۲۹ دی ۱۳۸۱
چهارراه جواني يا چگونه معناي روي اعصاب راه رفتن را فهميدم

هر وقت كه مي خواهم سوار تاكسي يا هر وسيله نقليه ديگري شوم، عزا مي گيرم و البته يك كنجكاوي اساسي هم دارم. اينكه قرار است آلودگي هاي صوتي امروز در تاكسي را چه چيزهايي تشكيل دهند.
از بحث هاي داغ سياسي گرفته تا نوار جوادخان يساري كه تقريبا پاي ثابت اكثر سواري ها است و تا نوار تازه منصور و نوستالژي گوگوش، كاملا عادي است. عادت شده است و شدت و رقت هيچ كدام هم، چندان برايم تعجب برانگيز نيست اما اين روزها با معضلي روبه رو شده ام كه واقعا همانند سوهان اعصاب، توش و توان باقيمانده يك روز كاري را به معناي واقعي كلمه ذوب مي كند.

بعضي ها مي گن شما جوونها رو منحرف مي كنيد. يعني اينكه اونها را خانه گريز مي كنيد. بعضي ها به ما زنگ مي زنن و مي گن شما باعث سربه هوا شدن جوونهاي ما شدين. بعضي ها هم خيلي حرف هاي ديگه مي زنن. اما ما گوشمون بدهكار نيست. واسه همين شما رو همين حالا دعوت مي كنيم به وسط چهارراه جووني به صرف چاي و لبوي داغ و انرژي جووني...



فرض كنيد كه اين جملات گهربار را با يك صداي زنانه پر از كش و قوس، هر روز و هر روز در هر تاكسي كه سوار مي شويد بشنويد. ساعتش هم فرق نمي كند. مثل اينكه اين لعنتي خستگي ناپذير، در تمام اوقات شبانه روز پخش مي شود. باور كنيد معناي واقعي كلمه روي اعصاب راه رفتن را، اين چهارراه جواني براي من تداعي مي كند. نه راه فراري است از اين عذاب روح و نه نجاتي. اعتراض به راننده هم مساوي است با جمله "داداش ناراحتي، بفرما..."
دعاي روز: خدايا... يا همه راديوها را در هر جايي از بين ببر يا ترتيبي بده كه يك تريلي هجده چرخ، با سرعت تمام، اين چهارراه جواني را با خاك يكسان كند.

آمين


۲۸ دی ۱۳۸۱
هذيان هاي يك ذهن آشفته

اين روزها هم مي گذرند. يعني قرار است بگذرند. خودم هم نمي دانم چه مي كنم و گاهي آن قدر مي دانم كه شبيه ندانستن مي شود. از روزي كه حيات بسته شده، همه كاره ام و هيچ كاره. از يك طرف به خودم مي گويم در اين شرايط اگر حيات باز هم شود، ديگر بر نمي گردم و از سوي ديگر مثل بچه اي شدم كه راه خانه اش را گم كرده... باورم نمي شود سه روز است وارد ساختمان تقاطع مفتح و زهره نشده ام.
هنوز به اين ظاهر جديد عادت نكرده ام. هر نوشته اي را كه مي فرستم، نگاهي هم به ظاهر جديد اينجا مي اندازم و فكر مي كنم كه مگر مي شود اينجا همان محلي باشد كه يكسال، صبح و شب در آن مطلب نوشته ام. اين صفحه سرشار از تكنولوژي و امكانات كجا و آن صفحه اجاره اي از بلاگ اسپات كجا...
مي دانم كه فقط دارم يك سري هذيان را به شكل نوشته درمي آورم. شما هم مجبور به خواندن اين ها نيستيد. اصولا ما هيچ چيزمان به هيچ چيزمان مربوط نيست. فهرست فيلم هاي بخش مسابقه بين الملل جشنواره اعلام شده و دوستان، دوباره قدرت هاي ترجمه شان را به رخ كشيده اند. جالب بود كه سه چهار شب پيش داشتم با دامون درباره ترجمه يك اصطلاح بحث مي كردم و حالا در فهرست منتشر شده، The Shipping News به اخبار كشتيراني ترجمه شده است. جالب نيست؟ بحث ما بر سر خبرهاي دريافتي يا خبرهاي ارسالي است و آن وقت...!
تصويري هم كه در كنار صفحه مشاهده مي كنيد، بنده هستم. شايد هم به قول دامون، اين خسرو نقيبي است به روايت نيك آهنگ كوثر. قرار بود اين طرح را نيكان كمي قبل تر و از زمان راه اندازي اينجا بزند اما همان طور كه من طراحي هاي تهرانشهر را كاملا سروقت تحويلش مي دهم، او هم همينگونه است. ممنون نيكان عزيز.
براي اين بي برنامگي ها و به همريختگي هاي همه بچه ها دعا كنيد. دلم براي تك تك ستون ها و بخش ها و باكس هاي صفحه 12 تنگ شده...

بعدالتحرير: همه چيز را گفتم و اين يكي يادم رفت. يك سري نوشته تازه، حاصل از حس خودبزرگ بيني مفرط با نام پراكنده هاي آدينه را در 30نما بخوانيد. هر نظري هم كه درباره اش داريد، همين پايين بنويسيد.

۲۶ دی ۱۳۸۱
اين كاپوچينوي ما است. كاپوچينوي همه ما...

گفت چرا كاپوچينو؟
گفتم تحقق يكي از ايده هاي چند ساله ام بوده است، پس حق دارم كه دوستش داشته باشم. حتي اگر مرا در مقطعي از خود رنجانده باشد. حتي اگر در مقاطعي مجبور شده باشم حرف هاي خودم و حرف هاي ديگران را كمي تصفيه شده تر بزنم و حتي اگر متهم به بي رگي و بي تفاوت بودن نسبت به جامعه شده باشم. اين حس همه بازماندگان از روزهاي اول است.
گفت ولي يادم مي آيد آن روزهايي كه رفته بودي، حرف ديگري مي زدي...
گفتم هر چند آن روزها گذشته ولي هر كس حق دارد عوض شود. ديگر نه آن آدم تعصبي چند ماه قبل هستم و نه كسي كه همه چيز را براي خودش، بيش از حد جدي بگيرد.
گفت پس با اين همه بي تفاوتي چرا دوباره ماندگارش شده اي؟
گفتم سرپا ماندن اين جمع و همراهي شان، براي آدم احساس مسئوليت مي آورد. احساس مسئوليت هم نه، يك احساس جادويي همدلي كه هميشه در همان سرخط هاي ابتدايي به دنبالش بودم و پيدايش هم نكردم.
گفت پس براي يك همدلي، اينگونه همراه كاپوچينو ايستاده اي؟
گفتم. نه. اشتباه نكن. اين كاپوچينوي ما است. كاپوچينوي همه ما...

