصلن حالت خوب نيست. نوشتم که بدونی من عوضی هم حالم خوب نيست. اگر خواستی اين کامنت رو پاک کن. دلگير نمی‌شم.


پاسخ: سخت نگير. می‌گن می‌گذره. منم به همين دلخوشم...
علی @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۱ ۲۲:۲۱ لينک

بی خيال برادر. زندگی ای که نوشتي٬ فقط صد سال اولش سخته.


پاسخ: ولی قبل صدسالگی دوست دارم يه بار جای اون سربازای قزاق باشم رفيق! بايد حس غريبی داشته باشه...
علی باذل @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۲ ۰۰:۴۹ لينک

خسرو ایده اون خیار شور هم معرکه است ولی واقعا تو به اون خیار شور قانع هستی؟!!!


پاسخ: بهونه‌های کوچيک زندگی استاد. واسه بهونه‌های بزرگ‌تر می‌جنگم...
خورشيد @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۲ ۰۹:۴۷ لينک

نچ! اين زندگی «تو» نيست!‌


پاسخ: راجع بهش کلی حرف زديم. نه؟
مرتضی @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۲ ۱۱:۵۴ لينک

داداش آبجی های منو اذيت نکنی ها!
اما واقعا
هنوزم ميشه قربانی اين وحشت منحوس نشد
يادش بخير اون روز


پاسخ: يادش بخير مرتضی
طوبائی @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۲ ۲۲:۵۵ لينک

سلام وبلاگ جالبت رو خوندم . يه کم تعجب کردم چون من از سايت سينمای ما اومدم. انتظار يه وبلاگ کاملا سينمائی رو داشتم. خوب اينم جالب بود.
من ۲ تا وبلاگ دارم يکی سينمائی و ديگری برای خودم خوشحال می شم ببينمت.
من آپ هستم.
http://iranmalih.blogfa.com
iranmehrtooba.blogfa.com

الهام @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۳ ۰۰:۴۷ لينک

اميدوارم روزهای بهتری در راه باشد

سام @ w ۱۳۸۵/۰۱/۱۳ ۰۲:۲۱ لينک

حتی وقتی فکر می کنی همه چيز بربادرفته بازم ميشه به يه ديالوگ دلخوش کرد و به معجره فردا اميدوار بود....
برای کسی که تا مرز ۲۵ سالگی خيلی چيزها رو با دست های خالی ساخته مرمت تارا خيلی سخت نمی تونه باشه.
با اين که خيلی دورم اما به خودت و نوشته هات باور دارم. آنقدر که برای اولين بار تو يه وبلاگ کامنت می گذارم. برای خودت نگهش دار...
راستی شايد بهتر باشه مدتی برنامه فيلم ديدنتو عوض کنی.امروز اتفاقی کوچ کوچ هوتاهه رو ديدم. صحنه ای که آنجلی با کاجول پس از مدتها با هم روبرو می شن هنوزم تاثير گذاره...يک پلان طولانی از يک فيلم هندی! که هنوز می تونه هيجان زدت کنه...
بربادرفته ها رو برای مدتی کوتاه فراموش کن. خيلی چيزها هنوز می تونن بهانه های قشنگی برای زندگی باشن. خيلی بی انصافی که فقط خيار شورو ديدی!
از سينما بنويس و همه چيزهايی که می تونه بهت انرژی مثبت بده. مهم نيست که ديگران چی فکر می کنند. استعداد و پشتکارت از جمله ويژگی هايی که حتی بد دلها هم نمی تونن کتمانش کنند.
تولدت پيشاپيش مبارک


پاسخ: «ممنون» سام عزيز. فقط همين!
نام:
ايميل:
وب‌سايت:
متن نظر:
آدرس ايميل مرا نمايش نده.