۲۳ دی ۱۳۸۱
فضايي سرد و جادويي


و مرگ هيچ مرزي نداره... يه رو به مرگ، برهنه و تنهاست... مثل مردي که تو طوفان، تنها باشه... وقتي که استخونهاش مي پوسه... اونا با دست هاي پر به ستاره ها مي رسن... اونا ديوونه مي شن... و گناهکار، تو دريا غرق مي شن و دوباره بالا مي يان... اون وقته كه عاشق ها گم مي شن و عشق مي ميره... مرگ هيچ مرزي نداره...

اين بخشي از نريشن هاي تازه ترين فيلم استيون سودربرگ، "سولاريس" است. فيلمي كه امروز همراه با دو فيلم ديگر ديدم اما حال و هوايش آن قدر مجذوبم كرد كه نتوانستم دوفيلم ديگر را درست بفهمم.
اصولا من سودربرگ را خيلي دوست دارم اما هفته گذشته كه “لايمي” را براي نخستين بار روي پرده ديدم، آن قدر از فيلم، بدم آمد كه كلي از ارادتم به استاد كم شد. خوشبختانه "سولاريس" باعث شد كه بيش از اين، به كج راهه نروم و دوباره سودربرگ را بيش از گذشته دوست بدارم.
فضاي سرد و جادويي فيلم را از دست ندهيد. فضايي كه چندان بي شباهت به شاهكار كوبريك Eyes Wide Shut نيست...

۲۱ دی ۱۳۸۱
نامه اي به آقاي هيوز

سلام آقاي هيوز. حالتان خوب است؟
مي دانم كه مرا بجا نياورده ايد. طبيعي است. چون شما مرا نمي شناسيد. همانگونه كه تا قبل از اين چند روز، من هم شما را نمي شناختم. شايد قبل از اين كه اين نامه را بخوانيد، عكستان را ديده باشيد و از خودتان پرسيده باشيد كه عكستان در ميان اين نوشته، چه مي كند. صبر كنيد آقاي هيوز. يك به يك، همه چيز را مي گويم.
آقاي هيوز عزيز، من هيچ وقت شما را نمي شناختم. اصلا سنم به شناختن شما قد نمي دهد. سبب آشنايي من با شما كارتوني است كه يكي از نشريات زمان شما، از شما كشيده است و نشريه اي كه من هم در آن قلم مي زنم، پس از 65 سال، آن را بدون شناخت شما، چاپ كرده است. اتفاق عجيبي است. نه؟
شما را به خدا ناراحت نشويد. مي دانم كه همان زمان هم از اين كارتون رنجيده شده ايد اما دوستان من كه شما را نمي شناختند. آنها براي خالي نبودن صفحه يك گفتگو، عكسي را مي خواستند كه آن تصوير را يافته اند. شايد بگوييد حالا پس از اين همه سال و پس از اينكه ما آن عكس را بدون اجازه تان چاپ كرده ايم، چه كارتان داريم.
آقاي هيوز نازنين. براي ما مشكلي پيش آمده است و ما مي خواهيم كه شما بياييد و اعتراف كنيد كه آن كارتون، تصويري از شما است. بياييد و بگوييد كه يك كارتونيست كه با شما دشمني داشته، آن عكس را از شما كشيده و ما را خلاص كنيد. باور كنيد كه اگر شما بياييد، ديگر يك تحريريه خاك گرفته در انتظار نويسندگانش نخواهد بود. باور كنيد كه من ديگر مجبور نيستم، بغض فروخورده بهناز و اشك هاي كنترل شده علي باقري را ببينم و صدايم در نيايد. باوركنيد كه يك اعتراف ساده شما مي تواند لبخندهاي عصبي يك روزنامه در هم شكسته را تبديل به قهقهه هايي مستانه كند. امروز وقتي يكي از بچه ها به سينا قنبرپور گفت، چرا آن قدر اين سو و آن سو مي دوي در حالي كه همه چيز تمام شده، سينا گفت: "تا به حال فاميلي محكوم به اعدام داشته اي؟ اگر داشتي، مي فهميدي كه تا پاي چوبه دار هم براي نجاتش بايد تلاش كني." آقاي هيوز اگر شما بياييد و اعتراف كنيد، ديگر سينا هم مجبور نيست براي اين فاميل از دست رفته اش گريه كند. آن وقت نه نيما با آن صداي پريشانش از من خبر مي گيرد و نه همسرم صبا، اينگونه اين سطرها را با حسرت گذشته مي نگرد.
آقاي هيوز.
شما را به خدا، بياييد و اعتراف كنيد و ما را با گناه ناكرده مان تنها نگذاريد...

يكي از اعضاي تحريريه روزنامه توقيف شده حيات نو
خسرو نقيبي




بعدالتحرير: نمي دانم شيطنت لوس و بي مزه يكي از بچه ها بود يا دست تقدير. وقتي خبر توقيف روزنامه، چند ساعت پيش روي تلكس ايرنا آمد، ساعت شش و نيم بود. وقتي ساعت نه، مي خواستم از دفتر روزنامه بيرون بزنم، نگاهي به ساعت روبروي اتاق سردبير كردم. عقربه هاي ساعت روي شش و نيم متوقف شده بودند. گويي مدتها است كه آن عقربه ها روي همان اعداد منجمدند.

ساعت ۲۳:۱۴

۲۰ دی ۱۳۸۱
استقلال ، پيروز ميدان امروز

رولند كخ، در اين حضور كوتاه مدتش نتوانسته نتايج خوبي با تيم محبوبم بگيرد اما آن قدر مقتدر از روي نيمكت به حركات بازيكنانش مي نگرد و تيمش، آن چنان روان و اروپايي فوتبال بازي مي كند كه نمي توان ستايشش نكرد. البته ممكن است، فردا باز "حجازي بازي" و "پورحيدري بازي" تكرار شود و فتح الله زاده، زير خشم هواداران چند آتشه، مجبور شود يكي از اين دو مربي را به نيمكت بازگرداند و نيمكت را از كخ بگيرد اما...

كخ امروز پس از پايان بازي با رقيب ديرينه و در گفتگوي پايان بازي گفت: "من براي اولين بار تمام خشم خودم را از داوري اعلام مي كنم و پيشنهاد مي دهم كه از اين پس جلسه اي ميان من و آقاي پروين بگذارند تا ما، حداقل نوع نتيجه مساوي كه بايد به دست آيد را خودمان تعيين كنيم."
اين صراحت را نمي توان با مهر غير حرفه اي بودن، ناديده گرفت. كخ به خوبي از شرايطش در ايران و ميان هواداران آگاه است و به درستي مي داند كه گردن نگرفتن تساوي ديروز، دستكم مي تواند او را ميان بخش زيادي از هواداران، احيا كند.

پنالتي بازي امروز، پنالتي نبود و كارت هاي داده شده به بازيكنان هم با مماشات خاصي همراه بود. روزتي داور، تقريبا بازي را كارگرداني كرد و تا دقيقه 90 يا فصل قينال، توانست فيلمش را راحت اداره كند. فكر نمي كنم كسي با قانون تكل كه هدف اولش زدن توپ است، مشكلي داشته باشد كه بتواند با ناديده گرفتن اين قانون مسلم، آن صحنه كذايي را پنالتي بداند. درباره كارت ها هم بهتر است كه ننويسم، چون در اين صورت بايد بگويم كه طبق همان قوانين فوتبال، تكل دو پا از جلو و همين تكل از پشت، روي بازيكن بدون توپ، كارت قرمز مستقيم – و نه يك كارت زرد، البته با توجه به اخطارهاي قبلي بازيكنان – دارد.

حرفم، حرف قضاوت يكطرفه و احيانا متهم كردن يك داور ايتاليايي، به جانبداري از يك رنگ نيست كه اگر درباره يك داور غير ايراني، چنين بيانديشم بايد احمق باشم. چه بسا اگر استقلال تيم ضعيف تر اين ميدان بود، كارگردان فيلم مساوي، طرف بازيگر آبي رنگش را مي گرفت. حرفم، حرف نرسيدن حق به حقدار است.
استقلال ، پيروز ميدان امروز بود. چه طرفداران پرسپوليس، اين را بپذيرند و چه نپذيرند.

ساعت ۱۹:۴۵

۱۹ دی ۱۳۸۱
خاكستري؛ داستان يك فيلم توقيف شده

داستان ساخته شدن و نمايش اين نخستين كار مهرداد ميرفلاح آن قدر عجيب است كه بيشتر به يك شوخي يا بازي سينمايي مي ماند تا واقعيت. فيلمي كه از پيش از كليدخوردن، دچار حاشيه هاي فراواني بود و اين حاشيه ها تا همين امروز هم ادامه داشته است.
در همان آغاز راه قرار گرفتن نام سيروس الوند در كنار علي ژكان به عنوان بازنويس فيلمنامه در يك پوستر تبليغاتي، واكنش الوند را به همراه داشت. عليرضا بهشتي تهيه كننده كار، در نامه اي توضيحات مفصلي را ارئه داد و حتي از چكي نام برد كه براي بازنويسي به سيروس الوند پرداخت شده است. پس از اين جنجال در ميانه هاي تدوين كار بود كه اختلاف نظرها ميان مهناز افشار بازيگر نقش نخست فيلم و عليرضا بهشتي كار را در بحران ديگري قرار داد. شنيده شد كه بهشتي بخشي از كلوزآپ هاي افشار را از كار حذف كرده است و به اين ترتيب لطمه زيادي به اثر وارد شده است. اين ها همه جدا از مشكلاتي بود كه فيلم بايد با آن دست و پنجه نرم مي كرد.
خاكستري در روزي كه براي گرفتن پروانه نمايش پخش شد، نتوانست اين پروانه را دريافت كند و به عبارت بهتر، توقيف شد. شنيده ها اين بار از مشكل حجاب و داستان البته تند فيلم حكايت داشت. بهشتي با اداره نظارت و ارزشيابي به توافق نرسيد و فيلم در توقيف باقي ماند. بهشتي از ايران رفت در حالي كه گويا حقوق فيلم را به يك نفر واحد واگذار نكرده بود. فيلم تعديل شد و سرانجام توانست پروانه نمايش دريافت كند اما در همين روزها بود كه تبليغات گسترده فيلم در خارج از كشور با تكيه بر برگه عدم صدور پروانه نمايش فيلم در ايران آغاز شد و در تيزرهاي پخش شده، تنها نام و تصوير عليرضا بهشتي بود كه از عوامل فيلم پخش مي شد. ضمن اينكه در اين تبليغات اثري هم از نام مهناز افشار نبود و سياهه نام بازيگران فيلم از رامبد شكرابي آغاز مي شد.
به هر شكل احتمالا از اين هفته نخستين فيلم بلند مهرداد ميرفلاح به نمايش درمي آيد. فيلمسازي كه در ميانه همه اين جنجال ها، سياست سكوت را پيش گرفت و تا امروز اظهارنظر خاصي درباره مشكلات كار، نكرده است...

۱۸ دی ۱۳۸۱
من يك استقلالي ام

گفتند اين دروازه بان تان خيلي ... است.
... گفتم دستش درد نكند. روزي كه آن مشت تاريخي بر چشم آن مهاجم نشست، نمي دانيد در دلم چه غوغايي بود و چگونه سنگربان نازنينمان را تحسين مي كردم.
گفتند دوباره فلاني را برگردانده ايد تا تنها پيراهن آبي تان را از تنتان بيرون آورد.
... ته دل خودم هم، آن مربي را به خاطر سفيد پوش كردن لاجوردي پوشانمان نفرين كردم.
گفتند به كدام موفقيتتان در سال هاي اخير مي نازيد؟
... گفتم به اينكه سلطان مان نمي گويد ما حالا هشتاد درصد آماده ايم و سي درصد آماده نيستيم.
گفتند... و گفتيم... وخواهند گفت... و ما هم خواهيم گفت.
مي خواهيد نامش را تعصب كور بگذاريد يا بي هويتي فرهنگي يا هر نام روانشناسانه ديگري. اگر هم مي خواهيد مي توانم كلي از ژست هاي روشنفكري مقابله با افراد دوآتشه و شش آتشه مثل خودم را، به شما نشان دهم... اما اين چيزها هيچ دردي را دوا نمي كند.
من در جوابتان مي گويم متاسفم براي اين همه خنثي بودنتان و اين همه ماشيني زندگي كردنتان. مي گويم تا عاشق نباشيد نمي توانيد لذت ورود تيم محبوبتان به زمين را در دقيقه اول بفهميد و تا عاشق نباشيد، هرگز اشك شوق و اشك غم پس از پايان يك مسابقه را زندگي نمي كنيد.
من يك استقلالي ام. يك عشق آبي. يك هوادار دوآتشه براي تمام دوران ها.

۱۵ دی ۱۳۸۱
بانوي شعر هميشه...

دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد، مي دانم، مي دانم، مي دانم
و پرستوها در گودي انگشتان جوهري ام
تخم خواهند گذاشت

گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم

كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم هاي معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را
باد با خود برد

كوچه اي هست كه قلب من آنرا
از محله هاي كودكيم دزديده ست


شصت و هشت سال از روزي كه او خودش را به يك شماره به ثبت رساند، گذشت. لعنت به دروس كه او را نابهنگام از ما گرفت...

ساعت ۱۵:۲۳

۱۴ دی ۱۳۸۱
احترام به شعور مخاطب يا ستايش از يك سناريوي فكر شده

موسيقي دو پاره ايران را هرگز نمي توان كتمان كرد. چه اگر اين دو پاره را تقابل موسيقي پاپ و سنتي بدانيم و چه رويارويي پديدآورندگان موسيقي داخل يا خارج از ايران. اگر به اين دوگانگي قائل باشيم، پس مي دانيم كه هرگز در اين 23 سال، موسيقي پاپ ايراني در آن سوي آب هاي اقيانوس آرام نمرده است و به يك زندگي كاملا مستقل ادامه مي دهد. درست است كه اين گروه را همواره با مهر لس آنجلس نشينان از داخل جدا كرده ايم و درست است كه آنها هميشه به خاطر حمايت نشدن از سوي كشورشان، از مرز مشخصي به بعد نتوانسته اند پيشروي كنند، اما اين دليل بر نفي اين موسيقي و اين افراد بعضا بسيار فعال، نمي شود.

در اين چند سال، كليپ سازي به طور كامل، هنر مرده اي است. آنچه كه ما به نام كليپ ايراني مي شناسيم، همان چيزي است كه از آن سو آمده و غالبا هم فرمت و استيل ثابت و اكثرا خامي داشته است. در مهد كليپ سازي جهان و در وجود چندين كانال مهم موسيقي جهاني، ايراني هاي لس آنجلس نشين هرگز نتوانسته اند به يك استاندارد مطلوب در اين زمينه برسند و اين به جز همان داستان حمايت كشوري و موسيقي نه چندان جهاني، به كمبود سرمايه يا شايد بهتر بگويم ترس از عدم بازگشت سرمايه بر مي گردد. اين عدم توجه به زيبايي شناسي بصري، حاصلي دارد به نام دست كم گرفتن شعور مخاطب كه در اين بيست و اندي سال، بيشترين چيزي است كه در كارهاي ايرانيان خارج از مرزها به چشم مي خورد.

دو سه هفته پيش، در ميان غوغاي صوت و تصوير اين كليپ هاي سردرگم كه كارگرداني اكثرشان را هم سه چهار كارگردان خاص انجام مي دهند، به ويديويي برخوردم از آلبوم تازه منصور با عنوان "منو ببخش". جدا از درست بودن همه جانبه اين كليپ، يك نكته فقط مي تواند "احترام به شعور مخاطب" معني دهد. در دو سال اخير، اين خواننده با يك مدل دورگه، ويديوهاي خود را مي ساخت و مطابق عادت ايراني ها، فورا هم انواع و اقسام شايعات براي اين رابطه بوجود آمده بود اما منصور در تمامي گفتگوها و حرف هايش، چنين رابطه اي را كه مدنظر مردم بود، رد مي كرد. "منو ببخش" عنوان ترانه اي است از "ديوونه" آلبوم تازه اين خواننده. در اين كليپ و در يك خط داستاني بسيار محشر، دختري كه در اين دو سال در تمامي كليپ ها حضور داشت، در پايان كليپ كنار مي رود و يك مدل ديگر، جاي او را مي گيرد. اين جابجايي آن قدر در ويديوي كارگرداني شده توسط كوجي زادوري درست درآمده است كه نمي توان اين احترام را تحسين نكرد. استفاده از يك سناريوي كوتاه با درنظرگرفتن ضرباهنگي درست براي يك ترانه انرژيك، همه چيز را با هم، براي ترانه "منو ببخش" به همراه دارد. ترانه اي كه يكبار ديگر به يادمان مي آورد در ميان وحشتناكترين چيزها، مي توان با اندكي تفكر و بدون ريخت و پاش، زيباترين ها را پديد آورد.

۱۳ دی ۱۳۸۱
اين از عشق گفتن ها

دو سه شب پيش داشتم مصاحبه سلما هايك را براي صفحه امروز روزنامه ترجمه مي كردم. مصاحبه اي كه هايك در آن، از نقشش در فيلم فريدا صحبت مي كند و كوششي كه به مدت 8 سال، براي به دست آوردن نقش فريدا كالو انجام داده است. يك جاي مصاحبه، پرسشگر درباره رابطه فريدا و ديگو ريورا از هايك سوال مي كند و هايك پس از توضيحاتي كه درباره رابطه اين دو كاراكتر مي دهد، جمله اي درباره فيلم مي گويد كه عجيب، جمله معركه اي است. هايك مي گويد: "فيلم داستان عاشق شدن نيست، داستان عاشق ماندن است..." بعد هم اضافه مي كند: "مردم هم اينگونه داستان گويي را دوست ندارند، چون به قدر كافي برايشان عاشقانه نيست. روايت يك چنين داستاني، بسيار سخت است."

در سكانس افتتاحيه فيلم گناه اوليه مايكل كريستوفر، كاراكتر آنجلينا جولي در سلول يك زندان، روايت عشقي را براي يك كشيش – البته اگر اشتباه نكنم - تعريف مي كند. جولي وقتي ريشه كار را مي گويد و مخاطب را آماده پذيرفتن ضربه مي كند، مي گويد: "اين يك داستان عشقي نيست. اين، داستاني درباره عشق است." تا فيلم را نبينيد، عمق تاثير اين جمله بر روند تماشاي فيلم را نمي توانيد درك كنيد.

گناه اوليه فيلم خوبي است و فكر مي كنم فريدا نيز چنين باشد. ولي اگر اينگونه هم نباشد، اين از عشق گفتن ها، ماندني است. عشق هايي كه وقتي پرده نقره اي را تسخير مي كنند، مي توانند به ميليون ها بيننده، اميد به زندگي ببخشند. عاشقانه گفتن و عاشقانه نوشتن آسان نيست ولي امان از وقتي كه سختي اش، نتيجه دهد. آن وقت شكلش هيچ فرقي نمي كند. چه جمله اي در يك گفتگو باشد، چه يك جمله اساسي در يك افتتاحيه بي نظير...

۱۲ دی ۱۳۸۱
شخصيت قهرماني براي تيم يك سايت بامزه

مثل اينكه هيچ كس و هيچ چيز، جلودار تيمي كه فرهاد كاظمي در اصفهان مهيا ساخته، نيست. زرد و آبي پوشان اصفهاني، اين روزها 8 امتياز با تيم دوم جدول فاصله دارند. براي خودشان وب سايت افتتاح مي كنند و روي آن به سبك سيماي نازنينمان مي نويسند: "اين پيروزي را بر دلاورمردان ديار اصفهان تبريك مي گوييم."

سپاهان اين روزها تيم خوبي است و من هم بابت برد امروزشان از رقيب ديرينه، بسيار خوشحالم اما فكر مي كنم يك چيز بايد يادمان باشد. نكته اي كه سينا، در يادداشتش درباره اين تيم و از بين رفتن فوتبال دوقطبي فراموش كرده، اين است كه تيم هايي مثل سپاهان شخصيت قهرماني ندارند و تا بخواهند اين خصيصه را كسب كنند، زمان زيادي لازم است. اتفاقي كه اين روزها براي سپاهان افتاده، در سال هاي قبل برگزاري ليگ هم، براي ديگر تيم ها افتاده است. بارها شده كه دو رقيب ديرينه تا نيم فصل بسيار ضعيف ظاهر شده اند و در پايان فصل، بالاخره بر سكوي قهرماني تكيه زده اند. متاسفانه هيچ كدام از بازي هاي سپاهان در اين فصل را نديده ام اما فكر نمي كنم كاظمي در يك فصل بتواند چنين شخصيتي را به شاگردانش انتقال دهد. سپاهان تيم خوبي است اما براي دوم شدن...

درباره سايت سپاهان هم، بايد به طراحي پيكسل وار گروه چاوش اشاره كنم كه هر چند طراحي تر و تميزي از آب درآمده اما همانطور كه گفتم به دليل گرته برداري اش از سبك طراحي هاي كمپاني پيكسل، نمي تواند يك طراحي درجه يك قلمداد شود. استفاده از جمله هاي عجيب و غريب و دو فلش كمي تا قسمتي بامزه، از ديگر ويژگيهاي سايت fooladsepahansport.com است.

همه اينها را نوشتم تا درباره يادداشت نيما در "ايستادن در مقابل باد" ننويسم. تلخي طعم كاپوچينو مگر مي گذارد كسي از چيزي خوشحال بماند. حتي اگر آن چيز، باخت تيم سلطان به سپاهان باشد.

۱۱ دی ۱۳۸۱
... و حكايت دات اينفو شدن ما

حدود يك سال و نيم پيش اگر يك آدم بي معرفتي كه نمي دانم كجا هست و چه مي‌كند، نقيبي دات كام را به اشغال خود در نمي آورد، به قول احسان زودتر از اينها دات كام مي شدم اما اشغال آن زمان اين دامين و بعد پيدا كردن بلاگ اسپات و يك سرور مجاني به نام فري سرورز، همه شوق و ذوق دات كام شدنم را، در خود غرق كرد. اين دات اينفو را هم دو سه ماهي هست، گرفته ام اما تا زمان رسيدن به سالگرد، وسوسه چنداني براي راه اندازي اش نداشتم..
به هر شكل...
نقيبي دات اينفو محصول مشتركي است از نويد خادم عزيز، دامون مقصودي و من. نويد براي بخش وبلاگ – و البته وبلاگ يكي دو نفر ديگر از دوستان، از جمله خود دامون – يك سيستم مديريت شخصي نوشته است. سيستمي كه بيشتر، برآورد نيازهاي يكسال وبلاگ نويسي ما بود و چيزهايي كه لازم داشتيم و البته در نظر گرفتن مشكلات ريزي كه هر چند به چشم نمي آيد اما در اين يكسال، بسيار آزار دهنده بود. سيستم ساده نويد، خيلي از امكانات رويايي براي يك وبلاگ را دارد. امكاناتي كه در عين سادگي فكر مي كنم در خيلي از موارد، سرتر از حتي سيستم هاي پروي بلاگر – و البته دوستان عزيز شركت پرشين بلاگ – باشد.
بايد تشكر كنم از نويد و از دامون...
... و از دوستاني كه در اين دو سه روز راه افتادن اينجا، در نظرخواهي و شفاها، از اين سايت استقبال كرده اند.
ممنون از همه...

باور كنيد اين دو سه روز، اين حرف ها گير كرده بود در گلويم و اگر نمي گفتم، شايد خفه مي شدم. حالا مي توانم سر فرصت به پركردن آرشيو و راه انداختن لينك هاي كنار صفحه و ديگر كارها برسم. من هم از سايت هايي كه هنوز تكميل نشده به راه مي افتند، بدم مي آيد اما در اينجا، به دليل تاريخ سالگرد چاره اي نداشتم. اميدوارم اين كارها چند روزي بيشتر طول نكشد.

ساعت ۲۱:۱۲

۱۰ دی ۱۳۸۱
آن درخت هاي كاج بچگي

 1) يادم نيست چند سالم بود اما حالا فقط همين در يادم مانده است. يك كارتون محشر با دوبله محشرتري كه صبح و بعدازظهر روزهاي مياني دي هر سال، مهمان برنامه هاي كودك شبكه هاي مختلف تلويزيون بود. هميشه دلم براي آن كارگري كه در شب كريسمس، پولي براي هديه خريدن و حتي سيركردن شكم زن و بچه هايش نداشت، مي سوخت. هميشه وقتي صداي اسكروچ بلند مي شد و سايه اش بر پله ها مي افتاد، مي ترسيدم و هميشه وقتي اين انيميشن معركه شروع مي شد، يك "اه" بلند از تكراري بودن مي گفتم اما بعد، تا پايان ميخكوب تلويزيون بودم. چقدر دلم براي اين انيميشن تنگ شده است...
2) يادم نيست چند سالم بود اما يك همسايه ارمني بسيار مهربان داشتيم كه حتي يك شب كريسمس، مرا بدون درخت كاج - كه بسيار دوستش دارم – نمي گذاشت. هميشه شب هاي سال نوي مسيحي، چراغ هاي رنگارنگ روي درخت كاج بود و عكس هاي كودكي و جوراب هايي كه براي من هم، هميشه چيزي در درونش وجود داشت و من سرخوشانه در همان عالم كودكي، به خودم مي قبولاندم كه بابانوئل وجود دارد و مرا هم خيلي دوست دارد...
3) يادم نيست چند سالم بود وقتي براي اولين بار يك فيلم از تيم برتون ديدم. فكر مي كنم بيشترين تعداد صحنه هاي كريسمس در آثار يك فيلمساز، متعلق به برتون است. هميشه در فيلمش يك صحنه كريسمس – آن هم با آن شور و حال فانتزي – وجود دارد و آدم هايي كه در زير برف، و چتر به دست، به يكديگر مي گويند: merry Christmas . چه اين تبريك ها در تاريكي ابتداي بازگشت بتمن باشد، چه در حال و هواي دوست داشتني ادوارد دست قيچي.
راستي شما از تيم برتون دوست داشتني كودكي ما – نه سازنده فيلمي چون سياره ميمون ها – خبر نداريد؟

حالا مي دانم اما، چند سالم است. حالا مي دانم كه آن همسايه مهربان ارمني، جوراب هاي كريسمس را پر مي كرده نه بابانوئل و حالا اسكروچ و اسكروچ بودن، يكي از تكيه كلام هايمان شده و تيم برتون باز بودن، يكي از عاداتمان.
در ميان همه اين دانستن ها، دلم براي كريسمس هاي بچگي و آن درخت هاي كاج تنگ شده است...
سال نوي مسيحي به شمايي كه چون من از اين روز خاطره داريد و به شمايي كه هموطن مسيحي من هستيد، مبارك باشد.
merry Christmas

۰۸ دی ۱۳۸۱
ما چند نفر بوديم يا... من، وبلاگر يكسال دارم



يک سال گذشت. باورتان مي شود؟
ياد روزهاي اول مي افتم. درست زماني که خسته از دوره دانشگاه، خانه نشين شده بودم و با کارت شبانه آرين از سر ساعت 2 تا راس ساعت 8 که قطع مي شد، پاي کامپيوتر بودم و يک زندگي شبانه به تمام معنا را تجربه مي کردم. شش ماه زندگي در ياهو مسنجر و کازا...
بعدتر فهميدم که موجودي به نام حسين درخشان در اين کره خاکي زندگي مي کند. وقتي اين موضوع را فهميدم که دو سه روزي بود وبلاگش را راه انداخته بود و بعد به کازا و ياهو مسنجر يک سرگرمي ديگر هم اضافه شد. وبلاگ خواني. مرور شبانه چند وبلاگ موجود و کشف وبلاگ هاي جديد در ليستي که حسين در کنار وبلاگش منتشر مي کرد. فقط همان روزها بايد لذت به روز شدن آن ليست را کشيده باشيد تا حرفم را بفهميد. متاسفم...
يادداشت هاي سينمايي در دهه اول دي ماه سال گذشته، زماني آغاز شد كه هنوز كمتر كسي با نام واقعي خود مي نوشت و هنوز وبلاگ نويسي به معناي روزنگاري زندگي شخصي بود. يادداشت هاي سينمايي آغاز شد و ادامه پيدا كرد و بي وقفه، تا امروز آمد.
كدامتان يادش مي آيد حرف هاي حسين در آن روزهاي آغازين را كه آرزويش، رسيدن تعداد وبلاگ ها به چهل و بعد به صد بود. هفده هزار وبلاگ رقم جالبي نيست؟

روزي كه فهميدم بايد خانه اي براي خود بنا كنم، هيچ چيز از اچ تي ام ال و كدهاي رنگارنگ و نام هاي عجيب فني نمي دانستم. يك بلاگر بود و يك راهنماي حسين و يك همت يك روزه براي خانه اي كه قرار بود يكي از دلمشغولي هايم شود. آن روزها هيچ كداممان نه دست تندي براي تايپ داشتيم و نه دل شيري براي نوشتن. اصلا نمي دانستيم كه اين خطوطي كه از پي هم بر ديوار اين الواح شيشه اي حك مي كنيم، قانوني هستند يا نه. آن روزها ما آغاز كرديم و ديگراني هم آمدند و جمع كوچكمان بزرگ و بزرگتر مي شد اما صميميتش را حفظ مي كرد. راه افتادن كاپوچينو حاصل بخشي از همين رفاقت ها بود. اما حالا...
كافي است كه كمي تايپ فارسي بلد باشيد. اصلا مشكلي نيست. از ژورناليسم زرد تا ژورناليسم حرفه اي وبلاگ شناس اند و خودآموز ساخت يك وبلاگ از در و ديوار برگ هاي اين نشريات بالا مي رود. تحليل ها و حرف ها و بازي هاي احمقانه هم كه تا دلتان بخواهد هست. ديگر چه مي خواهيد؟
مي دانيد... احساس كسي را پيدا كرده ام كه در يك باغ بزرگ به همراه خانواده و دوستانش نشسته است و بعد به يكباره در هجوم بي وقفه سايه ها، هزاران چشم را در اطراف خود مي يابد كه هر يك بي آنكه محق باشند، وارد باغ و حريم شخصي اش شده اند.
باز هم متاسفم اما...

۰۵ دی ۱۳۸۱
واي از اين تماشاگران عام آمريكايي...

بر پرده نقره اي
درباره پايين بودن سطح سليقه عمومي تماشاگران عام آمريكايي بارها نوشته ام اما شاهكاري كه در اين سه روز، اين سينماروهاي عزيز انجام داده اند، در سخن نمي گنجد. باورتان مي شود اگر بگويم "گنگسترهاي نيويورك" مارتين اسكورسيزي در آخر هفته اي كه گذشت، تنها 9.1 ميليون دلار فروخته است و با اين فروش در جاي چهارم جدول فروش هفتگي جاي گرفته است؟ درباره سينمايي كه تماشاگرانش، ديدن يك فيلم پاپ كورني از هيوگرانت و ساندرا بولاك را به ديدن فيلمي از مارتين اسكورسيزي ترجيح مي دهند، چه مي توان گفت؟ ابرت درباره فيلم نوشته است: "يك فيلم خيلي خوب اما نه يك شاهكار." و نو پيرس در يادداشتش در بي بي سي از دو عبارت "قابل ستايش" و "مبهوت كننده" براي توصيف فيلم استفاده كرده است.
"ارباب حلقه ها: دو برج" اما، صدرنشين جدول فروش اين هفته آمريكا است. 61.5 ميليون دلار در سه روز آخر هفته، به همراه فروش دو روز آغازين اكران كه از چهارشنبه آغاز شده بود، مجموع فروش دومين بخش از سه گانه ارباب حلقه ها را به 101.5 ميليون دلار رساند. فروشي كه نسبت به افتتاحيه قسمت نخست، 33 درصد افزايش نشان مي دهد. ضمن اينكه فيلم ركورد بهترين فروش در يك روز را هم، با 26 ميليون دلار از آن خود كرده است. فيلم پيتر جكسن كه در اين هفته نامزد دو گلدن گلاب بهترين فيلم درام و بهترين كارگرداني نيز شده است، همانند قسمت نخست بين منتقدين هم فيلم محبوبي است. "يك فانتزي بزرگ" و "يك فيلم هولناك" القابي است كه نويسندگان شيكاگو تريبيون و آتلانتا ژورنال كانستيشن براي فيلم به كار برده اند.
اين هفته معجون حاصل از كنار هم قرار گرفتن هيو گرانت و ساندرا بولاك، در حدود 14 ميليون دلار كاركرد داشته است. 14.4 ميليون دلار حاصل فروش اين كمدي آمريكايي است كه مارك كارو آن را يك فيلم "فرمول وار" مي نامد. "خدمتكار منهتن" خانم لوپز كه هفته پيش صدرنشين جدول بود، پس از "توجه دو هفته اي" با 11 ميليون دلار فروش سوم است و انيميشن تازه پارامونت با فروشي 6 ميليون دلاري، در جاي ششم قرار دارد.

... و آنها كه خواهند آمد
فردا با اكران دو فيلم "اگر مي توني منو بگير" به كارگرداني استيون اسپيلبرگ و "پينوكيو" به كارگرداني روبرتو بنيني، پرونده اكران هاي گسترده سال 2002 بسته مي شود. البته پس از روز چهارشنبه، 9 فيلم كه اغلب روياي اسكار را در سر مي پرورانند، يك به يك و به صورت محدود در چند سينما از شهرهاي مختلف - و البته اغلب لس آنجلس و نيويورك - آمريكا بر پرده مي روند تا شانس حضور در رقابت اصلي آكادمي را از دست ندهند.
"شيكاگو" كه با 8 نامزدي گلدن گلاب، در صدر خبرهاي اين چند روز است يكي از اين فيلم ها است. "مكس" كه روايت دوران جواني آدولف هيتلر با بازي جان كيوزاك است، "نيكلاس نيكلبي" كه برگرداني تازه از رمان معروف چارلز ديكتز است، "پيانيست" اثر تحسين شده رومن پولانسكي، "ساني" نخستين تجربه كارگرداني نيكلاس كيج و "ساعات" كه اين يكي هم كانديد 7 گلدن گلاب است، فيلم هايي هستند كه از روز جمعه به صورت محدود نمايششان آغاز مي شود. يك فيلم به كارگرداني جرج كلوني و با بازي خودش، سام استاكول، جوليا رابرتز و درو باريمور و دو فيلم نه چندان با اهميت نيز، فيلم هايي هستند كه دوشنبه و سه شنبه آينده بر پرده سينماهاي آمريكا خواهند رفت. اما درباره دو اكران گسترده...
"اگر مي توني منو بگير" با بازي لئوناردو دي كاپريو و تام هنكس و با كارگرداني استيون اسپيلبرگ شايد مهمترين خطر پيش روي "ارباب حلقه ها: دو برج" باشد. هديه كريسمس اسپيلبرگ يك محصول واقعي از دريم وركز و حاصلي از معناي واقعي اين كلمه يعني "روياسازي" است. جنيفر گارنر، كريستوفر واكن و مارتين شين ديگر بازيگران اين فيلم اسپيلبرگ هستند و فيلمنامه را جف ناتانسون نوشته است.
"پينوكيو" هم شگفتي امسال سينماي ايتاليا است. فروش خيره كننده فيلم در ايتاليا به همراه پيش زمينه ذهني حاصل از فيلم "زندگي زيباست" مي تواند فروش معقولي را براي "پينوكيو" رقم بزند.

[حيات نو/ گزارش هفتگي سينماي جهان/ گزارش های سينمايی]


ساعت ۰۳:۲۵

۰۴ دی ۱۳۸۱
در نخستين نگاه...

يك فصل عاشقانه از "در نخستين نگاه". هماني كه ديشب درباره اش نوشتم.
فيلم و فيلمنامه و اين ترجمه لعنتي را كه چند وقتي گرفتارم كرده بود، عجيب دوست دارم. دلايل اين دوست داشتن بماند براي بعد. شايد وقتي ديگر...

15. ساختمان آتش نشاني/ شب/ داخلي
امي و ويرژيل خندان مي دوند... ويرژيل راهش را به وسط سالن باز مي كند.. امي در را پشت سرشان مي بندد... ويرژيل جايي مي ايستد كه نور مهتاب، از پنجره بالايي بر زمين افتاده است... قطرات باران، اين نور را موج دار، بر ويرژيل مي تابانند... سالن كاملا خالي است...
امي: نمي تونم تصور كنم كه چقدر سريع بارون گرفت...
نگاهي به ويرژيل مي كند.. او سرش را به طرف سقف بلند كرده است...
امي: ويرژيل؟
سر ويرژيل به سمت او مي چرخد...
ويرژيل: تو بارون را دوست داري؟... من عاشق بارونم...
امي به سمت ويرژيل مي رود...
امي: تو اونجا داشتي چي كار مي كردي؟
ويرژيل به آرامي سرش را به اطراف مي چرخاند... در حال ادراك پيرامون خود...
ويرژيل: داشتم گوش مي كردم... بارون... اون به همه چي زندگي مي ده... اين سالن را زنده مي كنه... جايي رو كه من نمي تونم ببينم...
ما به آرامي روي اشياء سالن حركت مي كنيم... ويرژيل مي گويد چه مي شنود...
ويرژيل: تو اون رو مي شنوي؟... روي سقف... مي چكه پايين... رو ديوارها... همه طرف... سمت راست... رو ناودون... انگار داره با يه صداي عميق و ثابت طبل مي زنه... مثل صداي تومبا... تو تمام سالن منعكس مي شه... اينجا سالن بزرگ و بازيه، نه؟... مي توني احساسش كني؟... توي سينه ات... سمت چپ... بارون مي گه كه...
ويرژيل لحظه اي گوش مي دهد...
ويرژيل: ...يك خروجي اضطراري اونجاست... اون با ريتم خودش داره مي گه... دوباره گوش كن... اونجا...
ويرژيل با دست، به سمتي اشاره مي كند...
ويرژيل: اون چيه؟... اون طرف...
امي: اون شبيه...
ويرژيل: نه... بهش گوش كن... نه اينكه شبيه چيه... چي به نظرت مي ياد؟

امي به ويرژيل نزديك مي شود... ويرژيل دستانش را روي شانه هاي امي مي گذارد و او را به سمت صدا مي چرخاند...
ويرژيل: حالا فقط به اون گوش كن... غير از صدايي كه مي شنوي، به هيچ چيز ديگه فكر نكن...
امي به خود فشار مي آورد كه گوش كند... چشمانش را مي بندد... بي اراده سرش را مي چرخاند... ولي نه هماهنگ با ويرژيل...
امي: آره... اونجاست... خيلي نرم... عين يه روشني كوچيك...
ويرژيل: باد، بارون رو به پنجره ها مي زنه...
امي: [با لبخند] شبيه يه سنج... مثل سمفوني تصادمي خودمونه... اين طور نيست؟
ويرژيل: دنيا واسه من نامرئيه... با لمس كردن، زنده اش مي كنم... ولي تو هر لحظه يه چيز رو... وقتي بارون مي ياد اونوقت مي تونم همه چيز رو با هم حس كنم... بعضي وقت ها آرزو مي كنم كه كاش هميشه بارون مي اومد...

امي با خود نجوا مي كند...
امي: اين فولونگ...
ويرژيل: چي؟
امي: اين فولونگ... يه دوره از درس معماريه... معنيش اشتراك تو فضاهاي خاليه... خيلي طول كشيد تا بتونم حسش كنم...

آنها ايستاده به صداي باران گوش مي دهند... آواي اين موسيقي، آنها را همراهي مي كند... امي به ويرژيل مي نگرد... شيفته او شده است... لحظه اي مي لرزد...
ويرژيل: تو سردته... بايد بريم...
امي: نه، من خوبم... جدي مي گم... انگار يه چيزي ازم گذشت... نمي تونم برات توضيح بدم... يه چيز خوب...

امي به ويرژيل لبخند مي زند... فورا به ياد مي آورد او نمي تواند لبخندش را ببيند... به ويرژيل نزديك تر مي شود... دستهايش را بيرون آورده و دستان ويرژيل را مي گيرد...
امي: چيزهايي كه تا حالا بهم نشون دادي و احساسي كه الان دارم، باعث شد لبخند بزنم...
امي دستان ويرژيل را بلند مي كند... لحظه اي تامل مي كند و سپس آنها را بر دو سمت صورتش مي گذارد...
ويرژيل: الان مي تونم ببينمش... ممنون...
ما لحظه اي مكث مي كنيم... و از سمفوني باران لذت مي بريم...

Directed by Irwin Winkler / Screenplay by Steve Levitt / Based on the Story "To See and Not See" by Oliver Sacks

ساعت ۰۲:۵۷

۰۳ دی ۱۳۸۱
ماه تلخ و محسن آزرم

 محسن در يادداشتي در وبلاگش، درباره "ماه تلخ" رومن پولانسكي نوشته است و تلخي فضايي كه بر فيلم حاكم است و البته خيلي پدربزرگانه نوشته است:
حالا مي فهمم كه چرا هر چه سن آدم مي رود بالاتر، راحت تر سينماي پولانسكي را مي فهمد...
من هم "ماه تلخ" را دوست دارم و شايد بهتر باشد بگويم اين فيلم را به همراه "ديوانه وار" و "بچه رزماري" مي پرستم اما در كنار اين تلخي، هنوز همان چند قطره اشك ملودرام اصيل را هم عاشقانه دوست دارم.
محسن... نمي دانم "در نخستين نگاه" را ديده اي يا نه، اما اگر نديده اي پيشنهاد مي كنم اين شاهكار اروين وينكلر را ببين و بعد اين گونه براي پير شدنت، مجلس عزا برپا كن.
اگر فردا شب، حال و حوصله اش را داشتم، شايد يكي از همان فصل هاي عاشقانه فيلمنامه فيلم را در اينجا بگذارم. شايد...

ساعت ۰۱:۵۵